گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۱۵ مطلب با موضوع «خوددرگیری ذهنی» ثبت شده است

مدل حجمی حیطه‌های زندگی

سلام!

چند وقتی هست که کم‌ می‌نویسم. اصلا یادم رفته نوشتن چطور بود! چطوری پست می‌نوشتم؟ درگیر هستم و راستش نمی‌فهمم زمان از کجا میاد و کجا میره، قدیما قرار بود این وبلاگ جایی باشه برای خالی کردن ذهنم، و خب احتمالا الان ذهنم داره جایی دیگه خالی میشه! :)

خب چرا اسم این پست رو گذاشتم؟ قبلا یک پستی داشتم به اسم اولویت‌ها

توی اون پست نوشته بودم که در حال حاضر نقش‌های من در زندگی هستند: خانواده، درس، کار و دوستی (که این دوستی رو هم به زور چپونده بودم) دوست دارم یه مروری داشته باشم به این مساله. الان در حال حاضر زندگی من شامل این حیطه‌ها میشه : کار،‌ درس، خانواده، شخصی!، چوب!!. بعله درست می‌بینید! در حال حاضر چوب و یا به نوعی کارهای هنری چوبی بخشی از زندگی من شده. 

هر کدوم از این حیطه‌ها هم ممکنه شامل زیرحیطه‌هایی بشن. مثلا کار خودش دو بخش فنی و غیرفنی داره، یا شخصی خودش مقوله‌ی خیلی گسترده‌ای هست!

توی اون پست گفته بودم که این نقش‌ها اولویت دارند، و یادمه یه تغییراتی هم کرده بودند، مثلا گفته بودم که اولویت درس بیشتر مساوی کار شده، از اون موقع تا حالا این اولویت‌ها چندباری عوض شدند و حالا می‌خوام علاوه بر اولویت با یه مدل دیگه هم به این مساله نگاه کنم، اون هم بحث حجمه.

با آغاز دوره‌ی ارشد برنامه‌ی من این بود که درس اولویتش خیلی خیلی بیشتر از کار باشه برام، ولی بعد از مدتی نظرم عوض شد و عملا اولویت درس خیلی خیلی کاهش پیدا کرد. خانواده برای من اولویت خیلی بالایی داره همچنان.

و اما مدل حجم. این مدل رو نمی‌دونم میشه مستقل از اولویت در نظر گرفت یا نه. منظور از حجم مقدار زمان و توجه و دغدغه‌ای هست که برای یک حیطه می‌ذارم. مثلا خانواده با اینکه اولویت بالایی داره ولی حجم کمی از زندگی من رو گرفته. هر روز یک بار با خونه صحبت می‌کنم و هر یک ماه هم می‌رم خونه. اولویت بیشتر وقتایی پیش میاد که توی باید بین چند حیطه تصمیم بگیرم، ولی در زمانی که اوضاع آرومه، این حجم حیطه‌هاست که مهم میشه.

به نظرم در این برهه از زندگیم نیاز شدیدی دارم روی تنظیم حجم حیطه‌های زندگیم و پایبند بودن به اون حجم‌ها. مثلا در حال حاضر چیزی که به صورت تئوری برای حجم این حیطه‌ها دارم این شکلیه:

خ-ک-ک-ک-ک-ک-د-د-ش-ش-چ

یعنی اگه ده واحد زمان داشته باشم دوست دارم اینجوری بین این حیطه‌ها پخش بشه،‌ ولی نمی‌دونم در عمل چقدر اینجوری هست. باید از یه جایی شروع کنم اندازه گرفتن رو. مثلا می‌دونم که بعضی وقتا اون د-د صفر میشه(یعنی مدت‌ها میشه برای درس دانشگاه هیچ کاری نکنم)، یا اون چ میشه چ-چ-چ، یا اون ش هم کم میشه، شاید بخش خوبی از وقتم پرت میره، یا شاید حیطه‌های مخفی توی زندگیم هست. باید لاگ بگیرم از زندگیم. (یعنی ثبت کنم زندگیم رو)

نمی‌دونم چجوری میشه به این حجم‌ها پایبند بود؟‌ چجوری باید برنامه‌ریزی کرد؟ چجوری باید جلوی فراموش شدن یه حیطه یا پرخوری و افراط یه حیطه‌ی دیگه رو گرفت. همیشه وقتی به این مسائل زندگی فکر می‌کنم یاد سیستم‌عامل می‌افتم، یاد اولویت‌بندی پردازه‌ها، یاد چندپردازه‌ای و مدیریت منابع و ... . حس می‌کنم یه زمانی برای ساخت سیستم‌عامل و حل اون مشکلات از زندگی ایده گرفتند و راه‌حل‌های خوبی ساختند، و الان شاید باید برگردیم از اون ایده‌ها توی زندگی استفاده کنیم! یا شاید بعضی از اون ایده‌ها توی زندگی خوب نباشن. چند وقت پیش ایده‌ی این که اگه تعداد تسک‌هات زیاد باشه تغییر بافتار(concept switch) میشه یه مشکل رو به میثم گفته بودم و کلی حال کرده بودم. 

شما ایده‌ای ندارید که چجوری میشه این تعادل رو بین حجم‌ها حفظ کرد؟

این که حجم مناسب هر کدوم از این حیطه‌ها چی هست و اصلا حیطه‌ای باید اونجا باشه یا نه، اینا هم سوالات سختی هستن برام، راستش برای حلشون هم ایده‌ی خاصی ندارم، نمی‌تونم برم به یکی بگم، سلام، این مدل حجمی من رو می‌بینید؟ به نظرت چجوری حجم‌های حیطه‌ها رو تعیین کنم؟ 

شما چیکار می‌کنید؟ کسی ایده‌ای داره؟ من‌ می‌شنوم!

۲۳ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

سرای احسان

بار دومی بود که میرفتم. دفعه‌ی قبل به پیشنهاد آقا جواد رفتیم و اینبار دیگه از صفحه‌ی اینستای گروه خبردار شدم.

اینجا رو دوست دارم برم چون خیلی به سوال‌هایی که دارم میتونم فکر کنم یا حتی سوال‌های جدیدتری برام بوجود بیاد.

چندتا نکته‌ از دیروز ذهنمو درگیر کرده که دوست دارم خالیشون کنم اینجا.

۱- نگاهی که در مورد بیماری‌های اعصاب و روان داریم کمی نادرسته (سرای احسان مرکز نگهداری بیماران اعصاب و روانه). یعنی به نظر نباید به صورت صفر و یکی به قضیه نگاه کرد. مثلا شما توی خیابون یک نفر شانسی انتخاب کنی با احتمال بالایی یه دندون خراب داره، یا یه کمی زانوش درد میکنه، ولی ما اینارو نمیذاریم تو دسته‌ی بیماران دندان و زانو! بیماری‌های اعصاب و روان هم به نظرم اینجوری نیست که یه چراغ روشن/خاموش باشه که یه نفر یا بیماری اعصاب و روان داره یا نه! بیشتر شبیه یه طیفه، یه محور از دو طرف باز. و هر کسی یه جایی از این طیف قرار گرفته. یه نقطه‌ای یا حتی یه قسمتی از این طیف رو هم به عنوان مرز قرارداد کردن! بازم دقت کنیم قرارداد کردن! پس «از اینجا که منم تا جنون فاصله‌ای نیست!» جمله‌ی خیلی عجیبی نیست! همچنان که شاید اینجا خیلیا میگفتن «از اینجا که منم تا شما فاصله‌ای نیس». شاید هم فاصله‌ در چنین دنیایی واقعا متقارن نیست! یعنی فاصله از این طرف به اونطرف کمه ولی برعکسش زیاده! نمیدونم.

۲- گذر زمان: دیروز با حجت صحبت میکردیم که معقول پسری بود ۳۴ ساله. در مورد ارتباطش با خانواده پرسیدم گفت که آره پدر پیرم هر هفته پنجشنبه‌ها زنگ میزنه، هر ۶-۷ ماه یک بار هم میاد ملاقاتم. همینجا دیگه فکرم رفت. میگفت از ۸۸ اینجاست. یعنی ۷ سال. بعد این هفت سال رو یه جوری میگفت انگار اصلا وقتی نگذشته. هر ۶-۷ ماه یعنی تو این مدت ۱۵-۱۶ بار پدرش اومده ملاقاتش. در مورد سال و ماه یه جوری صحبت میکرد که انگار داره در مورد ساعت و دقیقه صحبت میکنه. برنامه‌ی روزانه‌شون رو پرسیدم گفت که ۵:۳۰ بیدار میشن و صبحونه میخورن و قرص. بعدش یه کمی دیگه میخوان. بعدش میرن کارگاه‌ها. ۱۲:۳۰ ناهاره. ۷ هم شام. این وسط هم خواب و تلویزیون و ورزش و سیگار. ما که رفتیم خوابیده بودن. همین. ما یه کمی زود رسیده بودیم و یه کمی توی نگهبانی منتظر موندیم. از مسئولشون پرسیدم که آیا از اینا کسی مرخص هم میشه؟ گفت تقریبا نه. و باز رفتم تو فکر که کسی که میاد اینجا دیگه فقط گذاشته رو دنده خلاص که بره تا ... (اینجا نوشته بودم مرگ ولی نتونستم). فکر کردن به این موضوع اذیتم میکنه. و راستشو بخواید اینجا دیگه نه میشه تقصیرو انداخت گردن دولت! نه حکومت! و نه با هشتگ و چالش کاری حل میشه. 

۳- گذر عمر: یه فکر عجیبی به ذهنم رسیده که حتی گفتنش هم سختمه. یکی دو سال پیش با فردی مصاحبه می‌کردیم برای کاری که میگفت یک مدت ناراحت و افسرده بوده(فکر کنم به خاطر فوت پدرش) و تحصیل و درس و دانشگاه رو ول کرده. میگفت داروهایی که دکترم میداد به یه حالت بی‌حالی و خمودی دچارم کرده بود که چندسال هیچ کاری نکردم. بعدش دیگه ول کردم اون دکتر رو و گفتم به زندگیم برگردم و خوب هم برگشته بود و سراغ کار میگشت. وقتی سنش رو پرسیدیم گفت سی‌وخورده‌ای سال داشت ولی اصلا بهش نمیومد (بعد از مصاحبه برامون جالب بود و حتی به شوخی گفتیم سراغ دکترشو بگیریم!). دیروز هم که سن حجت رو پرسیدم باز همین فکر اومد سراغم. این که چرا این افراد نسبت به سنشون جوونتر می‌مونن. انگار چین و چروک پیری دیرتر میاد سراغشون و معمولا یک زیبایی معصومانه‌ی خاصی هم دارن. نمیدونم شاید به خاطر خود بیماری باشه یا به خاطر داروهایی که مصرف میکنن. نمیدونم. این صرفا یک فکر عجیب بود. 

۴- باز هم همون قسمت اول. فکر نمی‌کنم ماها خیلی فاصله‌ی معناداری با این افراد داشته باشیم. (راستش نمی‌دونم وقتی این جمله رو میگم باید از «بلانسبتِ شما» استفاده کنم یا نه! :) ). فکر می‌کنیم ما خیلی عاقلیم؟ خیلی سالمیم؟‌ مایی که روز و شبمون اینجوری میگذره؟ آخه اگه مغز ما درست کار میکرد که صنعت تبلیغات باید کلا تعطیل میکرد میرفت پی کارش. در این قسمت یاد رادیو چهرازی افتادم. ما خیلی عاقلیم؟ ما دیوونگی نمی‌کنیم؟ یادته چقدر راهمون رو کج کردیم که شاید نگاه بکنه؟ چقدر سر پا وایسادیم که شاید نگاه بکنه و اگه ببینه نیستیم فکر میکنه نبودیم. ولی ما خیلی پوست کلفتیم. اینا دلشون نازکتر بوده شاید که کارشون کشیده به اونجا. مثل ما مقاوم نبودن. یا بیشتر از ما جرئت داشتن که به فکراشون عمل کنن یا فکراشون رو بلند بگن. اصلا تعریف این مشکلات چیه؟‌ الان روانشناسا خیلی از افراد گذشته رو بررسی میکنن و میگن که مثلا فلان شاعر یا نقاش به فلان بیماری مبتلا بوده! انگار که میان توزیع مردم رو در نظر میگیرن و هر کسی که مثلا از نرم جامعه فاصله داشته باشه میشه آنرمال! 

۵- مساله‌ی دیگه این بود که از نظر ما و خودشون هر کدوم داستانی دارن منحصر به فرد. هر کسی دنیایی داشته. ولی برای دکترها و مسئولین این افراد بعد از یه مدتی اینا همه‌ش میشن یه سری آدم شبیه هم. دسته‌بندی میشن بر اساس علایمشون، که آره فلانی پراکنده‌گویی داره و ... . شاید هم دسته‌بندی بشن بر اساس داروهاشون یا میزان خطرشون. و این دردناک بود برای من. یک سالن بزرگ بود با کلی تخت. دمپایی‌شون رو گذاشته بودن زیربالششون و من حداقل نشانی از تعلقات ندیدم فقط بالای تخت هر کدوم یه سری مشخصات بود، مثل اسم و مشخصات درمانگر و ... . نمیدونم مجتبی از کجای تختش اون قرآن رو در آورد. همه شبیه هم به صف میشدند. البته بالاخره یه فرق‌هایی هم پیدا کرده بودند بین خودشون. مثلا سیف‌الله قهرمان فوتبال‌دستی بود و دو دستی که باهاش بازی کردم رو با اختلاف باختم! واقعا بازیش خوب بود. ولی خیلی از تفاوت‌هایی که توی دنیای ماها بین خودمون قائل میشیم اونجا نبود، اونجا مهم نبود کی از کجا اومده.

این‌ها مشاهدات ناقص من در ۲ ساعت بود. دوست دارم باز هم اینجا برم. باز هم صحبت کنم باهاشون. که چی بشه؟ نمی‌دونم. که درد بکشم؟ نمیدونم. که فکر کنم؟ شاید. 

اینم رادیو چهرازی قسمت ۱۴

۲۴ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۱ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

تصمیم‌های دردناک

این کتابی که امروز میخوندم و دوست ندارم عنوانشو بگم، حرف جالبی زده بود، که البته طبق معمول من برداشتی که میکنم از حرفاش به درد خودم میخوره، میگه اگه میخوای به مردم بدی بکنی، جمع کن همه‌ی بدی‌هارو یه جا بکن، مردم بعدش یادشون میره، عادت میکنن، ولی اگه میخوای خوبی بکنی کشش بده، ریزه ریزه به خورد مردم بده، هی توی بوق و کرنا بکن. اگه سرزمینی رو فتح کردی یکروزه همه‌ی مخالفانت رو گردن بزن. بعضی از این حرف‌های به ظاهر سخت! رو وقتی میشنوی مقاومت می‌کنی ولی اگه یه کمی دقت کنی به اتفاقات دور و برت متوجه بعضی شباهت‌های عجیب میشی. بگذریم.

داشتم فکر می‌کردم توی زندگی شخصی هم باید چنین کاری بکنی، اگه میخوای پروژه‌ای اجرا کنی که هزینه‌ی زیادی داره بهتره پروژه کاملا به صورت ضربتی اجرا بشه، چیزی مثل کشتار مایکل کورلئونه در پدرخوانده که همه چیز به صورت همزمان اتفاق میفته و بعدش یه سکوتی و همه دیگه عادت میکنن به نظم جدید. ولی اگه پروژه زیاد طول بکشه، ممکنه هی بخش‌های مختلف مقاومت بکنن و خلاصه اینرسی سیستم اجرای پروژه رو با مشکل مواجه کنه. 

تغییرات زندگی هم بعضیاش تدریجی هستند بعضی انقلابی، انقلابی‌ها هزینه‌ی زیادی دارند ولی بعضی وقت‌ها اجتناب‌ناپذیرند. بعضی وقتا نمی‌شود چیزی را به تدریج حذف کرد، ولی اضافه‌شدنی‌ها چرا، به تدریج اضافه میشن، اگه میخوای شروع کنی یک عادت رو باید کم‌کم وارد زندگیت بکنیش، عقاید و باورها معمولا به تدریج و آروم آروم وارد زندگی میشن، و همچنین است آدمها، اون‌ها هم به تدریج توی زندگیت جا باز میکنن.

ولی از اون طرف حذف‌کردنی‌ها، جراحی‌ها، توده‌های بدخیم، اشتباهات، باورهای غلط و ... رو نمیشه کم‌کم حذف کرد، چون خودشون رو دوباره بازسازی میکنن، یا اینکه اصلا در حال رشد هستند، اینجاست که باید یک شبه تموم کنی کار رو، باید تبر رو برداری و بیفتی به جون این بت‌ها.

معمولا هم اینجوریه که میشینی فکر می‌کنی و به نتیجه‌ای می‌رسی و تموم میشه، توی ذهنت یه چیزی تموم میشه و نقشه توی ذهنت شکل میگیره و میمونه اجرای برنامه بدون حتی لحظه‌ی درنگ و شک. «اول کنم اندیشه‌ای تا برگزینم تیشه‌ای/ آنگه به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم». بازم اگه بخوام مثال بزنم مثل اون قتل‌های همزمان والتر وایت (برکینگ‌بد) که باید ۱۰ نفر در سه زندان مختلف در عرض ۲ دقیقه به قتل می‌رسیدند، همینقدر دقیق و سریع.

خلاصه دارم احساس می‌کنم که باید اندیشه‌ای برای وضعیت فعلی زندگیم بکنم (البته یه طرح‌های اولیه‌ای کشیده شده ولی باید دقیقتر بشن)، و بهتره این تغییرات پرهزینه در ابعاد مختلف رو همزمان و سریع انجام بدم تا بدنم(بدن چیه؟ خودم، خودم) فرصت مقاومت نداشته باشم و بدون اندیشه‌ی مجدد بهشون عمل کنم. توی زندگیم وضعیت‌های مشابه این رو زیاد تجربه کردم، یک نمونه‌ش همین اسفندماه اخیر، و نمونه‌های پیشین. 

۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

تصمیم‌ها-لحظه‌های رهابخش

این چند وقت اخیر و آینده درگیر یک سری تصمیم هستم. البته تصمیم‌ها کاری و درسی هستند! 

تقریبا باید بین چندتا راه یکی رو انتخاب کنم که خود این راه‌ها هم دارن حرکت می‌کنن، یعنی اگه شما امروز این راه رو انتخاب کنید فردا ممکنه همونجا نباشه. و معمولا سر این انتخاب‌هاست که اساسی‌ترین سوالات زندگی آدم میان سراغش. «که چی»ها هجوم میارن به سمتت و تو باید جواب بدی. راستش من آدمی نبودم که خیلی توی تصمیم‌گیری بمونم، یعنی تهش با یه ذره رندم‌نس سر و ته قضیه رو هم می‌آوردم حالا شما بهش بگید رندم‌نس من می‌گم فال و استخاره!

وای که چقدر این چند روزه حرف توی سرم بود که میخواستم بنویسم و الان چیزی نمی‌تونم بنویسم. صحبت می‌کنم با آدمای مختلف و تهش باید تصمیم بگیرم. البته می‌دونم که می‌تونم اینقدر الکی بزرگ نکنم قضیه رو. تهش همه‌مون می‌میریم دیگه و این واقعا آدم رو آروم میکنه.

گاهی فکر می‌کنم مثل فایت‌کلاب من هم درونم یک تایلر دارم که بعضی وقتا افسار زندگی رو دستش میگیره و اون وسط هم بعضی وقتا اون نریتور فقط میتونه چندتا لگد به تایلر بزنه که نکن این کارارو. و این قصه سر دراز دارد. حالا شما اسم یکی رو بذار احساس، اون یکی رو منطق. یکی رو بگو اماره یکی رو لوامه، یکی تایلر یکی نریتر. چیزی که هست همین دوگانگی یا حتی چندگانگیه که دهن آدم رو سرویس میکنه.

یک چیزی بود که میخواستم توی یک پستی در موردش بنویسم ولی وقت نمیشد. چند وقت پیش بعد یک فیلمی برای دو نفر گفتم. یک جایی از کتاب «وقتی نیچه گریست» یک صحنه‌ای رو توصیف میکنه که کل تصورات برویر از هم میپاشه، درسته به یک آرامشی میرسه ولی اون صحنه واقعا هم سخته هم رهابخش. لحظه‌ای که دیوار فرضیاتت فرومیریزه، و این فرضیات هر چیزی میتونه باشه، از اینکه فکر کنی صمیمی‌ترین دوستِ صمیمی‌ترین دوستت هستی، یا یک نفر به اندازه‌ای که تو بهش فکر میکنی به تو فکر میکنه و خلاصه هر فکری که یک نوع «خاص» بودن برای خودت یا دیگری یا رابطه‌ای قائل باشی، حتی در مقابل مدیرت یا استادت یا هر فرد دیگه. و وقتی که میفهمی خیلی از اتفاقات و نشانه‌هایی که فکر می‌کردی خاص هستند بخشی از یک نمایشنامه‌ی تکراری هستند، مثل وقتی که یک جواهر داشته باشی که فکر کنی توی دنیا مشابهی نداره ولی توی یک بازار ببینی مثل خرمهره! فراوانه. چیزی مثل اون صحنه‌ی بوسیدن شکر در فیلم «Gone Girl» یک حس عجیب پوچی بهت دست میده و این حس پوچی هست که بهت جرئت میده، که هر کاری که دلت می‌خواد بکنی، وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، اونوقته که دیگه بدون ترس بازی میکنی. 

و وقتی چند بار از این تجربه‌های سخت و رهابخش داشته باشی دیگه کم‌کم توی زندگی چیزی برات «خاص» نمیشه و همینجوری سِر زندگی می‌کنی. و راستش سخته، آدم گاهی دلش برای اون دوران تنگ میشه. و دوست داری دوباره گوش کنی به حرف ذهنت که هی دنبال نشونه بگرده و فرضیه بسازه ولی تهش با یه «نه بابا چیزی نیست» خفه‌ش میکنی.

۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

فرق درد با رنج

چند وقت پیش یک نفر توی اینستاگرام نوشته بود که:

«درد با رنج فرق دارد. این که تو مرا دوست نداری درد است. ولی رنج این است که با این حال من تو را دوست دارم»

یادم نمیاد کی نوشته بود. 

بگذریم. میخواستم بگم که آره درد با رنج فرق داره. رنج یا لذت یه جورایی تعبیر هستند. درد ولی واقعیته. حالا ممکنه یک درد به رنج منجر نشه. معمولا بیزاری و نفرت بعد از درده که باعث رنج میشه. 

مثلا من همیشه درد ناشی از بازی کردن با دندان شیری لق برام جزو لذت‌ها بوده! حتی اشکم هم در میومد ولی خب رنج نبود. خیلی درد‌های دیگه هم همین هستن.

یا مثلا اون آب سرد یا گرم زیر دوش درده ولی لذت‌بخشه! حالا اینارو می‌نویسم برچسب مازوخیسم بهم چسبونده نشه. ولی شاید اون هم همینجوری باشه!

شاید خیلی از درد‌های دیگه‌ی زندگی هم اگه بیشتر توجه کنیم فقط درد باشن، دیگه رنج نشن. مثلا درد زانو. درد دوری. درد تنهایی. درد بی‌دردی. اینا یه سری دردن که میان و میرن. دردها گذرا هستن ولی این رنج‌ها هستن که توی حافظه ثبت میشن و می‌تونیم تا ابد نگهشون داریم. بعدها همین رنج‌هارو هم از حافظه‌مون لود می‌کنیم! 

«داشتن» هم میتونه باعث رنج بشه. شده تا حالا وسط یک اتفاق و یک شادی زودگذر از این که بالاخره تموم میشه رنجور بشید؟ 

رها کنیم بره.

۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۳ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

پاره‌ای اعتراف

و قسم به پست‌های طولانی که نوشته میشن و چون دوست نداری پست رمزدار بنویسی به صورت پیش‌نویس ذخیره میشن.

از پست رمزدار خوشم نمیاد. یه جورایی توهین به مخاطب حساب میشه به نظرم. شبیه در گوشی حرف زدن. 

ته دلت میگی که اگه این پست‌ها یه روز گم بشن چی؟ ولی باز از اون ته دلت صدا میاد که چه بهتر! مگه این پست‌ها خودشون قرار نبود باعث بشن فراموش بکنی؟ خب چه بهتر که خودشون رو هم فراموش کنی!

مهم اون چند ساعتی بود که وقت گذاشتی تا بنویسیش و توی این مدت خالی شدی از فکر و خیال. شبیه همه‌ی اون کاغذهایی که می‌نوشتی و فکرت خالی می‌شد و آخرش هم چند روز نگهشون می‌داشتی و آخرش معلوم نمی‌شد کجان. 

اینجوری بهتر هم هست. چون اون پست‌هارو خیلی‌ها که متوجه نمی‌شدن در مورد چیه! بعضی هم ممکنه دچار سوءبرداشت بشن. 

کل حرف اون پست این بود که تموم شد. تموم شده بود ولی کامیت نشده بود. حالا دیگه تغییرات ذخیره هم شدن. 

توی همین یادداشت‌های زرد وبلاگ به خودم قول دادم که یک سال سکوت کنم. یک سال چیزی نگم. 

باید یک جایی این چرخه‌ی معیوب قطع بشه.

//

الکی‌نوشت:

جمعه اولین آزمون آزمایشی‌مون بود. فکر کنم بعد از سال‌ها اولین آزمون آزمایشی بود که بدون ساعت مچی شرکت می‌کردم! :)) در این بیخیال یعنی. ولی خب باید آروم آروم از یه جایی شروع کنیم. 

باید دیگه برگردیم به زندگی.

فکر کنم توی هر دوره‌ای از تاریخ آدما حسرت گذشته‌ رو میخوردن. مثلا شاید دویست سال پیش یه آدمی با خودش فکر می‌کرده یکی دو نسل قبل چقدر اوضاع بهتر بوده!!! مثل اون چیزی که توی اون فیلم «نیمه‌شب در پاریس» می‌گفت. توی همین زندگی خودمون هم حسرت می‌خوریم. مثلا می‌گیم دبیرستان چقدر بهتر از الان بود. یا بچگی چقدر قشنگ‌تر بود. یا سال اول ... .

از اون طرف همیشه یه نگاه خیلی عجیب هم نسبت به آینده داریم. یه نگاه آرزومانند. خوشبینانه. این پست مدیوم رو چند روز پیش خوندم. احتمالا نمی‌رید بخونیدش. عنوانش هست «روزی که یک میلیونر شدم». نویسنده‌ش یکی از بنیانگذاران یک شرکت خوبه(حالا نمی‌خوام دقیق وارد جزئیات بشم). منم راستش اولش گفتم احتمالا از این پست‌های تکراری و چرت باشه ولی بعدش که خوندم تا یه جاهایی باهاش احساس شبیه‌بودن کردم! (مطمئنا تا قبل از اونجایی که میلیونر شده!).

من آدم مصرف‌گرایی هستم. یعنی اگه بیکار بشم میرم یه چیزی می‌خرم و کلا اعتقادی به پس‌انداز ندارم. مگر پس‌انداز برای یک خرید بزرگتر!   اگه دکتر می‌شدم شاید خریددرمانی رو هم تجویز می‌کردم! و تقریبا همیشه اینجوریه که یک خرجی توی ذهنم هست که از موجودی الانم بیشتره و اگه پول دستم بیاد اونو خواهم خرید و با خرید‌های کوچک هم خودمو راضی نگه می‌دارم. این وضعیت بسته به اون خرج ممکنه چند وقت طول بکشه و من توی این چند وقت همه‌ی شادی‌هام و احساسهای خوب رو می‌دوزم به اون خرج یا خواسته. بعد کلا بیکار بشم میرم در مورد اون چیز جستجو می‌کنم و اون چیز هر چیزی می‌تونه باشه! از دوچرخه و چاقو و لوازم دیجیتال گرفته تا قرقی و  ... .

نکته‌ی بعدی اینه که این مساله هیچ وقت با افزایش قدرت خریدم حل نشده. یعنی اگه چند وقت پیش قدرت خریدم مقدار x بود و اون خرج‌های مذکور هم چیزی حدود x+e بودن الان که قدرت خریدم شده 2x اون خرج‌ها هم شیفت پیدا کردن به 2x+2e!.

و هیچ شکی ندارم که اگه روزی قدرت خریدم برسه به ∞ بازم خرجی پیدا می‌کنم که بشه 2∞. حالا من مثال از خرج و خرید زدم که ملموس باشه. این برای هر چیز دیگه‌ای هم صادقه. آدمیزاد حریصه. و این حرص باعث میشه که از زندگی لذت نبره. 

داشتم می‌گفتم هر وقت که یکی از این خرید‌هارو دارم و بالاخره انجامش می‌دم، همه‌ی لذت‌ها و دلخوشی‌ها دقیقا تا اون لحظه‌ی قبل از خریده! لحظه‌ای که خرید انجام شد بلافاصله یه خرید دیگه و یه خواسته‌ی دیگه و یه هدف دیگه جاشو میگیره. انگار اصلا بهت فرصت نمیده که از این هدفی که بهش رسیدی شادی کنی و ازش لذت ببری.

این یارو توی پستش نوشته که آره از وضعیت مشابه وضعیت بالا که من نوشتم رسیده به جایی که موجودی حسابش میلیون‌دلاری شده و انتظاری که داشته از اون لحظه برآورده نشده! حتی تهش رفته لامبورگینی هم خریده ولی دیده زندگی همونه!!

چندتا جمله‌ی جالب داشت اون متن که حیفم اومد ننویسم. مثلا میگه «بهترین چیزهای زندگی رایگان هستن! و دومین بهترین چیزهاش خیلی خیلی گرونن» و بعدش میگه که این دومین بهترین چیزها به صورت خطی دوم نیستن!!! یعنی خیلی خیلی با اون اولین‌ها فاصله دارن و در عین حال خیلی هم گرونن! یعنی فکر کن ۱۰۰۰ رایگانه ولی ۲۰ و ۱۹ و ... خیلی خیلی گرونه!!! 

خودش هم گفته که این چیزایی که من میگم رو بارها خودم از زبان میلیونر‌ها شنیده بودم ولی همیشه می‌گفتم از روی شکم‌سیری اینارو میگید! حالا شما هم ممکنه اینارو به من بگید.

حالا من درسته که به نظرم ارزش داره آدم همچین مسیری رو بره تا شاید به این درک برسه ولی بیشتر به اونایی حسودیم میشه که بدون رسیدن به اون نقطه به این درک رسیده‌ن که چیا تو زندگی مهمه و از هر آنچه که دارن لذت ببرن. یعنی میدونن که لذت واقعی زندگی چیه و الکی اسیر آرزوهای الکی نمیشن.

خلاصه که حسرت گذشته رو نخوریم که دیگه گذشته. آینده هم با تغییر عوامل خارجی قرار نیست خیلی بهتر بکنه اوضاع رو. اگه قراره اتفاقی بیفته از خودمون و انتظارات خودمونه. این خودمون و انتظاراتمون هم جز «حال» و «الان» چیز دیگه‌ای نیست. پس قدرشو بدونیم.

۰۹ آذر ۹۴ ، ۰۲:۱۵ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

نقطه‌ی تسلیم

دستفروش سرچهار از فرصت قرمز شدن چراغ استفاده کرد و اومد کنار شیشه‌ی راننده و التماس کرد که یه دستمال کاغذی بخر. اصرار کرد. اصرار کرد. بعد گذاشت رفت. نمی‌دونم شاید اگه یک بار دیگه اصرار می‌کرد راننده یه بسته دستمال ازش می‌خرید یا شاید دلش به حال بچه‌ی کوچکی که در آغوشش بود می‌سوخت، شاید فقط کافی بود یک بار دیگه اصرار کنه! بعدش به این فکر می‌کنم ولی راننده از همون اول تصمیمشو گرفته بود و همون دو بار اصراری هم که کرد بی‌فایده بود. اضافه بود. وقتشو تلف کرد. عزتش جریحه‌دار شد. 

راننده داد می‌زد آزادی دو نفر. آزادی دو نفر. گفتم آقا من وسیله‌ دارم میخوام جلو بشینم. گفت خب وسایلتو بذار صندوق عقب. بشین من دوتا مسافر کم دارم ولی این ماشین عقبی طول میکشه پر بشه. نشستم. داد زد آزادی یه نفر. آزادی یه نفر. آقا و خانومی که قبل از من تو ماشین نشسته بودن درهارو باز کردن و گفتن آقای راننده اگه نمیری ما هم پیاده میشیم. راننده بالاجبار سوار شد. داشت حرکت می‌کرد که اون یکی راننده گفت بیا اینم سوار کن. بازم داشتم فکر می‌کردم اگه وقتی من سوار شدم حرکت می‌کرد اون مسافر آخری رو دیگه نمی‌تونست سوار کنه. یا اگه یه کمی بیشتر اصرار می‌کرد هر سه تا مسافر رو هم از دست می‌داد.

زندگی هم همینه. نمی‌دونی تا کی باید اصرار کنی. شاید این اصرار و سماجت آخری کار خودشو بکنه و حل بشه ماجرا؟ شاید هم اصلا بعد از اون بار اول دیگه باید بیخیال می‌شدی و چوب حراج به غرورت نمی‌زدی؟ شاید باید یه کمی بیشتر صبر می‌کردی! شاید همون لحظه که بیخیالش شدی همه چی درست می‌شد؟

روزهای سختیه.

۲۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۱۸ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

چقدر عوض شدی؟!

تا حالا شده از این خواب‌ها ببینید که مثلا دایی‌تون هم توی خوابتون هست و کلی صحبت و حرکت و ... و یه جایی از خواب، یه لحظه دقت می‌کنید به قیافه‌ی دایی‌تون و متوجه می‌شید که عه قیافه کلی فرق داره. مثلا می‌گید عه پسردایی تویی؟ دایی قیافه‌ت چقدر عوض شده! یا عمو شما بودی دو ساعته تو خواب ما؟! بعدش هم دچار شک می‌شید که از اول نکنه اشتباه کرده بودم!

توی بیداری هم حکایت همینه. چند سال با یه نفر دوستی و کلی باهاش بودی و هستی و یه روز که روبروی هم نشستید و داره یه چیزی میگه، یهو صداشو کمتر میشنوی و دقت می‌کنی توی چهره‌ش و میگی:‌ فلانی چقدر عوض شدی؟ قیافه‌ت چرا اینجوری شده؟ بعد هی تلاش می‌کنی که یادت بیاد که فلانی چه شکلی بود قیافه‌ش! یعنی انگار این همه مدت با یه تصور زندگی می‌کردی و نگاه نمی‌کردی.

حالا اونور ماجرا هم هست. یه روز که دوستت میگه دارم میرم پیش محرّم، نمیای؟ پا میشی میری. بعد کلی پیاده‌روی یه جا می‌شینید و زل می‌زنه توی چهره‌ت و میگه قیافه‌ت عوض شده؟ چی شده؟ میگی هیچی نشده بذار بگم. موهامو کوتاه نکردم. یه کمی هم به ریشام رسیدم! همین! اونجاست که مثل اون خواب به خودت میای و میگی همین؟ فقط موهاتو دیگه ۲۴ شهریور کوتاه(کچل) نکردی؟ آهان یه شونه‌ای هم به موهات کشیدی! تویی که یه مدت توییت چسبیده‌ت(pinned) این بود که «دو ساله شونه‌ای به موهام نخورده!»

بعد براش میگی که آره رضا دلم برای خودم تنگ شده. برای خودم که تا چیزی می‌شد می‌رفتم کچل می‌کردم کله‌مو. دیگه فقط به سنت کچلی ۱۴ فروردین بسنده می‌کنم. منی که شلوار پارچه‌ای گشاد با کفش کتونی می‌پوشیدم دیگه حواسم هست که تا اون کفش چرمی‌هارو از خونه نیاوردم اینور، شلوار پارچه‌ای رو هم نپوشم! میدونی الان حتی وقتایی که کاپشن می‌پوشم حواسم هست که پیرهنمو نندازم رو شلوارم!(یادته قدیم؟!) صبح‌ها هم وقتی می‌رم بیرون ۱۰-۲۰ ثانیه جلوی آیینه خودمو نگاه می‌کنم که یه وقت موهام نشکسته باشن. امسال حتی بعد از ۴ سال شونه خریدم برای خودم. هر چند ماهی یه بار هم استفاده نمی‌کنم ازش. راستی رضا حالا که گفتی اینو چقدر دلم برای اون خودم تنگتر شد. چقدر مهم بود برام اینا. چقدر مهم بود برام بی‌اهمیت بودن اینا. از آخرای دبیرستان دیگه عادت کرده بودم که ازم بپرسن سربازی؟

مهمترین چیز برام راحتیم بود. از اردیبهشت تا شهریور دیگه جوراب نمی‌پوشیدم. کفش تابستونی می‌پوشیدم بدون جوراب! پاهام هوا میخوردن ۵ ماه. ولی از پارسال تیرماه دیگه یادم نمیاد بدون جوراب بیرون رفته باشم! :| 

میگه بابا چقدر جدی گرفتی!؟ شبیه صوفی‌ها حرف می‌زنی! میگم بابا باور کن اینا برای من شبیه باور بود. اصلا هر وقت می‌خواستم تغییری توی زندگیم بدم یا تصمیمی رو عملی کنم اولین نشانه‌ش کچل کردن بود! وقتی کچل می‌کردم هر لحظه یادم بود که هدفی دارم. من با اینا خودمو ساخته بودم. من با اینا خودمو تنبیه می‌کردم. با اینا خودمو می‌شکستم. من اینجوری بودم که شعارهای فایت‌کلاب به دلم می‌نشست. که فقط وقتی می‌تونی هر کاری بکنی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشی. اینا برای من نماد بریدن از تعلقات بود. 

چهارشنبه شب بود که با رضا بیرون بودم. امروز هم باز رفتیم. من و رضا رازهای زیادی بین خودمون داریم. رضا هم یکی از معدود چاه‌هاییه که من حرفامو توش می‌زنم و من هیچ وقت همه‌ی حرفامو به یه چاه نزدم. هر چاهی حرف‌های خاص خودشو داره. هر چاهی هم پژواک خاص خودشو داره(آخ آخ خیلی وقت بود از پژواک به این شکل استفاده نکرده بودم!) حرفام با رضا جنسشون فرق داره.

امروز عصر هم پیام داد. پاشدیم رفتیم پیش محرم. املت خوردم. بازم صحبت کردیم. ما حداقل ۷-۸ سال خاطره از دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان و حتی ابتدایی داریم. بازم یاد خودم می‌افتم و دلم برای بعضی کارام تنگ می‌شه. البته بعدتر که تو راه تنهایی فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که خوب شده بعضی از اون خصلت‌هام رو دیگه ندارم! (یا کمتر دارم) 

نصف خاطراتم برمی‌گشت به لج‌بازی‌هام. به نوعی گستاخی‌هام. به اینکه یادته فلان جا زدم زیر همه‌چی و فلان کار رو کردم؟ It realy took guts!

بعد به الانم نگاه می‌کنم که چقدر محتاط دارم برخورد می‌کنم که چیزی نگم که به کسی بربخوره! که آسه بیام و آسه برم که نشکنه چینی نازک احساس بعضیا.

دیدم چقدر آروم‌تر شدم. چقدر کمتر لج می‌کنم! یه زمانی یکی از موتورهای محرکه‌ی اصلیم همین لج و لجبازی بود! یه بار به اون یکی رضا گفتم بیا هر عیب و ایراد از من می‌دونی بنویس بده بهم۱. اونم یه حدیث نوشته بود که لج‌بازی بده! راست می‌گفت. کینه می‌گرفتم در حد شتر. یعنی اگه با کسی لج می‌کردم عمرا کوتاه می‌اومدم! با کلی آدم قهر بودم به خاطر این قضیه. یعنی اگه الان اون لج‌بازی قدیم رو داشتم باید با نصف دانشکده حرف نمی‌زدم یا هیچ‌وقت برنمی‌گشتم سراغ بعضی دوستی‌هام! یا حتی دیگه جواب خیلی‌هارو نمی‌دادم.

گاهی شیطنت می‌کردم. ولی دیگه خیلی وقته زندگیم هیجان خاصی نداره.در یک کلمه بگم «محافظه‌کارتر» شدم. دیگه آدم کمتر ریسک می‌کنه خریت کنه! کمتر ریسک میکنه چیزی که توی دلش هست رو به زبون بیاره. دلم برای اون علی تنگ شده و اینو وقتایی می‌فهمم که یاد کاراش می‌افتم! آهان این زندگی کم‌ هیجان جدید باعث شده میزان خجالت و شرمندگی پس از کارها هم کمتر بشه به نسبت! نمی‌دونم خوبه یا نه! 

می‌بینی چقدر عوض شدم؟ آدم بعضی وقتا حتی دلش برای شرارت‌هاش هم تنگ میشه! شاید بعضی از این شرارت‌ها خوب بودن! شاید باید برای اونا هم باید یه فکری بکنی.

۱-یه بار می‌خواستم بگم اینجا هم از این جلف‌بازیا بکنیم! هر عیب و ایرادی که سراغ دارید بگید! رک و صریح هم بگید. حتی اغراق هم بکنید(کاریکاتور). میتونید ناشناس هم بگید! قول می‌دم که دفاعی نکنم! و البته انتظار بهبود عاجل هم نداشته باشید! :) میتونید ناشناس هم نظر بذارید که راحت‌تر باشید.

۱۶ آبان ۹۴ ، ۰۲:۵۱ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان
يكشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۰۵ ق.ظ چوپان
سیب سرخ غلت‌زنان در مسیر رود

سیب سرخ غلت‌زنان در مسیر رود

سحر سحر گیردیم باغا نه باغ بیلدی نه ده باغبان نه باغ بیلدی نه ده باغبان

 


دریافت

بخشی از یه آهنگ فولکلور ترکی که میگه «صبح وارد باغ شدم نه باغ فهمید و نه باغبان»

و اما داستان من:

صبح بعد از اینکه باغشون رو پیدا کردم چنان دزدکی وارد باغ شدم که نه باغ متوجه شد و نه باغبان.

یه نقشه ی خیلی خوب داشتم که با کمترین زحمت به بهترین نتیجه برسم!
رفتم پای درخت سیب (این با اون پای سیب فرق داره) چندتایی سیب چیدم و همونجا با تکنولوژی‌ ضدعفونی ِ آستین پیراهن علاوه بر ضدعفونی کردن برقشون هم انداختم و خوردم. سه تا سیب اول که ازشون فقط اون چوب انتهاییشون موند! دونه‌هاشون رو هم خوردم. چهارمی رو ولی اون قسمت وسطشو نخوردم دیگه. اونو گذاشتم تو جیب پیراهنم و برگشتم شهر. رفتم مغازه‌ی صاحب باغ(یعنی باباش) رو پیدا کردم و یه جوری اینور اونور رو نگاه میکردم که مثلا کلی گشتم که پیدا کردم مغازه‌ رو! رفتم گفتم آقای فلانی؟ گفت بله بفرما. گفتم ببخشید این سیب سرخ غلتان در مسیر رود رو من برداشتم و خوردم و الان اومدم از صاحبش حلالیت بطلبم
گفت این سیب باغ ماست؟ گفتم آره. گفت از کجا پیدا کردی؟ گفتم عرض کردم که «غلت‌زنان در مسیر رود»ی میومد منم برداشتمش و خوردمش و بعدش گفتم بگردم صاحب سیب رو پیدا کنم و ... . گفت کدوم رود؟ دور تا دور باغ ما که رودی نیست!! گفتم بابا همون جوی آبیاری درختاتون دیگه! گفت کدوم جوب؟ ما چند ساله چاه عمیق زدیم و درختامون هم آبیاری قطره‌ای میشن!!! گفتم بابا اصلن «سیب سرخ غلتان روی زمین»! افتاده بود پای درخت. گفت سیب سرخ؟! سیب‌های ما که هنوز نرسیدن!‌ این هم که چیدی کال و سبزه!  رفتی از تو باغ من سیب دزدیدی؟!!! پررو پررو اومدی حلالیت میخوای؟! گفتم بابا اصلا اینکه از کجا پیدا کردم که مهم نبود تو داستان! مهم این بود که من حلال حروم برام اینقدر مهمه!!

گفت خب کی هستی؟ چیکاره‌ای؟ گفتم چوپانم. مجال نداد بگم دانشجوام. و فامیلیم چوپانه! گفت پس تویی که گوسفنداتو میاری زمین ما و گند میزنی به زمین ما؟ خودت میری سیب میدزدی گوسفنداتم باغ منو خراب میکنن؟ میدونی چقدر بهم ضرر زدی؟
گفتم بابا چرا اینقدر به حاشیه میری؟ اصل داستان یه چیز دیگه بودا!
بگو حلالم میکنی یا نه؟! «هر»!!!!! شرطی بذاری قبوله!
گفت نه حلالت نمیکنم تا چشت در بیاد. گفتم آخ جون حداقل اینجای داستان درست پیش رفت! گفت حلالت میکنم به شرطا و شروطا. گفتم هر شرطی بگید قبوله (توی دلم حتی ازد... ). گفت شرطش سنگینه‌ها! گفتم قبوله! برای من حلال حروم خیلی مهمه!( برای تاکید)
گفت من یه ... پریدم وسط حرفش دختر؟! گفت من یه زمین شور دارم سمت پایین ده. سه هکتار و نیم. بایره، چیزی توش کاشت نمیشه. اونو باید با بیل شخم بزنی!!!
گفتم شاید اینم داره اینجوری امتحان میکنه و مثلا میخواد یه قطعه از بهشت رو بهم هدیه بده! به عنوان کادوی عروسی! گفتم قبوله!
رفتیم سر زمین. مسیرش که سر سبز و پر از باغهای میوه و ... بود. داشتم به زرنگی خودم آفرین میگفتم و توی دلم تصمیم میگرفتم که از این به بعد واقعن همینجوری به حلال و حرام اهمیت بدم!
آقا چشمتون روز بد نبینه! انگار وسط اون باغهای بهشتی یه تیکه از بیابان صحرای آفریقا رو گذاشته باشی! اصلن مخفی شده بود اونجا. رسیدیم سر زمین. ماشین رو یه گوشه از زمین پارک کرد. پیاده شدیم تو همون فضای سه هکتاری حتی میشد سراب دید!. تو زمینش حتی خار و گیاه هرز هم در نیومده بود! گفت میگن خاک اینجا نمکش زیاده! باید هفت بار شخم بزنی و آب بدی و از جای دیگه خاک و کود بیاری قاطی کنی تا شاید درست بشه. این بیل رو بگیر که من تو شهر کلی کار دارم!
هر وقت هم دلت خواست برو از اون یکی‌ باغ سیب بردار. هروقت این زمین محصول بده حلالت میکنم!
خواستم بگم پس اون یکی قضیه چی؟! ولی دیدم وسط اون بیابون نمیتونم جایی فرار کنم! 
خلاصه که تا الان سه متر مربع از سه هکتار رو با بیل شخم زدم. برای استراحت اومدم این یکی باغ. دارم با چنان خیال راحتی سیب میخورم که پدرمون حضرت آدم هم اینجوری سیب نخورد. گفته بودم که من چقدر سیب کال دوست دارم؟! هر چی‌ می‌کشم از این دوست داشتنه.
فقط یه کمی فکر دستشویی مشغولم کرده. راستی این بار دقت کردم دیدم راست میگه اصلن این طرف رود یا جوی آب نیست.

 

پ.ن: امیدوارم اون داستان مقدس اردبیلی و اون شعر فاضل نظری رو خونده باشین! :) بگردید حداقل! فیلم «سیب و سلما» رو که دید؟(من ندیدم) 

 
۱۵ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۵ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
چوپان
جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۱۳ ب.ظ چوپان
سیب کال

سیب کال

چند وقت پیش یه جایی (چقدر دقیق آدرس دادم! البته عادتم اینه که چیزی که مهم نیست رو بهش اشاره نکنم!) اَزَمون چندتا سوال پرسیدن مثل اینکه میوه‌ی مورد علاقت چیه؟ من که دیگه طنزم گل کرده بود گفتم(شایدم نوشتم) «سیب کال». آره من عاشق سیب کال هستم. یعنی سیب کال رو بیشترمساویِ سیب ِرسیده دوست دارم. 

بعدش که یه کمی گذشت و سایر گزینه‌ها اومد به ذهنم مثل همیشه که آدم حسرت می‌خوره که ای‌ بابا پس «هلو» و «پرتقال» چی؟ وای «آلبالو» رو بگو!(که هر چقدر بخورم سیر نمی‌شم مگر اینکه تموم بشه یا من تموم بشم.) ولی دیگه سیب کال کار خودشو کرده بود. حتمن سیب کال یه چیزی داشته که قبل از بقیه به ذهنم رسیده!! بعدشم از این سیب‌ کال‌های واقعی‌ها نه مثل این سیب سبز‌ها که الکی خودشون رو زدن به کالی و کلی هم از رسیدگیشون گذشته!

یادمه بچه که بودیم می‌رفتیم باغ عمو نادر. اونموقع توی باغ یه قسمتی داشتن با کلی درخت سیب. از درخت‌ها بالا می‌رفتم. از همون وقتی که دیگه شکوفه‌های سیب می‌ریخت و اون میوه‌ی سیب تشکیل می‌شد و تقریبن یه رنگ سبز +‌ بنفشی داشت با ابعاد ۲ سانتی‌متری شروع می‌کردم به خوردنشون! تا حالا سیب اونقدر کال خوردید؟ فکر نکنم! یه مزه‌ی ملسی داشت که کلا فضای درون دهانت جمع می‌شد!(البته من که کلا بچه‌تر که بودم آلوی کال هم می‌خوردم که خودم الان نمی‌تونم تصور کنم چه‌جوری؟!) 

خلاصه سیب‌کال اونقدری ارزش داشت که تو این اوضاع بی‌پستی و خمودی وبلاگ یه پست به خودش اختصاص بده. اگه یه روز منو دیدید یادتون بیفته که من سیب کال دوست دارم! :)

۱۳ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۱۳ ۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان