گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۱۰ مطلب با موضوع «علمی :: کتاب» ثبت شده است

بخواهیم که نخواهیم

میای ناراحتی انسان رو بررسی کنی میبینی ریشه‌ی مشترکشون میرسه به «خواستن»

این که وقتی «میخوای» همه‌چی شروع میشه، تازه فکرت از حال جدا میشه و میره به آینده‌ای که «رسیدی و داریش» و همه‌ی لذت بردن‌ها رو مشروط میکنه به اون لحظه. برای خودش خیالبافی میکنه که اگه برسه چی میشه و چقدر ایده‌آل و ... . 

حالا یا میرسی یا نمیرسی.

اگه برسی که به گواهی تاریخ مشکلات تازه‌ای شروع میشه و تازه میفهمی که اون همه خیالی که بافته بودی پوچ بود و واهی. تازه می‌فهمی که بعد از رسیدن اتفاق خاصی نیفتاد و تابع پله‌ای در میزان رضایت و خوشبختی تو به وجود نیاد. فوقش یه تابع ضربه‌ی گذرا. یعنی دقیقا اون لحظه‌ی رسیدن رو تصور کنید(تصور کنید خب) اون لحظه‌ای که یه چیزی درون آدم میگه «همین؟!» و دقیقا هنوز اون لحظه تموم نشده یه نگاهی به دور و برش میکنه و میگه «خب حالا چی می‌خوام؟!» «حالا چیکار کنم با این؟»

اگه نرسی هم که دو حالت داره. یا دیگه نمیتونی برسی که باید حسرتشو بخوری و ناراحت باشی که چرا نرسیدم و اگه میرسیدم چی می‌شد و این بار ذهنت دوباره هر وقت بیکار میشه از حال فرار میکنه و میره سراغ گذشته. گذشته‌ی قبل از رسیدن که اگه فلان می‌شد میرسیدی و اگه میرسیدی اوضاع چقدر بهتر می‌شد و ... .

یا اینکه نه امکان رسیدن هنوز از بین نرفته ولی دیگه خیلی کم شده. اینجا هم خیلی بده! اینجا هم یه حالت بدتر ممکنه رخ بده. این که «فکر» دیگه از این وضعیت خوشش بیاد. یعنی فکر یه جورایی دوست داشته باشه تا ابد نرسه. اینجوری نه اون پتک بعد از رسیدن رو میخوره و نه حسرت بعد از نرسیدن رو. میتونه تا ابد مشغولت نگه داره که آره اگه برسی چی میشه. در مقابل این هم که احتمال کمه میگه «می‌دونم نمیشه ولی اگه بشه چی میشه!» و بلافاصله میره به قسمت «اگه بشه چی میشه» و یک آینده‌ی تخیلی رو برات به تصویر میکشه. یه جایی که دیگه خواب رو بر بیداری ترجیح میدی. مثل اون صبح‌هایی که میدونی خوابیا ولی ترجیح میدی چشمتو ببندی تا ادامه‌ی خوابت رو ببینی به جای واقعیت. و این حالت خیلی ترسناکه شبیه اون یارو توی ماتریکس که میگه من لذت این خواب رو بر درد اون بیداری ترجیح میدم.

آدم میبینه یه سری چیزارو قبلا هم بهش فکر کرده و گذر زمان بازم درسشو تکرار میکنه براش. مثلا قبلا دو تا پست حسرت و پشیمانی نوشتم. مثالی هم که زدم قرقیه. من عاشق قرقی هستم. هر تابستون که گذرم به روستا میفته و کسی رو میبنم بهش میسپارم که برا من میتونی یه قرقی پیدا کنی؟ اونم یا میگن هنوز زوده و ... یا اینکه میگن ای بابا دو روز دیر گفتی یه جوجه قرقی داشتم همین دیروز دادمش رفت یا ولش کردم! :| یا چند بار تا حالا شده که تفنگ دستم بوده و نشونه رفتم روش و درست لحظه‌ی کشیدن ماشه تردید پیدا کردم که اگه بمیره چی؟ چرا میخوای زخمیش کنی؟ 

باید بگذریم از این خواستن برای داشتن. ما قرار نیست اینجا مالک چیزی باشیم. قرار نیست چیزی رو جذب یا دفع کنیم. باید رد بشیم بریم.

پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد و دزدان از او گریزان باشند. این طرفه افتاده است که دزدی طالب شحنه است و خواهد که شحنه را بگیرد و بدست آورد. حق تعالی با بایزید گفت که: یا بایزید چه خواهی؟ 
گفت: خواهم که نخواهم، اُرِیْدُ اَنْ لَا اُرِیْدُ 

اکنون آدمی را دو حالت بیش نیست، یا خواهد یا نخواهد. اینکه همه نخواهد این صفت آدمی نیست. این آنست که از خود تهی شده است و کلی نمانده است که اگر او مانده بودی آن صفت آدمیتی درو بودی که خواهد و نخواهد. اکنون حق تعالی می خواست که او را کامل کند و شیخ تمام گرداند تا بعد از آن او را حالتی حاصل شود که آنجا دوی و فراق نگنجد، وصل کلی باشد و اتحاد. زیرا همه رنجها از آن می خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود. چون نخواهی رنج نماند.

این همه زور میزنیم که یه چیزی رو بگیم بعد یه توییت میبینی و میری میبینی مولانا چقدر بهتر گفته. بعضی وقتا فکر میکنم واقعا ماها نباید چیزی بگیم خاموش باشیم چقدر بهتره. 

امروز اومدم یه چیزی بنویسم دیدم اینو قبلا نوشتم همینو کمی تغییر دادم منتشر کنم. روز جالبی بود امروز. یک مثال از نخواستن.

۱۰ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۳ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

کتاب - شاید کمی دیرتر - سید مهدی شجاعی

*این پست قرار بود ۲۷ خرداد سال ۹۳ نوشته و منتشر بشه! از همون موقع مونده بود توی مطالب آماده انتشار. البته چیزی نوشته نشده بود! فقط همین سه خط زیر بود:

کمی دیرتر

نویسنده: سیدمهدی شجاعی

انتشارات: نیستان

*

کمی دیرتر

گفتم حداقل امسال تمومش کنم. پارسال نیمه‌ی شعبان ۲۳ خرداد بود. فکر کنم اونموقع این کتاب رو تمومش کردم. دقیق یادم نیست ولی فکر کنم همون روز خوندمش و فکر می‌کنم که توی اتوبوس هم خوندمش، داشتم می‌رفتم خونه شاید.

خلاصه که کتاب خوبی بود. مثل کلاس اندیشه‌ی این هفته که خوب بود. 

«دوست دارم یک‌لحظه اون بلندگو رو بگیرم و در حضور همین جمع، با همه‌ی وجود به آقا التماس کنم که:«آقا نیا!» یا لااقل «کمی دیرتر» بیا تا ما چشمامونو از این همه آلودگی پاک کنیم، تا ما ادب حرف‌زدن با شما رو یاد بگیریم، تا ما قبل از هرچیز، خودمون بفهمیم که از چه کسی چه آمدنی رو طلب می‌کنیم.»

 

کتاب در مورد اینه که اینایی که میگن «آقا بیا» واقعن میخوان که آقا بیاد؟ واقعن ما هرچی بلندتر داد بزنیم آقا زودتر میان؟ اصلن کجا بیان؟ مگه نیستن که بیان؟ خب اگه هستن چرا اینجوری میگیم؟

دوشنبه آخرین جلسه‌ی کلاس اندیشه‌ اسلامی ۲ استاد فیضی بود. این درس رو ترم قبل هم داشتم ولی خب ترم رو حذف کردم. دوباره همون درس رو با همون استاد برداشتم و تقریبن همه‌ی کلاسهاشو رفتم. حتی تکراری‌هاشو. کلاس خوبی بود. جلسه‌ی آخر یه کمی در مورد منجی(ع) صحبت کردند و چقدر حرفشون به دل آدم نشست. این که خیلی‌هامون می‌ترسیم از ظهور. دیدم چقدر راست میگه! ته دل خیلیامون می‌ترسیم که ظهور بشه! می‌ترسیم چیزی از دست بدیم؟ می‌ترسیم امتحان بشیم؟ اصلن چقدر تصور ما در مورد ظهور و منجی اشتباهه؟ امام فقط قراره بیاد برای مسلمونها؟ فقط شیعه‌ها؟ این همه مسیحی و یهودی و دین‌های دیگه چی؟ اونا قراره یا بمیرن یا مسلمون بشن؟! اصلن امام زمان(ع) قراره با جنگ پیش برن یا با صلح؟ غلبه با کدومه؟ 

دیروز توی محله‌ی طرشت غوغایی بود. توی محله پر بود از آدم و جشن و شیرینی و شربت و نور و دود اسفند.

کتاب رو توصیه می‌کنم بخونید. من نسخه‌ی کاغذیش رو از یک دوستی امانت گرفته بودم و پارسال پس دادم ولی الان گشتم و نسخه‌ی الکترونیکیش رو از فیدیبو خریدم. (البته من فکر می‌کردم وقتی پول می‌دم و می‌خرمش نسخه‌ی پی‌دی‌اف یا epubش رو میدن که هرجا خواستم بخونم نه اینکه حتمن باید توی اپلیکیشن خودشون بخونم!)

۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۲ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

چالش دعوت‌نشده‌ی ده کتاب تاثیرگذار

 

خب اوایل که این چالش‌ها مطرح شده بود یکی دو نفر مارو هم دعوت کردن ولی فکر کنم خیلی خوب برخورد کردم دیگه ملت ترسیدن! برای این چالش ده کتاب برتر هم دیدم کسی دعوتم نکرد ولی خودم قلقلکم اومد که بنویسم. این پست رو ۲-۳ ماه پیش چرک‌نویس کرده بودم. الان وقت شد پاک‌نویس بشه. (پست طولانیه! خواستید سر فرصت بخونید!)

 

راستش ایده‌ی اینکه اینجوری در مورد کتابها بنویسم رو فکر کنم از حسین نوروزی گرفتم (شایدم کسی دیگه). تا قبل از اون همه با یه ژست جدی و فرهیخته در مورد کتاب‌ها نوشته بودن. ولی وقتی دیدم که اولین کتاب تاثیرگذاری که نوشته "دانستنی‌ها"س به نظرم جالب و خیلی واقعی رسید. کلی احساس نزدیکی کردم باهاش. تصمیم گرفتم منم همینجوری بنویسم!

من کتاب‌هارو به ترتیب سن می‌گم! یعنی از اول زندگیم کتابایی که تاثیرگذار بودن. 

 

اوایل دبستان:

1- لاک‌پشت‌های نینجا! و جزیره‌ی گنج:

خب این‌ها اولین کتاب‌های داستانی بودن که اون موقع بچه‌ها می‌خوندن. البته یک استفاده‌ی خیلی مهم این کتاب کپی کردن تصاویرشون با استفاده از کاربن بود. پدرم معمولن کاربن آبی داشت. کاربن آبی یه بدی که داشت این بود که بعدن مجبور بودی یه دور دیگه روش با مداد بکشی که معلوم نشه!!! ولی اگه کاربن سیاه پیدا می‌کردی دیگه نونت تو روغن بود! البته یه فامیلی داشتیم برای این یه سری کتاب داستان هدیه داده بودند اونم کتاب‌هارو داد به من. یه دخترخانمی بود از من چندسال بزرگتر. راستش الان اسمش دقیق یادم نیست! فامیل نسبتن دوری بود! نمیدونم شاید الان خودش بچه‌دار هم شده! اون کتاب‌ها توی این دوران زندگی خیلی جالب بودن. مثلن یکیش در مورد سفر یه ذغال به دل زمین و تبدیل شدنش به الماس بود!

 

 

چهارم دبستان: این سال یه نقطه‌ی عطف بود در زندگی من! همسایه‌ی روبرویی ما موقع اسباب‌کشی خونه‌شون کلی از کتاب‌های پسرشون(یا پسراشون) رو نبردن و همینجوری گذاشتن دم در! پسرشون آدم کتابخونی بود. کلی کتاب بیرون مونده بود. ما(بچه‌های محل) رفتیم و افتادیم به جون کتاب‌ها و چه‌ کتاب‌های خوبی که پیدا نکردیم. من خودم کلی کتاب و مجله برداشتم و همونا تا چندسال توی منوی مطالعات من بودن. کتابایی مثل:

تصویر جلد کتاب شگفتی‌های ریاضیات

۲- "شگفتی‌های ریاضیات" یه کتابی که چاپ سال ۶۲ بود! به صورت عامه فهم از ریاضی نوشته بود. فکر کنم اون کتابو چند بار خوندم. و کلی با مطالبی که توش بود اظهار فضل کردم این‌ور اون‌ور. کتاب از عدد گوگل نوشته بود که به معنی عدد یکه با صدتا صفرجلوش! بعد مثلن به یکی می‌رسیدم می‌گفتم بزرگترین عددی که می‌تونی اسمشو بگی چنده؟ اونم یه چیزیلیون! می‌گفت بعد می‌گفتم خب این چندتا صفر داره جلوش بعد می‌گفتم ولی یه "گوگل" صدتا صفر داره جلوش! بعد کتاب به توان می‌گفت "قوه"! بعدتر از قاعده‌ی "فیثاغورث" گفته بود که منم طبق همین املا بعدها "فیثاغورس" برام ناملموس می‌اومد! حتی اگه خونواده نمی‌گفتن من تلفظ "فیثاغورت"! رو هم بیشتر می‌پسندیدم! فکر کنم نقطه‌ش خوب نیفتاده بود. کتاب از نوار موبیوس و رمزنگاری و توپولوژی و مسئله‌ی سه خانه و ... نوشته بود و هر کدوم از اینا منو کلی به وجد می‌آوردن و میتونم بگم اولین علقه‌های من به ریاضی از همین کتاب شکل گرفت!

جالبتر اینکه بعدها صاحب اون کتاب‌ها همون پسر همسایه‌مون رو دیدم. دبیر ریاضی شده بود تو شهرمون! ازش تشکر کردم بابت کتاب‌ها!!!!

