خیلی وقته از پست‌های خاطره‌ مانند ننوشتم. میخوام یه توصیفی از این روز‌هایی که میگذره بکنم.

 

جمعه با دو نفر از دوستان دانشگاه امام صادق رفتیم کوه. قرار بود بیشتر باشیم. ولی دوستان دیگه نیومدند. ما هم گفتیم برنامه‌رو کنسل نکنیم و بریم. چون معمولن این اتفاق میفته که میایم با دوستان هماهنگ کنیم که بریم کوهی جایی. بعد یکی دو نفر میگن که نمیتونن بیان و برنامه به خاطر اونا کنسل میشه. به نظرم این درست نیست که به خاطر اونا برنامه رو بهم بزنیم. چون اولن هم افرادی که نمیتونن بیان ناراحت میشن چون احساس میکنن که باعث شدن ... . هم افرادی که میخواستن برن ناراحت میشن. هم اینکه اگه یه روز از من بپرسن که جمعه میای یا نه و من ترجیحم این باشه که نرم به خاطر رودربایستی میرم، چون میگم اگه نرم باعث کنسل شدن ... . ولی اگه بدونم که مستقل از رفتن من برنامه سر جاش خواهد موند منم دیگه راحت‌تر خواهم بود. 

خلاصه‌ی نتیجه‌ی بحث فوق این شد که برنامه‌ باشه و هر تعداد که تونستن برن. مثلن این جمعه برنامه هست ولی احتمالن صفر(۰) نفر حضور پیدا کنن!!!

 

خلاصه رفتیم کلکچال. پارسال هم این موقع‌ها رفته بودیم. البته پارسال ۶ نفر بودیم. پارسال تجهیزاتمون در حد صفر بود. ولی امسال تجهیزات خوبی داشتیم. و همین باعث شد که بتونیم با وجود برف و یخ تا انتها بریم و برسیم به اون پناهگاه بالایی.

شب هم حدود ۷-۸ رسیدم خوابگاه. بدنم کوفته‌شده بود.(لاکتیته شده بودم.) فرداش کلاس خاصی نداشتم. 

گوشیم خراب شد! نمیدونم چرا. توی مترو خاموش شد و تا این لحظه روشن نشده و وضعیتش نامعلومه.

 

شنبه نزدیکای ظهر بیدار شدم. به زور اومدم دانشگاه. با یه نفر قرار داشتم که کنسل شد. حدود نیم‌ساعت رفتم مناظره‌ی زیباکلام و خضریان. زدم بیرون. نهار خوردم. بعدشم با زیباکلام یه عکس یادگاری گرفتم.(البته یکی از دوستان اونجا بود و اون عکس گرفت!)

شب هم برای این که این خستگی کوه یه کمی از تنم بیرون بره، رفتم استخر. البته معمولن استخر رو با دوستان میرم ولی این بار تنهایی رفتم. خلاصه اینم از شنبه.

 

یکشنبه هم کار خاصی توی دانشگاه نداشتم. مشق نستعلیقمو انجام نداده بودم برای همین کلاس خوشنویسی رو هم نتونستم برم. قرار شده فردا برم به جاش. البته بازم نتونستم زیاد تمرین کنم. دیروز هم ایمیل دادم و با یکی احوال‌پرسی کردم. هنوز جواب نداده.

 

امروز هم که فعلن هستیم. یه کتابی هست دارم روی اون کار میکنم.

 

به خونه نگفتم که گوشیم خراب شده. حتی نگفتم که اتاقمون ساس افتاده‌بود و الان نزدیک کی ماهه که روی زمین می‌خوابیم نه روی تخت!

صرفن خاطره.