- یک اطلس قدیمی که فکر کنم تاریخ چاپش قبل انقلاب بود و یادمه قزوین هنوز از تهران جدا نشده بود و اردبیل از تبریز و ارومیه هم اسمش رضائیه بود.

- کتاب‌های اطلاعات عمومی و دانستنی‌ها: خیلی ساده این کتاب‌هارو میذاشتم جلوم و میخوندم می‌رفتم جلو و هر چی هم‌ می‌خوندم می‌موند توی ذهنم و بعدن در یک جمعی از این دانسته‌ها برای اظهار فضل و ... استفاده می‌کردم.

- کتاب‌های هنر و حرفه‌فن دوره‌ی راهنمایی: خب وقتی خیلی از بچه‌های دیگه از درس هنر و حرفه‌فن تو راهنمایی ناله می‌کردن من یادمه در به در تو فامیل می‌گشتم کتابهای هنر و حرفه‌فنشون رو که دیگه لازم نداشتن می‌گرفتم و دیگه اسباب سرگرمی من مهیا می‌شد. می‌نشستم کاردستی‌های حرفه‌فن رو انجام می‌دادم. مخصوصن کارهای چوبشون رو. یادمه یه بار یکی از بچه‌های کوچه که از من بزرگتر بود و راهنمایی می‌خوند یکی از کارامو به عنوان تمرین برد و نمره‌شو گرفت! یه بار هم دستمالی که دورشو دندان‌موشی کار کرده بودم خواهرم به عنوان تمرین برد مدرسه! البته فقط این کتابا نبود. هر خونه‌ای می‌رفتم من دنبال کتابای درسی قدیمی بچه‌هاشون بودم! کتابهای علوم نظام قدیم و ... .

راهنمایی:

۳- اطلس جامع گیتاشناسی: اصلن با این کتاب چقدر خاطره داریم. فقط یک کتاب نبود که ، یه بازی، یه تفریح، یه مسابقه، تو بگو یه منبع اروتیک! کتاب رو هر روز می‌آوردیم مدرسه. بازی حدس کشور داشتیم. سخت‌ترینش این کشور‌های سه حرفی بودن که اون موقع با یه منطقی استدلال کرده بودیم نمیشه حدس زد!!! مثلن شما می‌گفتی من یه کشور ۵ حرفی در نظر دارم. بعد طرف مقابل پنج‌تا فرصت داشت که حرف بپرسه و شما جاهاشو نشون بدید. خب بعد یه مدت فهمیدیم که بهتره از حروف صدادار شروع کنیم! :)) ولی باگ قضیه سر کشور‌های سه حرفی بود که یادمه یه مورد پیدا کرده بودیم که نمی‌شد هیچ‌جوره حدسش زد. یه بار هم یادمه سر به رسمیت شناختن کشور "ولز" با آروین بحث کردیم و آخرش برای حکمیت رفتیم سراغ دبیر جغرافیای بسیار بسیار باسوادمون آقای آزادی. یادشون به خیر.

بازی حفظ پایتخت یا پرچم کشورها هم بود! یه صفحه‌ی تاریخ تصویری زمین هم داشت! آروین هم یکی از این کتاب خریده بود. بعدها کلی از بچه‌های کلاس خریدن.

 

۴- فرمول‌های ریاضی: یه کتاب جیبی بود. اوه اوه. یعنی این کتاب رو من خورده بودم.‌ صرفن یه سری فرمول و نکته‌ی ریاضی بود بعد من هی می‌خوندم و برای هر قضیه اثبات خودمو (بیشتر شهود) می‌نوشتم توش. بعدها تقریبن همه‌ی بچه‌ها این کتابو گرفتن.

 

۵- آوای وحش -سفید دندان - تهیدستان: جک لندن. تقریبن اولین تجربه‌های من از داستان و رمان کتاب‌های جک لندن بودند. کلی از تخیلات من در مورد ارتباط با حیوانات وحشی و شکاری به خاطر کتاب‌های این نویسنده بود. همیشه یکی از آرزوهای من این بود که یه حیوان وحشی داشته باشم و اینو خودم اهلی کنم و آموزشش بدم و ... . و خب آوای وحش و سفید‌دندان اون روزا کلی برام جالب بودند.

 

۶- رساله‌ی امام خمینی! خب واقعن احکام برام چیز جالبی بود! مثلن احکام سربریدن حیوون رو بدونم برام جالب بود! فکر کنم همین هم باعث شد که سوم راهنمایی و اول و سوم دبیرستان برم مسابقات استانی و دوم یا اول بشم! صرفن دانستن برام مهم بود. اینکه بدونم حکم آب جاری چیه! کُر چیه! فکر کنم در مقام مقایسه بعد از سن تکلیفم به اندازه‌ی یک دهم قبلش هم رساله نخوندم!

 

۷- روانشناسی نوجوانان و جوانان: (عنوانش دقیق یادم نیست ولی فکر کنم تربیت جنسی هم بود توی عنوان یا زیرعنوانش) کتاب رو به یکی از دوستام امانت دادم و برنگردوند! کتاب در جامعه‌ی شوروی سابق بود. از بین‌ کتابهای بابام پیداش کرده بودم. در مورد رفتار و اخلاق نوجوانان و جوانان نوشته بود. تغییرات رفتاری در سن بلوغ و ... .

 

۸- چگونه ذهن برتر داشته باشیم! اولین بار مطالبی مثل تن‌آرامی (ریلکسیشن) و تلقین رو توی این کتاب خوندم. یادمه رفته بودیم مراغه دکتر. بعد من توی ماشین نشسته بودم اینو می‌خوندم. حقیقتن تاثیرگذار بود. حتی یادمه اولین وبلاگمو برای نوشتن بعضی از مطالب همین کتاب نوشتم! فکر کنم موقع ورود به دبیرستان بود و کلی با این کتاب جوگیر شدیم. هنوز هم دوستش دارم این کتاب رو.

 

دبیرستان:

۹- شما هم می‌توانید در ریاضیات خود موفق باشید: پرویز شهریاری قطعن نقش زیادی توی زندگی دوران دبیرستان من داشت. جالبه که من اونموقع فکر می‌کردم این نویسنده باید یه آدم جوون باشه! بعدن بیشتر شناختمش. یه کمی در مورد گذشته‌ش و زندگیش خوندم تا اینکه دو سال پیش خبر فوتشو شنیدم.(یادمه توی اتوبوس داشتم می‌رفتم سمت تهران که خبر فوتش رو شنیدم.) این کتاب در واقع مجموعه‌ی یه سری مقاله با همین اسم بود که توی نشریه‌ی "برهان" خونده بودم! تو دبیرستان یه جورایی کلکسیون کتاباشو جمع می‌کردم! روش‌های جبر، کتاب‌های کوچک انتشارات مدرسه و ... . توی کتاب نوشته بود که یه دفتر تهیه کنید و هر سوالی که به ذهنتون میرسه رو توش بنویسید و براش جا بذارید که دنبال جوابش بگردید. هر سوالی می‌خواد باشه. یادمه یه کتاب چندصد صفحه‌ برداشته بودم برای این کار و توش سوالارو می‌نوشتم. سال اول دبیرستان بود. قشنگ حس تحقیق و پژوهش داشتم برای حل اون سوالا! 

 

- اصول و فلسفه‌ی رئالیسم (علامه طباطبایی!): خب ما از سال سوم راهنمایی به تشویق دوستان تابستونا تو کتابخونه‌ی شهر پلاس بودیم! یعنی صبح می‌زدیم بیرون. کتابخونه تو پارک بود. هم تفریح بود هم مطالعه. بعد این وسط ما یه بار گفتیم یه کتاب فلسفی هم بخونیم ببینیم چی به چیه! این کتاب رو گرفتم. هی می‌خوندم و با خودم می‌گفتم که بابا فهمیدم دیگه! این که چیزی نداره! مثلن یه مثالش در مورد شانس هنوز هم یادمه! خلاصه اگه پیدا کنم کتابو دوباره می‌خونمش!

 

- کتاب‌هایی که تمومشون نکردم!: سینوهه، راز داوینچی : خب این دوتارو از پی‌دی‌اف می‌خوندم. سینوهه رو که خیلی اولاش ول کردم. با دوستم شروع کرده بودیم به خوندن. ولی خب من وسطاش ول کردم. بعدن البته فهمیدم که مترجم کلی هم از تخیل خودش اضافه کرده و انگار از یک کتاب چند ده صفحه‌ای یک کتاب دوجلدی در آورده. راستش همون موقع هم برام سوال پیش‌ می‌اومد که این مفاهیم رو چجوری به زبون هیروگلیف نوشتن و تا به امروز باقی موندن! راز داوینچی رو هم که یه کمی مونده به آخراش ول کردم چون تقریبن حدس زدم چی به چیه و کی به کیه!

 

۱۰- راز شاد زیستن: اندرو متیوس. سال کنکور چند بار خوندمش. من راستش زیاد از این کتابای این شکلی خوشم نمیومد. ولی خب این کتاب رو میثم پیشنهاد کرد و گفت که اونم از مقدمه‌ی کتاب شیمی بهمن بازرگانی خونده (وگرنه اونم آدمی نبود که ...) خلاصه کتاب خوب بود. بعد‌ها همین کتاب رو برای بقیه هم پیشنهاد کردم و برای چند نفر هم هدیه دادم. 

 

بعد از کنکور: خب بعد از کنکور من فصل تازه‌ای از کتابخونی رو شروع کردم. همون تابستون تقریبن کتاب‌های امیرخانی رو خوندم. کتاب‌های زیادی خوندم توی این مدت. کتاب‌های صفایی حائری دید جدیدی دادن بهم. رمان‌های زیادی خوندم. شازده کوچولو ، قلعه‌ی حیوانات، دموقراضه، وقتی نیچه گریست، (و کارهای دیگه‌ی یالوم) و کتاب‌های دیگه‌ای که شاید الان اسمشون یادم نیاد. ولی نمی‌خواستم خیلی جدی یا کاذب باشه و چیزی که بقیه نوشتن رو من هم بنویسم. 

 

پ.ن.۱: هیچ گونه تلاشی نشد که لیست شامل ده کتاب بشه. حتی وقتی آخر کار می‌خواستم شماره بذارم با خودم می‌گفتم اگه یکی دو تا کم بیاد چه کتابی رو می‌نویسم؟! که گفتم خب "مثنوی معنوی" رو هم می‌نویسم. چون یادمه دبیرستان که بودم اونم می‌خوندم و وقتی معلمامون می‌گفتن مولوی بعضی جاها تمثیل‌هایی آورده که یه کمی ازش بعیده! نیشخندی می‌زدم که یعنی "من فهمیدم منظورتونو!".

پ.ن.۲: بین این کتاب‌ها بهتر بود یه سری مجله هم بذارم. مجله‌های قدیمی مثل برهان که در مورد ریاضی بود و خیلی مطلب خوب توش بود. یا مجله‌های قدیمی دانشمند. خودم هم تقریبن به صورت مرتب سه سال مجله‌ی "اطلاعات علمی" رو هر ماه می‌خریدم.

پ.ن.۳: کتابایی که شماره ندارن بعدن یادم اومدن و اضافه‌شون کردم. 

۱۶ دی ۹۳ ، ۱۸:۳۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

کتاب-تاریک‌ترین زندان-ایوان اولبراخت- محمد قاضی

خب این کتاب رو هم از نمایشگاه کتاب خریدم. البته قبلن هیچ وقت اسمشو نشنیده بودم. ولی به پیشنهاد مسئول غرفه‌ی انتشارات امیرکبیر خریدمش. (این مسئول غرفه خیلی آدم خوبی بود و کلی با هم صحبت کردیم!)

 

تاریک‌ترین زندان

نویسنده: ایوان اولبراخت - نویسنده‌ی اهل "چک".

مترجم: محمد قاضی

نشر: امیرکبیر

۲۲۵ صفحه

 

کتاب رو تقریبن اواخر اردیبشهت ۹۳ تموم کردم. یادم که رفته بودیم باغ و من نشسته‌ بودم توی خونه‌باغ و داشتم این کتاب رو می‌خوندم. امروز که داشتم این پست رو می‌نوشتم اون حال و هوای باغ برام زنده شد.

نمی‌خوام داستان رو کامل بگم. فقط یه قسمت از مکالمه‌ی مستشار ماخ(نقش اول داستان) و جوانی رو اینجا نقل کنم که بعد از کوری مستشار قرار شده کمکش کنه و براش کتاب و ... بخونه.

 

مستشار ماخ سیگاری روشن کرد و مانند اینکه حرف دانشجو را نشنیده باشد گفت: پس شما هم بهاصطلاح آدم حسودی هستید،و این به هیچ وجه ارزش ندارد. من نیز زمانی از این بیماری نفرتانگیز رنج میبردم. باز خوب است که شما بحمدالله کور نشدهاید. اگر بدانید کوری چه نقص بزرگی است.

-آقای مستشار، حالا شما میخواهید از کوری خود صحبت کنید؟

-خیر، من میخواهم از سه چیز صحبت کنم.

در سکوت دانشجو، حالت استفهامی وجود داشت که مستشار ماخ با کمال میل به جواب دادن به آن پرداخت و گفت: برای ختم بحث و کلام خوب است که در همین خصوص صحبت کنیم. من نیز اگر شما حاضر به گوش دادن باشید شمهای از شرح حال خود حکایت میکنم. در شهر ما گدای کوری بود که همیشه این جملات را بر زبان میراند: کوری تاریکترین زندان است، ای نکوکاران به من رحم کنید!” بعضی نوحهخوانیها هست که خواب و آسایش بر شما حرام میکند. مرا نیز عبارت تاریکترین زندان از خواب بازمیدارد. این عبارت از آن زمان به بعد همچنان در مغز من مانده است. ابتدا من با آن گدای کور همداستان بودم و قبول داشتم که در حقیقت کوری تاریکترین زندان است، اما زندانهایی از آن تاریکتر وجود دارد. کوری فینفسه آنقدر هم که شما ممکن است تصور کنید تاریک نیست. کوری برای کسی وحشتناک است که قبلا از حس بینایی برخوردار بوده است، اما ممکن است که انسان به مرور با کوری خو بگیرد و با آن زندگی کند، همچنان که با یک دوست میتوان خو گرفت و با اون زیست. یکنواختی زندگی کوران گاهگاه به لطف پرتو خورشید درخشان و گرمکننده و به روشنی افکاری که در مغزشان میتابد از میان میرود، و چه بسا که تاریکیهای بیرونی عالم کوری با روشناییهای درونی زایل میگردد. آه اگر بدانید حسد تا چه اندازه از کوری بدتر است! حسد تنها یک ظلمت بیرونی نیست بلکه تاریکی درونی نیز هست. در آن بههیچوجه هماهنگی و گرمی و لطف و صفا راه ندارد و توفانی که از افکار حسدآلود برخیزد جز غریدن و کوبیدن و زیر و زبر کردن کاری ندارد، زیرا نور نجاتبخش برق در آن فضای تیره و تار تا ابد در چنگ ابرهای قیرگون خفه و خاموش گردیدهاست. بیشک شما این مههای تیره و این ابرهای قیرگون را که نزدیک به سطح زمین پهن میشوند و میخزند، این ابرهای سیاه که آسمان را میپوشانند و میغلتند و میدوند دیدهاید. برقی که در سینهی این ابرهای میزند به چشم نمیخورد، فقط غرش رعد و انعکاس نعرهی گنگ و خفهی آنها به گوش میرسد و ترس و وحشتی در دل شنونده میریزد. این ابرهای قیرگون را شما به چشم  میبینید و من فقط وصف آن را بیان میکنم، و البته، دوست عزیز، این توصیف، فیالبداهه و بدون سابقهی ذهنی نیست. من گاهی این ابرهای قیرگون را بر فراز صخرههای سواحل ییزرا تماشا کردهام و خاطرهی آنها با یاد آن نوحهخوانی گدای کور که هماکنون از آن سخن گفتم در ضمیرم نقش میبندد. لیکن باور کنید که این توصیف باز سطحی و نارساست. کلماتی که آن گدای کور به نوحه میخواند معنایی بسیار عمیقتر دارند. باید مانند مفسرین کتاب خدا که در آیات تورات غور میکنند و به شرح و تفسیر آنها میپردازند در کلمات آن گدای کور دقیق شد تا معلوم گردد که تاریکترین زندان نه کوری است و نه حسد، بلکه عشق است.

مستشار ماخ این جملهی آخر را با قطع و یقین یک قانون فیزیکی و بهعنوان نتیجهی مسلم و تردیدناپذیر تجارب و نظرات سالیان دراز عمر خویش بیان کرد. و سپس گفت: چرا ساکت ماندید. حیف که من قیافهی شما را نمیتوانم ببینم. اگر به حرفهای من بهدقت گوش فرا داده باشید حتما با چشمان خیره از تعجب به من نگاه میکنید.

-بلی آقای مستشار، من با کمال دقت به سخنان شما گوش میدهم ولی افسوس که چنان که باید خوب نمیفهمم.

-با این وصف آنچه من گفتم عین حقیقت است و جز این نیست.آری دوست جوان من، عشق نقص بزرگی است. هر فکر و خیال ثابتی که آدمی را ضعیف سازد نقص است و عشق هزار بار بیش از سایر عوامل ضعیفکنندهی دیگر نقص به شمار میرود. این شاعران و رماننویسان یعنی سرایتدهندگان حرفهای زیانبخشترین هوسهای بشری هستند که افکار ما را مشوب ساختهاند. ما نیز میخواهیم به تقلید از ایشان در عشق به چشم یک راز الهی، یک موهبت آسمانی، یک معجزهی ملکوتی و نمیدانم چه و چه بنگریم و آن را هرچیزی جز آنچه واقعا هست بدانیم، و حال آنکه عشق چیزی جز غریزهی حفظ نسل بشر نیست. حال اگر واقعا یک غریزهی سادهی طبیعی راز الهی باشد از شما میپرسم که چرا سایر غرایز را راز الهی نداریم؟ منظور من به هیچ وجه این نیست که نمیتوان در عشق هیچگونه جنبهی زیبایی یافت و دید، بلکه نباید بندهی عشق شد، باید او را نیز مانند هر غریزهی دیگری تابع قوانین تمدن ساخت و مثلا مانند غریزهی کوشش در بقای وجود یعنی نیاز به خوردن و آشامیدن محدود و مهار کرد. زمام اختیار خویشتن به دست دلگی و کثافتخوارگی و بدمستی سپردن در چشم همگان عمل زشت و شرمآوری است که هیچ شاعری حاضر نیست برای تبلیغ آن شعر بسراید، و حال آنکه این عمل در نفس امر با زمام اختیار خویش به دست عشق سپردن یکسان است. باید مفهوم عشق را که به صورت تصنعی نقش و نگار شده و برخلاف واقع در ذهن ما جا داده شده است، نابود سازیم. این عشق ساختگی ما را خودپسند و متفرعن و حسود و متعدی و تندخو و خیالپرست و خامطمع و بالنتیجه تنبل و تنپرور میکند. تازه رذایل عشق به همین صفات قبیحه ختم نمیشود و عیبی بدتر از همهی اینها در پی دارد و آن اینکه آزادی ما را از ما سلب میکند. ببینید چه عیب بزرگی! انسان زنده است و فکر میکند و احساس میکند و زندگی را دوست میدارد. دارای آزادی کامل درونی است و در عالم خارج نیز سهمی از آزادی دارد. در این میان ناگاه عشق فرامیرسد. این عشق میتواند هم یکباره بر شما چیره شود و هم مانند ظلمت شب کمکم دامن افشاند و گسترش یابد و آهسته آهسته شما را در بر گیرد و شما اصلا احساس نکنید که چگونه چنین شده است. از آن لحظه به بعد دیگر هیچچیز برای شما وجود ندارد. عقل همچون قطعه یخی کوچک در دستی گرم آب شده و رفته است. احساسات، همان احساساتی که آنقدر از نقش و نگار و نغمه و آهنگ غنی و سرشار بود لال و بیحس به گوشهای افتاده، تنها حجابی یکرنگ و ساده به رنگ گلی لوس و خنکی به سر کشیده و آهنگی ملایم و یکنواخت پر شده است. ارادهی فعال و نیرومند که به قدرت فولاد بود نرم شده و به شکل خمیری در آمده است، حتی نام خود را نیز از دست داده و به نام ضعف نفس و هوس خام و عقیم جلوهگر شده است. فاتحهی آزادی به یکباره خوانده شده است. شما قبلا میخواستید فکر بکنید، میخواستید فعالیت بکنید و از خود کوشش و تقلا نشان بدهید، میخواستید زندگی کنید، ولی حالا میبینید که غیر ممکن است. درست مثل این است که در زندانی مخوف و تاریک هستید و نمیتوانید از آن خارج شوید. عشق به یکباره شما را گیج و منگ و کر و کور کرده و عالم هستی شما را بی آنکه چیزی از آن باقی گذاشته باشد پاک مسخر ساخته است. و این است که در واقع عشق سختترین و تاریکترین زندان است! بههرحال دوست جوان من، اگر احساس میکنید که این عشق نابکار در وجود شما رخنه کرده است تا وقت باقی است دمار از روزگارش برآورید و نابودش سازید، تنها مرد آزاده و آزاد از قید هوسهاست که میتواند خوشبخت باشد.

وقتی مستشار ماخ این سخنان را ادا میکرد سرش را اندکی به جلو خم کرده بود و به آهنگی خفه و گرفته حرف میزد. او همهی این سخنان را آرام و عادی بیان میکرد، فقط وقتی میخواست روی مطلبی بیشتر تکیه کند، یا چین بر پیشانی میانداخت یا لبخندی که بهزحمت احساس میشد بر لب میآورد یا کمی شانه بالا میافکند یا با انگشت وسط چنان ضربی خفیف روی میز میگرفت که کف دستش که بر روی سفره قرار داشت اصلا تکان نمیخورد. و در آن آرامش ظاهری مستشار ماخ یک چیز نیرومند و در عینحال وحشتانگیز وجود داشت که با سخنان پرشور و شوق و امیدبخش او مغایر بود.

ماخ خاموش ماند و سکوتی کامل برقرار گردید. ناگهان فرفر چراغ گاز به لحن دیگری بدل شد و صدایی عجیب و غیرعادی از آن برخاست. از ظاهر حال چنین برمیآمد که به غیر از آن دو تن کسی در میکده نمانده بود.

مستشار ماخ در حالی که چانه بر مشت خود تکیه داده بود به روی جوان دانشجو لبخند میزد.

اما جوان دانشجو نیز ساکت بود.

بالاخره پس از سکوتی طولانی به آهنگی مردد و حاکی از اضطراب و دستپاچگی چنین جواب داد:

آقای مستشار، متاسفانه من قادر نیستم به شما جواب بدهم. فقط دربارهی سخنان شما میاندیشم ولی احساس من به من میگوید که با همهی این حرفها، شاید شما در اشتباه باشید. آیا سعادتی که ثمرهی عشق است هزار بار به رنجها و دردهای آن نمیارزد؟

-این حرف را بادهخواران نیز برای نشئهی الکل میگویند، همچنان که معتادین به مرفین و تریاک بدین دستاویز خود را تسلی میدهند. شما داستان عشق خود را به طرزی بسیار جالب به من باز گفتید، ولی اگر مدعی میشدید که این عشقبازی را بیتحمل هیچگونه رنج و عذاب و کوشش و تلاشی میکردید و در آن هنگامهی شوق و عشق و دلدادگی مجال تعمق و فرورفتن در قضایای جبر و مثلثات و تحقیق و تتبع در اشعار هومر نیز مییافتید، هرگز باور نمیکردم. بیشک شما درسهای خود را بسیار بد خواندهاید، ولی باز جای شکرش باقی است که همتی به خرج داده و با همهی این سرگرمیها دیپلمی گرفتهاید. اما بدانید در جهان مردمی هستند که هدفی غیر از گرفتن دیپلم به زندگی خویش دادهاند. خواهش میکنم که از این حرف من بدتان نیاید، برعکس خوشحال باشید، زیرا برای شخصی مثل شما در وضعی که بودید هدف منحصربهفرد میبایستی همین باشد که دیپلمی بگیرید و در سر فرصت در پی هدفهای بلندتر و عالیتر بروید….

توضیح بدهم که در واقع خود مستشار درگیر عشقی عجیب همراه با حسد هست. این واژه‌ی "حسد" رو خیلی دوست دارم به جای چه کلمه‌ی قرار گرفته. چون من خودم خیلی ارتباط برقرار نکردم با این واژه. ولی این قسمت داستان که نوشتم به نظرم یکی از نقاط اوج داستانه و بدون اینکه نظر خودم رو دخالت بدم نظر مستشار رو در مورد عشق نوشتم.

 

پ.ن: برای یک دوست!

۱۳ خرداد ۹۳ ، ۰۲:۳۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

کتاب - قمارباز - داستایِفسکی - جلال آل احمد

کتاب رو چند روز پیش شروع کردم.

من علاقه داشتم کتابی از داستایوسکی بخوانم. برای شروع خوب بود. فکر کنم سبک جلال‌ آل‌احمد هم بی‌تاثیر نبود.

نویسنده: فئودور داستایوسکی

مترجم: جلال آل‌احمد

۲۴۲ صفحه

نشر: هور

پ.ن: تلفظ صحیح اسم نویسنده(البته حداقل صحیح‌ترش) ممنون از آقای نوریزاده بابت تذکر

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/6/64/Ru-Dostoevsky.ogg

 

"... من باید کاری بکنم. اصل، سوئیس است. فردا ... آه، اگر بتوانم فردا حرکت کنم! باید مرد جدیدی شد; باید از میان مرده‌ها برخاست! می‌خواهم به آن‌ها ثابت کنم... پولینا خواهد دانست که من هنوز هم می‌توانم یک انسان باشم. برای این، کافی است که ... امروز دیگر خیلی دیر شده است، ولی فردا ... آه یک احساس قبل از موقع در دلم انگیخته شده است! نه، اشتباه نکرده‌ام! پانزده‌ لویی پول دارم و با پانزده‌ فلورین، شروع به قمار خواهم کرد! اگر آدم در آغاز کار، خودش را محتاط و بزدل نشان بدهد... ممکن است، ممکن است بچه شده باشم، یک بچه کوچک، ولی... چه کسی مرا از این باز‌می‌دارد که خودم را نجات بدهم؟ کافی است که انسان فقط یکبار در زندگی‌اش امید به آینده و شکیبایی داشته باشد. به نیروی سجایای روحی، در عرض یک ساعت می‌توانم سرنوشتم را تغییر بدهم. اصل، داشتن سجایای روحی است. فقط باید آنچه را که هفت ماه پیش، قبل از آنکه پاکباخته و مفلس بشوم. در رولتنبورگ به سرم آمده بود، به یاد بیاورم. آه! این نمونه‌ی جالب توجهی از کار کسی است که گاهی می‌توانسته‌ است تصمیم بگیرد. بعد از آن وقایع، من همه چیز را از دست داده‌ام. درست همه چیز را...

در حالی که از قمارخانه بیرون می‌آمدم، حس کردم که یک فلورین در جیب کوچکم تکان می‌خورد، به خودم گفتم: «خوب، با آن می‌توانم شام بخورم.» ولی پس از اینکه صد قدم رفتم، تغییر رای دادم و راهم را برگردانم و همان فلورین را روی «مانک» گذاشتم. (این بار نوبت «مانک» بود.) راستی انسان، وقتی تنها در مملکت بیگانه، دور از وطن و دوستان خود و بی‌اینکه بداند از کجا برای زندگی همان روز خود پولی به دست آورد، آخرین، درست آخرین فلورین خود را به مخاطره می‌اندازد و به قمار می‌گذارد، راستی احساس عجیبی سراپایش را فرا می‌گیرد! من بُردم و وقتی بیست دقیقه‌ی بعد، قمارخانه را ترک کردم، صد و هفتاد فلورین داشتم.

گاهی،‌ آخرین فلورین آدم، می‌تواند این معنی را بدهد و اگر همان وقت جرات خود را از دست داده‌بودم؟ اگر نتوانسته بودم تصمیم بگیرم؟! فردا، فردا همه‌ی اینها پایان خواهد یافت."

۰۲ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

کتاب - رشد

امسال از نمایشگاه کتاب کلی کتاب خریدم! (حدودن ۳۰ جلد!) تصمیم دارم همه‌شون رو امسال بخونم.

همون دو روز اول کتاب رشد اثر علی صفایی حائری (عین.صاد) رو خوندم. کتاب خیلی خوبیه. در واقع این نویسنده‌ خیلی کتاباش خوب هستند. بیش از ۱۰ جلد از کارهای ایشون خریدم!

کتاب رشد یه جورایی در مورد سوره‌ی عصره. در مورد رشد و خسران و کمال و نقص و کلی مفهوم دیگه نوشته تو کتاب.

در واقع این کتاب یکی از سری کتاب‌های "دیداری تازه با قرآن" هست.

رشد

علی صفایی حائری

انتشارات لیلة القدر

۷۶صفحه

 

"ما در قرآن به کلمه‌هایی برخورد می‌کنیم. این کلمه‌ها در زبان ما، در گفت‌وگوهای روزمره‌ی ما هم جریان دارند و در نتیجه بحران شروع می‌شود و گره‌های کور سبز می‌شود; چون ما به برداشت‌هایی دست می‌زنیم که از عادت‌های ما مایه می‌گیرد.

ما به هرکس که ساده و جانماز آبکش بود، مومن می‌گفتیم و به هر کس که از ماکنار می‌کشید و لب به جام نمی‌زد، متقی می‌گفتیم و هر کس که دست‌ودل‌باز می‌شد، محسن می‌گفتیم و هر کس که رام می‌گردید، صابر می‌گفتیم و هر کس که دهانش همراه تسبیحش باز و بسته می‌شد، ذاکر و شاکر می‌گفتیم.

ما به این گونه با مومن و متقی و ... عادت کرده بودیم و اکنون که با قرآن و آن کلمه‌های دقیق و تیپ‌های مشخص برخورد می‌کنیم، باز همان‌ها را مطرح می‌کنیم و همان‌ها را می‌فهمیم و یا بهتر بگویم نفهمیده با آن‌ها بازی می‌کنیم و بر آن‌ها ستم می‌نماییم و این ستم از آنجا شروع می‌شود که ما بدون رسیدن به معنا و مقصود، به کلمه‌ها و لفظ‌ها رسیده‌ایم و با الفاظ خالی انس گرفته‌ایم و ..."

 

"ما پیش از آنکه تشنه شده‌ باشیم، نوشیده‌ایم و پیش از آنکه به اشتها آمده باشیم و با سوال‌ها گلاویز شده باشیم، خود را تلنبار کرده‌ایم و پیش از آنکه به معناها دست یافته باشیم، به کلمه‌ها رسیده‌ایم ... و این است که باد کرده‌ایم و با آنکه زیاد داریم، مریض و بی‌رمق هستیم و به امتلای ذهن و پرخوری فکری دچار شده‌ایم..."

 

" وقتی که ما بچه‌تر بودیم، مشتاق بازی و توپ بودیم، در انتظار می‌نشستیم تا ما را به بازی بگیرند، تملق می‌گفتیم تا راه‌مان بدهند و قهر می‌کردیم و دور می‌شدیم تا نزدیکمان کنند، اما همین که هدفی پیدا می‌کردیم دیگر به توپ‌ها و بچه‌ها نگاه نمی‌کردیم، حتی اگر دعوتمان می‌کردند می‌خندیدیم و اگر دستمان را می‌کشیدند، نق می‌زدیم و فرار می‌کردیم. چرا؟

مگر توپ همان توپ نبود و بازی همان بازی محبوب نبود؟ چرا اینها همه‌اش همان بودند، اما ما دیگر آن نبودیم، ما هدفی داشتیم و لباسی به تن کرده بودیم و مهمانی می‌خواستیم برویم..."

 

"﴿و العصر﴾، به تمام این‌ دوره‌ها سوگند، ﴿ان الانسان لفی خسر﴾، که انسان با این همه سرمایه در تمام دوره‌ها در خسارت مدفون است، چرا؟ چون سرمایه‌هایش رشدی نکرده و سودی نیاورده است. درست که به ثروت، که به قدرت، که به علم رسیده‌است، درست است که این‌ها زیاد شده‌اند، اما خود انسان کم شده‌ و اسیر شده و اسارتش علامت حقارت است.

و عامل این خسارت، عصرها و دوره‌ها و محیطها نیستند، عامل خسارت خود انسان، خود اوست. عصرها مقدس هستند به دلیل سوگندی که خدا یاد می‌کند."

 

با عجله نوشتم. کتاب خیلی خوبیه. سعی می‌کنم بارهای دیگری هم بخونمش.

کتاب بعدی که از این نویسنده دارم می‌خونم صراط هست.

۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۳۵ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

کتاب ۳و ۴

خب سومین و چهارمین کتابی که می‌خوام در موردشون بنویسم "کیمیاگر" و "راز شاد زیستن" هستند.

 

و این‌ها در واقع کتابهای دوم و سومی بودند که من امسال (۱۳۹۳) خوندم و تمومشون کردم. تعطیلات عید. البته بیشتر حالت بازخوانی بود برام.

 

"کیمیاگر"

- نویسنده: پائولو کوئیلو

- ترجمه: آرش حجازی

این کتاب رو اولین بار سال سوم دبیرستان خوندم. نسخه‌ی پی‌دی‌اف کتاب رو روی گوشی نوکیام داشتم و تقریبن یک روزه خوندمش. ولی کتاب حدود ۱۰-۲۰ صفحه‌ی آخرش رو نداشت! و من مجبور شدم برم از کتابفروشی کتاب رو بگیرم. یادمه قبل از خریدن کتاب اون ۱۰ صفحه رو خوندم و بعد خریدم.

بعدها برای عید سال ۱۳۹۰ یه نسخه از کتاب رو به خواهرم هدیه دادم. و امسال دقیقن همون نسخه رو خودم خوندم!

کتاب خوبیه. بیشتر به صورت نمادین نوشته شده.

لینک ویکی‌پدیا

 

 

"راز شاد زیستن"

- نویسنده‌ : اندرو متیوس

- ترجمه : افراد مختلف.

راستش من از این کتابهای موفقیت و شاد بودن و ... خوشم نمیومد. یادمه چند باری سر این موضوع بحث هم کردم. و یه دوستی داشتم اونم هم‌نظر من بود. ولی این کتاب رو اون بهم معرفی کرد. سال سوم دبیرستان بودم. بهم امانتش داد. کمی خوندم و بعدش خودم یکی خریدم. برعکس خیلی کتابای کلفت دیگه این کتاب بود حجمش نسبتن کمه. چیزایی که میگه عملی هستند.

خلاصه اینکه کتاب خوبیه. من بعدها ترجمه‌های دیگه‌ای از این کتاب رو هم پیدا کردم و به چندنفری هدیه دادم. امسال هم هدیه دادم.

نویسنده خودش کاریکاتور‌های خوبی هم توی کتاب آورده.

کتاب‌های مشابهی از این نویسده هم هست. 

اینم سایت نویسنده‌

 

 

//////////

 

خب فعلن کتاب زندگی‌نامه‌ی دکتر حسابی رو نمی‌خونم. یعنی خوندم تا حدی. ( تا تابستون نخواهم خواندش!) این با موازی خوندن فرق داره.

 

و اما دوست دارم امسال هر کتابی خوندم اینجا بنویسم. حتی‌ کتاب‌های درسی. فعلن دارم کتاب "تحلیل طراحی سیستم" و "معماری کامپیوتر" (موریس مانو) رو می‌خونم.

۲۰ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۵۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

کتاب- "آموزش عقاید"

خب پیرو پست‌های خواندن کتاب و تصمیم بر تموم کردن کتاب‌های شروع شده. دیشب یعنی ۴ فروردین ۹۳ این کتاب رو تموم کردم.

 

در مورد کتاب:

مولف:

آیت‌الله مصباح یزدی

 

کتاب در کل ۵۰۰ صفحه‌ است و ۶۰ تا درس داره.

۲۰ درس اول در مورد خداشناسی، درسهای ۲۱ تا ۴۰ در مورد نبوت و امامت و درس‌های ۴۱ تا ۶۰ هم در مورد معاد هستند.

 

- متن کتاب خوبه. و اینکه ساختار درس‌بندی شده‌ی کتاب خوندنش رو جالب و راحت می‌کنه.

- "تزاحم" چقدر واژه‌ی مناسبیه برای استفاده به‌جای "trade off". تو کتاب چند بار استفاده شده.

- امیدوارم در فرصتی دیگه بتونم بهتر در موردش بنویسم.

- برنامه بذارم یه بار هم بازخوانیش بکنم.

 

و اما کتاب بعدی :

یا زندگی‌نامه‌ی دکتر حسابی رو بازخوانی می‌کنم یا دنیای سوفی رو می‌خونم یا یه کتاب دیگه. فعلن همین زندگی‌نامه دکتر حسابی رو بخونیم که اولین بار فکر کنم سوم راهنمایی یا اول دبیرستان خوندمش. فکر کنم یک یا دو روزه تموم بشه.

۰۵ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۲۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

کتاب- "ساخت و کار ذهن"

خب دوست دارم یه سری پست بنویسم در مورد کتابایی که میخونم.

من معمولن زیاد کتاب میخرم و البته معمولن هر کتابی رو اولش با ذوق و شوق شروع به خوندن می‌کنم ولی مثل اکثر کارهای دیگه نیمه‌تمام رهاش میکنم و میرم سراغ کتاب بعدی.

تصمیمی که به تازگی گرفتم اینه که از این به بعد هیچ کتابی رو شروع نکنم به خوندن مگر اینکه قبلش با خودم عهد ببندم که کامل بخونمش و تمومش کنم. در راستای همین تصمیم برگشتم و کتابی رو که تقریبن ۷۰ درصدش رو خونده بودم دیروز تموم کردم.

کتاب رو در تاریخ ۱۸ بهمن ۹۲ دوست بزرگواری هدیه داده بودند. من از همون روز شروع کردم و فکر کنم توی یه هفته از ۲۷۰ صفحه ۲۰۰ صفحه‌شو خوندم. ولی بقیه‌ش موند برای دیروز یعنی ۱۱ اسفند(تاریخ با اغماض) که خوندم. و واقعن به این نتیجه رسیدم که کتاب رو باید تا آخر خوند. فصل آخرش خیلی زیبا بود.

///////

خب برم سراغ کتاب.

مولف: کالین بلیک‌مور

مترجم: محمدرضا باطنی

نشر: فرهنگ معاصر

کتاب تقریبن ۳۰۰ صفحه‌س. البته قطعش تقریبن نیم‌پالتوییه!(از قطع معمولی یه کمی کوچیکتره!)

 

کتاب ۶ فصل داره که به نظرم لزومی نداره به ترتیب خونده بشن.

۱- ملکوتی‌ترین پاره‌ی ما (مفهوم روح در گذر تاریخ)

۲- چوانگ-تسه و پروانه(هشیاری، خواب، و رویا)

۳- تصویری از حقیقت(واقعیت، حقیقت، و شناخت)

۴- فرزند لحظه‌ها(حافظه به عنوان کلید اعمال عالی ذهن)

۵- شعله‌ی فروزان(زبان و گفتار و شالوده‌های زیست‌شناختی آن‌ها)

۶- دیوانگی و اخلاق(استفاده از ره‌آوردهای پژوهش مغز در راه خیر و شر)

 

تقریبن برای مطالعه‌ش ۳۰۰-۴۰۰ دقیقه وقت صرف کردم! یعنی حدود ۵-۷ ساعت :)

 

دوست داشتم از هر فصل حداقل یه بند جالب بنویسم ولی خب راستش مجالش نیست. ولی احتمالن در آینده این کار رو بکنم. مثلن میشه از هر فصل یه عکس از یه بند گذاشت.

///////////

و اما برای کتاب بعدی که میخوام بخونم. کتاب "آموزش عقاید" اثر آیت‌الله مصباح یزدی. این کتاب رو دقیق یادم نیست بهار یا تابستون امسال خریدم ولی اصلن اونموقع نخوندمش. اولین بار فکر کنم اواخر دی‌ماه بود که شروع کردم به خوندنش و بازم تو سه روز ۹ درس از ۶۰درسش رو خوندم ولی بعدش رها کردم. 

خب الان میخوام شروع کنم به خوندنش. فکر کنم حدود ۷۰۰-۸۰۰(کمی کمتر یا بیشتر!) دقیقه زمان کافی باشه براش! پس احتمالن تا قبل عید تمومش میکنم.

سعی میکنم به روند کتاب خوندنم سر و سامان بدم.

۱۳ اسفند ۹۲ ، ۰۶:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

عصرهای جمعه

عصر جمعه س و دلتنگی اش.

 

یه مدتی میشه که سعی میکنم عصرهای جمعه رو توی محیط بسته نباشم . ترجیحا برم بیرون یا جایی . 

قبلن که خونه بودم معمولن اینجوری بود . یعنی عصرای جمعه معمولن میرفتیم بیرون با خانواده . یا با دوستان. تازگی هم که چندباری تنهایی رفتم بیرون .

وقتی خودم بیرون میرم انقلاب بعدش ولیعصر و یه کمی گردش و پیاده روی و خسته شدن و برمیگردم. 

امروز هم چون شانس آوردیم و شنبه تعطیل شد و من دوتا امتحانم پرید ،فرصتی پیش اومد که با یه دوست عزیز بریم بیرون . رفتیم انقلاب. رفتیم ولیعصر . شام خوردیم . اومدیم سمت انقلاب . چندتا کادوی مخصوص خریدیم . منم خیلی وقت بود میخواستم یه "من ِاو" بخرم . از اون فروشگاه انتشارات افق خریدیم. 

خوش گذشت. بعد هم اون دو شاخه گل نرگس. بعدش هم که ویتامینه ی خیابون استاد معین.

متشکرم از دوست خوبی که امروز همراهم بود . و تشکر از اهالی اتاق که کلی سوءظن به خرج دادند. :)

دوست داشتم یک قسمت از "من ِاو" رو اینجا بنویسم.

ادامه مطلب...
۱۶ دی ۹۱ ، ۰۰:۲۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان