گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۷۵ مطلب با موضوع «شخصی :: ورم ذهن» ثبت شده است

نصف ۹۶

بیشتر از نصف سال ۹۶ گذشت،‌ سالی که هنوز هم هرچند وقت یه بار میگم امسال چه سالی بود؟ آهان ۹۶!

بعد برو تعداد پست‌های وبلاگم رو ببین! یعنی نه یه ماه، نه دو ماه، کل این هفت ماه فقط تونستم اون آب باریکه‌ی ماهی یک پست رو نگه دارم! این دیگه آخرین سنگره که اگر امروز یک پست توی این وبلاگ نذارم اون یک شرط هم نقض میشه.

ولی باید دوباره برگردم به نوشتم. راستش این وبلاگ یه ذره تکلیفش نامشخص شده، نامشخص هم بود. 

اینجا جایی بود که برای تو بنویسم، ولی خب خیلی نمیشه اینجا برای تو نوشت، از بس که گوش نامحرم زیاد شده که می‌ترسم حتی خودت نخونی!

راستش مثل قدیم دیگه نمیشه بی‌دغدغه نوشت، آدما اینروزا اولین کاری که میکنن اینه که اسمت رو سرچ می‌کنن و به وبلاگت میرسن و اینکه با دست خودت پته‌ی خودت رو بریزی روی آب یه جوریه! 

راستش من هم آدمی نیستم که توی این وبلاگ بخوام خودم رو تبلیغ کنم، مثل بعضیا که وبلاگشون ماشالله مجمع محاسنه! من بخوام بنویسم از ضعف‌هام می‌نویسم، از شناخت‌هام می‌نویسم، از همین رویه‌ی ایده‌آل‌گرایی یا اجتنابی یا اهمال‌کاری یا همین دغدغه‌های روزمره می‌نویسم.

نترس هنوز تصمیم جدی نگرفتم برای ناشناس نوشتن، هنوز همین چند خط قاطی پاتی رو همینجا برای خودم می‌نویسم. 

آدم‌ها عجیبن! یکی به خاطرت کچل می‌کنه، تو هم امسال برای اولین بار توی عمرت! تابستون کچل نمی‌کنی! :)

مهر هم داره تموم میشه، رفیق وقت نمیشه آدم یه دل سیر بره قدم بزنه توی انقلاب، زندگیم یه جوری پر شده، غر نمی‌زنم هیچ وقت از پر بودن زندگی، اتفاقا همین شلوغی رو دوست داشتم، فقط باید بتونم هندلش کنم. 

فعلا همین رو ارسال کنم. امیدوارم فحشم ندی به خاطر این پست! :)

۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

مدل حجمی حیطه‌های زندگی

سلام!

چند وقتی هست که کم‌ می‌نویسم. اصلا یادم رفته نوشتن چطور بود! چطوری پست می‌نوشتم؟ درگیر هستم و راستش نمی‌فهمم زمان از کجا میاد و کجا میره، قدیما قرار بود این وبلاگ جایی باشه برای خالی کردن ذهنم، و خب احتمالا الان ذهنم داره جایی دیگه خالی میشه! :)

خب چرا اسم این پست رو گذاشتم؟ قبلا یک پستی داشتم به اسم اولویت‌ها

توی اون پست نوشته بودم که در حال حاضر نقش‌های من در زندگی هستند: خانواده، درس، کار و دوستی (که این دوستی رو هم به زور چپونده بودم) دوست دارم یه مروری داشته باشم به این مساله. الان در حال حاضر زندگی من شامل این حیطه‌ها میشه : کار،‌ درس، خانواده، شخصی!، چوب!!. بعله درست می‌بینید! در حال حاضر چوب و یا به نوعی کارهای هنری چوبی بخشی از زندگی من شده. 

هر کدوم از این حیطه‌ها هم ممکنه شامل زیرحیطه‌هایی بشن. مثلا کار خودش دو بخش فنی و غیرفنی داره، یا شخصی خودش مقوله‌ی خیلی گسترده‌ای هست!

توی اون پست گفته بودم که این نقش‌ها اولویت دارند، و یادمه یه تغییراتی هم کرده بودند، مثلا گفته بودم که اولویت درس بیشتر مساوی کار شده، از اون موقع تا حالا این اولویت‌ها چندباری عوض شدند و حالا می‌خوام علاوه بر اولویت با یه مدل دیگه هم به این مساله نگاه کنم، اون هم بحث حجمه.

با آغاز دوره‌ی ارشد برنامه‌ی من این بود که درس اولویتش خیلی خیلی بیشتر از کار باشه برام، ولی بعد از مدتی نظرم عوض شد و عملا اولویت درس خیلی خیلی کاهش پیدا کرد. خانواده برای من اولویت خیلی بالایی داره همچنان.

و اما مدل حجم. این مدل رو نمی‌دونم میشه مستقل از اولویت در نظر گرفت یا نه. منظور از حجم مقدار زمان و توجه و دغدغه‌ای هست که برای یک حیطه می‌ذارم. مثلا خانواده با اینکه اولویت بالایی داره ولی حجم کمی از زندگی من رو گرفته. هر روز یک بار با خونه صحبت می‌کنم و هر یک ماه هم می‌رم خونه. اولویت بیشتر وقتایی پیش میاد که توی باید بین چند حیطه تصمیم بگیرم، ولی در زمانی که اوضاع آرومه، این حجم حیطه‌هاست که مهم میشه.

به نظرم در این برهه از زندگیم نیاز شدیدی دارم روی تنظیم حجم حیطه‌های زندگیم و پایبند بودن به اون حجم‌ها. مثلا در حال حاضر چیزی که به صورت تئوری برای حجم این حیطه‌ها دارم این شکلیه:

خ-ک-ک-ک-ک-ک-د-د-ش-ش-چ

یعنی اگه ده واحد زمان داشته باشم دوست دارم اینجوری بین این حیطه‌ها پخش بشه،‌ ولی نمی‌دونم در عمل چقدر اینجوری هست. باید از یه جایی شروع کنم اندازه گرفتن رو. مثلا می‌دونم که بعضی وقتا اون د-د صفر میشه(یعنی مدت‌ها میشه برای درس دانشگاه هیچ کاری نکنم)، یا اون چ میشه چ-چ-چ، یا اون ش هم کم میشه، شاید بخش خوبی از وقتم پرت میره، یا شاید حیطه‌های مخفی توی زندگیم هست. باید لاگ بگیرم از زندگیم. (یعنی ثبت کنم زندگیم رو)

نمی‌دونم چجوری میشه به این حجم‌ها پایبند بود؟‌ چجوری باید برنامه‌ریزی کرد؟ چجوری باید جلوی فراموش شدن یه حیطه یا پرخوری و افراط یه حیطه‌ی دیگه رو گرفت. همیشه وقتی به این مسائل زندگی فکر می‌کنم یاد سیستم‌عامل می‌افتم، یاد اولویت‌بندی پردازه‌ها، یاد چندپردازه‌ای و مدیریت منابع و ... . حس می‌کنم یه زمانی برای ساخت سیستم‌عامل و حل اون مشکلات از زندگی ایده گرفتند و راه‌حل‌های خوبی ساختند، و الان شاید باید برگردیم از اون ایده‌ها توی زندگی استفاده کنیم! یا شاید بعضی از اون ایده‌ها توی زندگی خوب نباشن. چند وقت پیش ایده‌ی این که اگه تعداد تسک‌هات زیاد باشه تغییر بافتار(concept switch) میشه یه مشکل رو به میثم گفته بودم و کلی حال کرده بودم. 

شما ایده‌ای ندارید که چجوری میشه این تعادل رو بین حجم‌ها حفظ کرد؟

این که حجم مناسب هر کدوم از این حیطه‌ها چی هست و اصلا حیطه‌ای باید اونجا باشه یا نه، اینا هم سوالات سختی هستن برام، راستش برای حلشون هم ایده‌ی خاصی ندارم، نمی‌تونم برم به یکی بگم، سلام، این مدل حجمی من رو می‌بینید؟ به نظرت چجوری حجم‌های حیطه‌ها رو تعیین کنم؟ 

شما چیکار می‌کنید؟ کسی ایده‌ای داره؟ من‌ می‌شنوم!

۲۳ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

بازی مافیا

امروز روز جهانی بازی‌های رومیزی هست و به همین مناسبت دیروز در تعدادی از کافه‌های تهران و شهرهای دیگه‌ی ایران، سانس‌های بازی بود. عرفان از چند روز پیش بلیط گرفته بود که بریم. جمعه صبح با اینکه دیشب یه کمی فوتبال بازی کرده بودم و خاملاماخ(گرفتی عضلات) داشتم پاشدم و رفتیم اولین کافه. بازی که انجام دادی دیکسیت نام داشت، یه سری کارت بود و یه سری مفاهیم و حدس زدن و گمراه کردن و ... . اون بازی رو اول شدم. از یه جایی به بعد دیگه علاوه بر کارهای معمول مثل انتخاب کارت مناسب، یا روایت مناسب، دست به کارهای تخریبی هم زدم. مثلا وقتی مطمئن بودم که کارت بازیکن کدومه، تلاش می‌کردم با ورانداز کردن کارت خودم، نظر بقیه رو به سمت اون معطوف کنم! چون بالاخره توی بازی اینجوری نیست که شما امتیاز کسب کن کاری به بقیه نداشته باش، شما امتیاز کسب کن و بقیه امتیاز کسب نکنن!

بازی که تموم شد وقت دو ساعته‌ی سانس ما هم تموم شد. رفتیم کافه‌ی بعدی. وقت نشد ناهار هم بخوریم. بازی بعدی اونجا یه چیزی تو مایه‌های بلوف زدن و بلوف گرفتن و ریسک و خرید و فروش بود. اونم بازی هم من امتیاز اول رو گرفتم. اینجا هم، هم می‌شد فقط بازی خودتو بکنی، هم اینکه بقیه رو به جون هم بندازی، بالاخره وقتی یه نگهبان رو وسوسه می‌کنی که بلوف یک نفر رو بگیره، در هر صورت به نفع تو هست! یا بلوفش گرفته میشه و کارتاش ضبط میشن، یا شهردار اشتباه میکنه و باید جریمه بده! حتی بهتره این وسط یه پولی هم بدی به شهردار که ریسک کنه! یا اینکه به این نتیجه برسی که اصلا بار مجاز وارد شهر نکنی و کلا بری تو کار قاچاق!

بازی سوم ولی مافیا بود. مافیا رو اگه بازی کرده باشین، مثل ما نسخه‌ی ساده و معمولشو بازی کردین، ولی توی این کافه گفته شده بود که یه نسخه‌ی جالب از مافیاست، در واقع هر بازیکنی علاوه بر مافیا و شهروند بودن یه نقش دیگه هم داشت و این بازی رو از اون حالت گوسفند بودن شهروندا در آورده بود، هر کسی توی بازی نقشش تاثیرگذار بود. آدمایی که توی جمع بودن بعضیاشون از از قدیمی‌ها و حتی طراحای همین سبک خاص بودن و خیلی حرفه‌ای بازی می‌کردن. راستش اولش مطمئن بودم که با ۲۰ نفر مافیا بازی کردن چرت خواهد بود و همون دست‌های اول حذف میشم، کارت‌ها رو دادن من شدم مافیا با نقش محافظ. بغل‌دستیم یه آقایی بود که خیلی بازیش خوب بود، از همون دست اول تاثیرگذار بازی کرد و حتی وقتی بازی ما تموم شد داور سانس بعدی شد! من بغل دست این بودم و با اتهام‌هایی که این میزد یا نکته‌های ریزی که می‌دید، دیدم اگه گاف بدم این درجا میفهمه! پس از نقش موردعلاقه‌م در فیلم مظنونین همیشگی استفاده کردم. با اعتماد کامل هر اتهامی که این میزد رو منم تکرار میکردم، دلایلش رو تایید می‌کردم! هماهنگ باهاش رای می‌دادم و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، یه سری سوال‌های واضح و احمقانه از خود بازی ازش می‌پرسیدم! بقیه حتی شک کرده بودن که ما چرا اینقدر هماهنگیم و شاید مافیا باشیم! با کشتن یک مافیا و یک سندیکا با رای‌های نوید! دیگه همه بهش یه جور اعتماد کردن و خب با همین اعتماد کلی از شهروندها کشته شدن! مثلا ازش میپرسیدم به کی رای بدیم؟ می‌گفت علی، و من می‌نوشتم الهام! و هر بار تعجب و افسوس که وای فلانی نقشش چی بود؟ حتی برای کشتن هر سه تا از مافیاهای دیگه هم رای دادم. چون دیگه سوخته بودن! 

آخرش هم یه شب خود نوید رو کشتم و از اون شب به بعد من شدم جانشین معنوی نوید، هر جا لازم شد از نوید مایه گذاشتم که آره بنده‌خدا نوید که ۳ تا مافیا رو کشت، شب کشتنش، چون دیروزش داشت به فلانی اتهام می‌زد! پس امروز فلانی رو بکشیم! من به نوید اعتماد داشتم، و نتیجه‌ی این اعتماد رو هم دیدیم، دیدید فلانی همه‌ش به نوید اتهام می‌زد؟ بهش رای می‌داد؟ پس اونم بکشیم، از یه جای بازی به بعد من موندم و ۵ یا ۶ تا شهروند دیگه. متاسفانه بالاخره منم بین سه‌تای آخر موندم و کشته شدم(البته بعدا فهمیدیم که جناب داور یه جا رو اشتباه کرده بودن و چون من محافظ رئیس مافیا بودم تا زمان زنده بودن من رئیس مافیا نباید با بمب‌گذاری کشته می‌شد ولی کشته شد!). ولی واقعا حال کردم، ملت هم بعد بازی ابراز احساسات بود که کردن. (اینجاها رو نمیگم چون می‌دونم ممکنه خودخفن‌پنداری تلقی بشه) من فقط به قول مرد هزار چهره جوگیر شدم و خوب بازی کردم! همین!

دیروز روز عجیبی بود، سرشار از رقابت، سرشار از حس خوب برنده شدن. و خیلی نکته‌های جالب داشت. مثلا در مورد مافیا، واقعا مهم نبود اتهام شما چقدر درست باشه! مهم اینه چقدر با قاطعیت مطرحش کنید، مثلا همینجوری از روی هوا بگید، علی وقتی داشت به فلانی‌ها رای می‌داد تعلل کرد، چرا؟ چون مافیا بودن! ملت اصلا چک نمیکنن که علی به فلانیا رای داد یا نه! یادشون هم که نمیمونه، حتی خود علی هم یادش نمیمونه! ولی همین یک اتهام کافیه که علی اونروز کشته بشه! یا اینکه اون استراتژی احمق نشون دادن خود، یا مظلوم‌نمایی خیلی نتیجه میده، من توی کل بازی هیچ وقت به رای‌گیری دوم نرفتم! اصلا هیچ وقت بیشتر از ۴تا رای بهم ندادن! هیچ شبی کارآگاه به من شک نکرد که مافیا بودن من رو چک کنه و تقریبا به جز دو نفر آخر هیچ کسی قبل از مرگش فکر نمی‌کرد من مافیام. و دیروز باز برام تکرار شد که در بد شدن! چقدر خوبم! و این چقدر ترسناک میتونه باشه که زندگی رو هم با مافیا اشتباه بگیره آدم. اگه یه سری اصول نداشته باشه برای زندگی، اگه بازی زندگیت یه سری قانون نداشته باشه، دیگه نمی‌تونی حدی برای بد بودن تصور کنی!

همین و اینکه دیروز فهمیدم چقدر از رقابت انرژی می‌گیرم!

۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

تصمیم‌های دردناک

این کتابی که امروز میخوندم و دوست ندارم عنوانشو بگم، حرف جالبی زده بود، که البته طبق معمول من برداشتی که میکنم از حرفاش به درد خودم میخوره، میگه اگه میخوای به مردم بدی بکنی، جمع کن همه‌ی بدی‌هارو یه جا بکن، مردم بعدش یادشون میره، عادت میکنن، ولی اگه میخوای خوبی بکنی کشش بده، ریزه ریزه به خورد مردم بده، هی توی بوق و کرنا بکن. اگه سرزمینی رو فتح کردی یکروزه همه‌ی مخالفانت رو گردن بزن. بعضی از این حرف‌های به ظاهر سخت! رو وقتی میشنوی مقاومت می‌کنی ولی اگه یه کمی دقت کنی به اتفاقات دور و برت متوجه بعضی شباهت‌های عجیب میشی. بگذریم.

داشتم فکر می‌کردم توی زندگی شخصی هم باید چنین کاری بکنی، اگه میخوای پروژه‌ای اجرا کنی که هزینه‌ی زیادی داره بهتره پروژه کاملا به صورت ضربتی اجرا بشه، چیزی مثل کشتار مایکل کورلئونه در پدرخوانده که همه چیز به صورت همزمان اتفاق میفته و بعدش یه سکوتی و همه دیگه عادت میکنن به نظم جدید. ولی اگه پروژه زیاد طول بکشه، ممکنه هی بخش‌های مختلف مقاومت بکنن و خلاصه اینرسی سیستم اجرای پروژه رو با مشکل مواجه کنه. 

تغییرات زندگی هم بعضیاش تدریجی هستند بعضی انقلابی، انقلابی‌ها هزینه‌ی زیادی دارند ولی بعضی وقت‌ها اجتناب‌ناپذیرند. بعضی وقتا نمی‌شود چیزی را به تدریج حذف کرد، ولی اضافه‌شدنی‌ها چرا، به تدریج اضافه میشن، اگه میخوای شروع کنی یک عادت رو باید کم‌کم وارد زندگیت بکنیش، عقاید و باورها معمولا به تدریج و آروم آروم وارد زندگی میشن، و همچنین است آدمها، اون‌ها هم به تدریج توی زندگیت جا باز میکنن.

ولی از اون طرف حذف‌کردنی‌ها، جراحی‌ها، توده‌های بدخیم، اشتباهات، باورهای غلط و ... رو نمیشه کم‌کم حذف کرد، چون خودشون رو دوباره بازسازی میکنن، یا اینکه اصلا در حال رشد هستند، اینجاست که باید یک شبه تموم کنی کار رو، باید تبر رو برداری و بیفتی به جون این بت‌ها.

معمولا هم اینجوریه که میشینی فکر می‌کنی و به نتیجه‌ای می‌رسی و تموم میشه، توی ذهنت یه چیزی تموم میشه و نقشه توی ذهنت شکل میگیره و میمونه اجرای برنامه بدون حتی لحظه‌ی درنگ و شک. «اول کنم اندیشه‌ای تا برگزینم تیشه‌ای/ آنگه به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم». بازم اگه بخوام مثال بزنم مثل اون قتل‌های همزمان والتر وایت (برکینگ‌بد) که باید ۱۰ نفر در سه زندان مختلف در عرض ۲ دقیقه به قتل می‌رسیدند، همینقدر دقیق و سریع.

خلاصه دارم احساس می‌کنم که باید اندیشه‌ای برای وضعیت فعلی زندگیم بکنم (البته یه طرح‌های اولیه‌ای کشیده شده ولی باید دقیقتر بشن)، و بهتره این تغییرات پرهزینه در ابعاد مختلف رو همزمان و سریع انجام بدم تا بدنم(بدن چیه؟ خودم، خودم) فرصت مقاومت نداشته باشم و بدون اندیشه‌ی مجدد بهشون عمل کنم. توی زندگیم وضعیت‌های مشابه این رو زیاد تجربه کردم، یک نمونه‌ش همین اسفندماه اخیر، و نمونه‌های پیشین. 

۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

تصمیم‌ها-لحظه‌های رهابخش

این چند وقت اخیر و آینده درگیر یک سری تصمیم هستم. البته تصمیم‌ها کاری و درسی هستند! 

تقریبا باید بین چندتا راه یکی رو انتخاب کنم که خود این راه‌ها هم دارن حرکت می‌کنن، یعنی اگه شما امروز این راه رو انتخاب کنید فردا ممکنه همونجا نباشه. و معمولا سر این انتخاب‌هاست که اساسی‌ترین سوالات زندگی آدم میان سراغش. «که چی»ها هجوم میارن به سمتت و تو باید جواب بدی. راستش من آدمی نبودم که خیلی توی تصمیم‌گیری بمونم، یعنی تهش با یه ذره رندم‌نس سر و ته قضیه رو هم می‌آوردم حالا شما بهش بگید رندم‌نس من می‌گم فال و استخاره!

وای که چقدر این چند روزه حرف توی سرم بود که میخواستم بنویسم و الان چیزی نمی‌تونم بنویسم. صحبت می‌کنم با آدمای مختلف و تهش باید تصمیم بگیرم. البته می‌دونم که می‌تونم اینقدر الکی بزرگ نکنم قضیه رو. تهش همه‌مون می‌میریم دیگه و این واقعا آدم رو آروم میکنه.

گاهی فکر می‌کنم مثل فایت‌کلاب من هم درونم یک تایلر دارم که بعضی وقتا افسار زندگی رو دستش میگیره و اون وسط هم بعضی وقتا اون نریتور فقط میتونه چندتا لگد به تایلر بزنه که نکن این کارارو. و این قصه سر دراز دارد. حالا شما اسم یکی رو بذار احساس، اون یکی رو منطق. یکی رو بگو اماره یکی رو لوامه، یکی تایلر یکی نریتر. چیزی که هست همین دوگانگی یا حتی چندگانگیه که دهن آدم رو سرویس میکنه.

یک چیزی بود که میخواستم توی یک پستی در موردش بنویسم ولی وقت نمیشد. چند وقت پیش بعد یک فیلمی برای دو نفر گفتم. یک جایی از کتاب «وقتی نیچه گریست» یک صحنه‌ای رو توصیف میکنه که کل تصورات برویر از هم میپاشه، درسته به یک آرامشی میرسه ولی اون صحنه واقعا هم سخته هم رهابخش. لحظه‌ای که دیوار فرضیاتت فرومیریزه، و این فرضیات هر چیزی میتونه باشه، از اینکه فکر کنی صمیمی‌ترین دوستِ صمیمی‌ترین دوستت هستی، یا یک نفر به اندازه‌ای که تو بهش فکر میکنی به تو فکر میکنه و خلاصه هر فکری که یک نوع «خاص» بودن برای خودت یا دیگری یا رابطه‌ای قائل باشی، حتی در مقابل مدیرت یا استادت یا هر فرد دیگه. و وقتی که میفهمی خیلی از اتفاقات و نشانه‌هایی که فکر می‌کردی خاص هستند بخشی از یک نمایشنامه‌ی تکراری هستند، مثل وقتی که یک جواهر داشته باشی که فکر کنی توی دنیا مشابهی نداره ولی توی یک بازار ببینی مثل خرمهره! فراوانه. چیزی مثل اون صحنه‌ی بوسیدن شکر در فیلم «Gone Girl» یک حس عجیب پوچی بهت دست میده و این حس پوچی هست که بهت جرئت میده، که هر کاری که دلت می‌خواد بکنی، وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، اونوقته که دیگه بدون ترس بازی میکنی. 

و وقتی چند بار از این تجربه‌های سخت و رهابخش داشته باشی دیگه کم‌کم توی زندگی چیزی برات «خاص» نمیشه و همینجوری سِر زندگی می‌کنی. و راستش سخته، آدم گاهی دلش برای اون دوران تنگ میشه. و دوست داری دوباره گوش کنی به حرف ذهنت که هی دنبال نشونه بگرده و فرضیه بسازه ولی تهش با یه «نه بابا چیزی نیست» خفه‌ش میکنی.

۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

دوست و آشنا

یک ربع وقت دارم تا این پست را بنویسم و بروم سر کلاس یادگیری ماشین. حالا چایی هم باید بخورم که سر کلاس زیاد نخوابم!

دیروز کمی شعار دادم که خودم خوشم آمد بنویسمشان. به نظر من آدم‌ها یا دوست هستند یا آشنا. شاید یک نفر  این طبقه‌بندی را با کلمات «دوست صمیمی» و «دوست» برچسب‌گذاری کند. یکی از رنج‌های دنیا اینه که برای دوستت آشنا باشی! 

منظور من از آشنا یعنی همان کسی که اگر توی آسانسور با هم باشید برای همون چند ثانیه یک سری حرف دارید برای زدن. 

«سلام؟ چطوری؟ چه خبر؟ چیکار می‌کنی؟ چه درس‌هایی داری؟‌ کجا کار میکنی؟ ... ». در همین حد. حالا شاید این چند ثانیه تبدیل بشه به چند دقیقه ناهار خوردن با هم، که فوقش مکالمات کمی جزئی‌تر میشن، مثل صحبت کردن پشت سر استادها یا سایر آشنایان مشترک.

حالا گیرم باز هم این دقایق با هم بودن بیشتر شود، مثلا چند ساعت با هم برید کوه، یا بیرون، بازم همان مکالمات چرند (bullshit) که دو طرف وانمود می‌کنند برایشان اهمیت دارد که دیگری چه درسی دارد، یا پروژه‌اش را چکار کرده، یا ناهار چه خورده؟ یا چرا از فلان شرکت اومده بیرون؟ یا میخواهد در آینده چکار کند(که در واقع اهمیت خاصی ندارد!) یا مثلا بروند سراغ یک سری فکتی که تازگی فهمیده‌اند، مثل معرفی یک فیلم،‌ یا تکنولوژی یا محصول و ... و مثلا بیایند استراتژی فلان برند را بررسی کند و ... چیزی مثل این بحث‌های سیاسی توی مهمانی‌ها یا تاکسی‌ها.

کلا بحث‌های بین آشناها به گونه‌ای است که اون زمان بگذرد و دو طرف خشنود باشند. این رابطه‌ها بد نیستند. حتی بعضی وقت‌ها خوب هم هستند به جای لحظات سکوت آکوارد میتونن پرکننده‌ی خوبی باشند. ولی خب اگر یک وقت حوصله نداشته باشی می‌تونی ساده از زیرشان در بروی، یا مثلا همیشه مطمئن باشی که یک گاردی هست که مسائل از خط قرمز‌های طرفین رد نشود. این روابط خوب هستند برای پر کردن زمان‌های بلااستفاده‌، حالا شاید بعضی‌ها تنها فکر کردن‌ را به این چرندیات ترجیح بدهند. 

ولی دوستی برای من فرق دارد. دوستی برای من یعنی از این حرف‌ها نزدن. دوستی یعنی وارد اون جاهایی شدن که هیچ آشنایی حق ورود ندارد. برای من در دوستی هدف خوشایند دوست نیست، صلاح دوست و صلاح دوستی برای من مهم‌تر است. همچنان که انتظار دارم دوستم هم همینطور باشد. من ترجیح می‌دهم دوستم رقیب من باشد، مراقب من باشد، اگر دید من دارم توی دیگ آب جوش، آب‌پز می‌شوم، به عنوان یک ناظر بیرونی، دماسنج را بکوبد توی سرم که پاشو، هر چند باعث رنجش من شود. دوست باید کاری را بکند که فکر می‌کند برای من درست است، نه کاری که بی‌خطرتر است. نه کاری که صلح‌آمیزتر است. 

[در این قسمت اون یه ربع تموم شد و من چند ساعت رفتم کلاس]

داشتم می‌گفتم که دوست برای من، بیشتر از این چیزا ارزش دارد، من نمیروم زیر پست موفقیت دوستم بهش تبریک بگویم، چون احساس میکنم مثل تبریک گفتن خود آدم به خودش است(قبول دارم این اخلاق شاید خوب نباشه!). ارزشمندترین قسمت دوستی برای من همون جاهایی‌ است که شاید به نظرت ناخوشایند بیایند، اونجایی که دوست صمیمیت میگوید چرا فلان اشتباه را می‌کنی؟ یا فحشت میدهد که چرا داری میری توی چاه؟ یا چرا داری گناه میکنی؟ دوست خوب کسی هست که میاد بهت میگه «هر چی می‌کشم از بی‌تقواییست».

و این رابطه‌ی دوستی مستقل از زمان و مکان است و اگر یک سال هم نبینیش دفعه‌ی بعدی که دیدید لازم نیست چرند بگید به یک دیگر. 

حالا بعضی وقتا، بعضی از این دوستی‌ها از طرف یکی از طرفین یا حتی دو طرف به سطح آشنایی تقلیل پیدا می‌کنند، اونوقته که وسط عروسی، برای دو ساعت کنار هم نشستن حرفی پیدا نمی‌کنید و اولین تلاشتون منجر به جر و بحث میشه و مجبور میشید برگردید سراغ چرندیات. 

یا یک طرف از اول گاردهایش را برایت گوشزد می‌کند که یعنی جلوتر از این‌ها نیا که من ناخشنود نشوم.

یا طرفین شروع می‌کنند به وزن کردن، که من این کار را کردم و تو آن کار را کردی و حساب کتاب می‌کنند که یک وقت زیادی خرج نکنند.

ولی دوستی که من گفتم اگر حساب کتاب واردش شود، فاتحه‌ش خوانده است، دوستی که حساب کتاب ندارد، که من چه کرده‌ام و تو چه کرده‌ای. چرا هم ندارد. دوستی سرم شلوغ هست هم ندارد، که اگر آدم وقتی سرش شلوغ نیست که می‌تواند برود در یکی از این تورهای مسافرتی ثبت‌نام کند و با یکی سری آدم دیگر که سرشان شلوغ نیست وقت بگذراند و به همه هم خوش بگذرد! دیگر دوست می‌خواهد چه کار. 

این دوستی به قدمت و نزدیکی هم خیلی ربطی ندارد، ممکن است با یک نفر ده سال آشنا باشی و هر روز با هم باشید ولی دوست نباشید، حتی ممکن است با خواهر یا برادرت هم هیچ وقت دوست نباشی و فقط آشنا باشی. از اون طرف ممکنه یکی در عرض چند ساعت تبدیل بشه دوستت. یا حتی بدون اینکه ببینی یک نفر را تبدیل شود به دوستت. 

و این حرف هارو کسی می‌زنه که هیچ وقت دوست خوبی نبوده و نیست.

پ.ن: جدیدا (بعد از نوشتن و درگیری‌های تز کارشناسی!) سعی می‌کنم رسمی بنویسم. این پست هم یه آشی شد از محاوره و رسمی. تلاش می‌کنم از این به بعد بیشتر رسمی بنویسم. جالبتر اینکه برای مغز شما هیچ فرقی ندارد که کدام را بخوانید! من خودم که موقع خوندن متن حتی متوجه هم نمی‌شوم. 

۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۸ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

باگ

دیروز یه رفیق خیلی قدیمی اومد پیشم، گفت چند روزی میخواد بمونه تهران، منم دیروز رو از کار مرخصی گرفتم و رفتیم تهران‌گردی. ولی همه‌ش ذهنم درگیر بود. چهارشنبه هم یه دوست دیگه اومده بود. اونم عصر باهاش رفتم بیرون ولی بازم خسته بودم و بی‌حوصله.

دیدید آدم مثل بچه‌ها برای چیزی ذوق داشته باشه هی ذهنش میره سراغ اون چیز و ذوق میکنه، چند روز پیش داشتم فکر میکردم که تنها چیزایی که الان نسبت بهش ذوق دارم دو چیزه! یکی چاقوی چوب‌تراشی که قراره چند وقت دیگه برسم به دستم، یکی هم این که هفته‌ی بعد برم خونه. بعد کمی بعد از این فکرم دیدم دیگه به چاقو هم خیلی ذوقی ندارم، الان فقط خونه رفتن کمی اونم کمی ذوق میده. 

چیزی واقعا خوشحالم نمیکنه. 

دیروز داشتم فکر میکردم که آدم توی سختی‌ها و مشکلات چقدر بیشتر متوجه کمبودها و خرده‌شیشه‌ها و بدی‌هاش میشه! معلوم میشه کجاها کارش میلنگه، مثل وقتی که اپلیکیشن رو میذاری تحت فشار، وسط کار اینترنتشو قطع میکنی، مثل میمون هی جاهای مختلفشو تپ میکنی، هی فرت و فرت کرش میکنه! وگرنه در حالت عادی که همه چی خوب و خوشه. 

آدمی‌زاد هم همینه، وقتی تحت فشار زندگی قرار میگیری و همه چیت هم زده میشه تازه میفهمی چقدر ناخالصی داری. تازه میفهمی چقدر دوست خوبی نیستی. چون دوستی یعنی وقت و اولویت بذاری حتی در شرایط سخت، وگرنه در شرایط عادی و خوب که با آدم رندم هم سر میکنی. 

بازم دوستایی که توی این اوضاع دوست میمونن، دمشون گرم.

امروز مثل پنج سال پیش رفتم توی سالن‌ها، و از چندتا میز امضا گرفتم و تهش کارت ارشد رو گرفتم. قبلی تموم نشده بعدی شروع شد.

خدایا شکرت. چقدر ما نفهمیم! چه میکشی از دست ما؟ 

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

فرق درد با رنج

چند وقت پیش یک نفر توی اینستاگرام نوشته بود که:

«درد با رنج فرق دارد. این که تو مرا دوست نداری درد است. ولی رنج این است که با این حال من تو را دوست دارم»

یادم نمیاد کی نوشته بود. 

بگذریم. میخواستم بگم که آره درد با رنج فرق داره. رنج یا لذت یه جورایی تعبیر هستند. درد ولی واقعیته. حالا ممکنه یک درد به رنج منجر نشه. معمولا بیزاری و نفرت بعد از درده که باعث رنج میشه. 

مثلا من همیشه درد ناشی از بازی کردن با دندان شیری لق برام جزو لذت‌ها بوده! حتی اشکم هم در میومد ولی خب رنج نبود. خیلی درد‌های دیگه هم همین هستن.

یا مثلا اون آب سرد یا گرم زیر دوش درده ولی لذت‌بخشه! حالا اینارو می‌نویسم برچسب مازوخیسم بهم چسبونده نشه. ولی شاید اون هم همینجوری باشه!

شاید خیلی از درد‌های دیگه‌ی زندگی هم اگه بیشتر توجه کنیم فقط درد باشن، دیگه رنج نشن. مثلا درد زانو. درد دوری. درد تنهایی. درد بی‌دردی. اینا یه سری دردن که میان و میرن. دردها گذرا هستن ولی این رنج‌ها هستن که توی حافظه ثبت میشن و می‌تونیم تا ابد نگهشون داریم. بعدها همین رنج‌هارو هم از حافظه‌مون لود می‌کنیم! 

«داشتن» هم میتونه باعث رنج بشه. شده تا حالا وسط یک اتفاق و یک شادی زودگذر از این که بالاخره تموم میشه رنجور بشید؟ 

رها کنیم بره.

۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۳ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

اطلاع ثانوی

خب اینم از اطلاع ثانی.

ممنون. دوران خوبی بود.

توی این مدت یک سری پست نوشتم و منتشر نکردم. شاید منتشرشون بکنم. شاید هم بمونن. 

به نتایج جالبی رسیدم. یکیش همین که چقدر بیهوده‌ هستند این شبکه‌های اجتماعی. چقدر نفرت‌زا هستند یا حداقل بی‌تفاوت می‌کنند آدم‌هارو نسبت به همدیگه. این چند وقت اخیر بیشتر مکالماتم با شخص خودم یا یک نفر مقابل بود. مخاطب عام نداشتم. تازه فهمیدم چقدر بده وقتی چیزی می‌نویسی که نمیدونی کی قراره بخوندش و چه واکنشی قراره نشون بده.

وقتی مخاطبت رو میشناسی میدونی که دانستن یک مشکل یا یک اتفاق چقدر براش اهمیت داره. ولی وقتی میای مینویسی آی مردم فلان اتفاق افتاد ۹۹ درصدشون میگن به درک(حالا شاید با یک ادبیات دیگه!)

بعد نتیجه‌ش چی میشه؟ ما یه سری تایملاین داریم که اینجوری مرورشون میکنیم:

- اَه اَه

- به درک

- آخی! به درک

- آخیش

- برو بابا با این متن بلندش

- اه اه خودپسند

- بذار اینو یه لایک بزنیم ببینیم چی میشه

- اِ فلانی؟ بذار یه کامنت بذارم

- کی حوصله داره بخونه

- باشه تو خوبی

- نه بابا؟

- به درک

- بابا شوآف

- به درک

... .

تهش چی میشه؟ ماها یک سری آشنا! در حد سلام و علیک در آسانسور و خیابون داریم که اومدیم باهاشون توی شبکه‌های اجتماعی نفرت بپراکنیم! قبلا فقط یک سلام و علیک و موفق باشی بود. الان باید چندتا به درک هم بگیم به همدیگه! چون واقعا ما توان این همه توجه کردن(care) رو نداریم. از یه جایی به بعد دیگه توجهی برامون نمی‌مونه و مجبوریم که روانه‌ی درک بکنیم. نتیجه‌ش هم میشه بی‌تفاوتی.

همین پست‌های وبلاگ رو شما ببین. حدس می‌زنی تا اینجای پست چندتا «به درک» حواله شده؟

خلاصه که برگشتیم به دنیای شبکه‌های اجتماعی نفرت‌پراکن و بی‌تفاوت‌بارآورنده!

اومدم خونه. بعد از عید اولین بارمه. دیگه بعد کنکور واقعا دلم تنگ شده بود و حوصله‌ی هیچی نداشتم.

۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
چوپان

مشاغل

خب نمی‌دونم می‌دونید یا نه که چند وقتیه دارم به مشاغل فکر می‌کنم. 

دیروز پریروز بود که یهو توی تلگرام چشمم افتاد به عکس یک دوست قدیمی. گفتم حالی ازش بپرسم. معمولا این کار از من بعیده! یعنی خیلی بعیده که همینجوری ابتدا به ساکن حال دوستی رو بپرسم. (اون طرفش هم بعید شده) خلاصه پرسیدم حالشو. بعد وسط حال و احوالپرسی داشتم فکر می‌کردم چرا «دکتر» خطابش کردم. چرا مثل قدیم با اسم کوچیکش خطاب نکردم؟ بعد دیگه فکرم از احوالپرسی پر کشید دوباره رفت سمت مشاغل. چرا باید من برای یک احوالپرسی از یک دوست به شغلش اشاره کنم؟

البته ناگفته نماند که این وسط دکترها به طرز خنده‌داری!(حتی مفتضحی) شور این قضیه رو در آوردن. مثلا ماها بعیده تو دانشگاه همدیگرو مهندس! صدا بزنیم ولی به عینه دیدم که تقریبا از سال دوم به بعد حتی برای کوچیکترین کار هم همدیگرو با عنوان آقا یا خانم دکتر صدا میزنن! مثلا دکتر این فایل رو برام تو تلگرام می‌فرستی؟ یا مثلا با تشکر از دکتر فلانی که جزوه رو تمیز نوشتن! حالا اوناییشون که توی شبکه‌های اجتماعی از ترم اول دانشگاه به نام‌کاربریشون Dr اضافه می‌کنند رو من کاری ندارم! 

- واقعا چرا؟

+ چرا چی؟

- چرا چندتا چیز. اولیش شاید این باشه که به همین دکترا گیر بدیم. ولی دومیش کلی‌تره. چرا من باید یک آدم رو با شغلش جایگزین کنم؟ چرا باید دوست‌های من یک سری شغل باشن؟ مثلا دکتر و مهندس و معلم و استاد و ... . 

+ خب بالاخره این عناوین باید یک جایی استفاده بشن دیگه. 

- درست. من هر وقت رفتم بیمارستان، حتی اگه برادرم(که ندارم) اونجا دکتر باشه و کاری مرتبط باهاش داشته باشم، بهتره به جای اینکه صداش بزنم عقیل(خیلی دوست داشتم) داداش! صداش بزنم آقای دکتر! یا اگه مثلا توی مدرسه پدرم معلمم باشه به جای «بابا» بهش بگم «آقای معلم». ولی دیگه توی خونه یا مثلا سیزده‌بدر، آیا درسته مثلا صدا بزنم آقای دکتر میشه اون دیس برنج رو بدید به خانم مهندس بدن به بنده‌ی دانشجو؟! درسته؟!

+ دردت چیه؟ حسودیت میشه به دکترا و مهندسا؟

- نه والا! ماشالله الان دیگه چیزی که کم نیست دکتر و مهندسه! ولی خب بحثم اینه اولا دکتر و مهندس و استاد چه فرقی با بقال و نجار و بنا و راننده و کارمند و ... دارن؟ ثانیا حتی اگر فرقی هم نداشته باشن چرا یک آدم باید خلاصه بشه به یک عنوان شغلی؟

+ خب ببین از قدیم گفتن، در متون دینی و ... هم هست که جایگاه علم بالاست و باید به همون نسبت برای عالم هم جایگاه والایی در نظر گرفت. دکتر و مهندس و ... هم کلی از عمرشون رو گذاشتن در جهت تحصیل علم. و این حداقل کاریه که میشه براشون کرد.

- علم؟ بیخیال بابا. علم رو که از هر کی بپرسی فقط زمینه‌ی تحصیل خودشو قبول داره و بقیه رو اگه چرت و پرت قلمداد نکنه یه سری امور مباح میدونه! مثلا شما برو از یک عالم دینی بپرس علم چیه؟ میگه علم همین علم دینه. چرا چون در نهایت قراره این علم بگه که توی زندگی چیکار باید بکنی؟ وقتی ندونی کجا بری چه فرقی داره چه جوری بری؟(خداوکیلی من با این نظر موافق‌ترم)

-برو سراغ پزشک بپرس علم چیه؟ میگه علم یعنی همین پزشکی. اگه زنده نباشی که اصلا ... .

-برو سراغ یه استاد ریاضی بپرس علم چیه؟ میگه همین ریاضی. و ... .

-حالا مثلا اگه یکی یک سوم از عمرش (یه بار حساب کنید ببینید حداقل چقدر از عمرتون رو قراره درس بخونید!) رو بشینه در مورد یک زمینه (هر چیزی که به ذهنتون میرسه!) بخونه و پژوهش کنه و ... میشه عالم والا؟!

- بعدشم به نظرت وقتی دوستت رو که قبلا با اسم کوچیک صدا میزدی حالا با عنوان شغلش صدا میزنی جایگاهشو بالا میبری؟ پیش ِ کی؟ پیش خودت؟ یعنی فلانی که قبلا دوست بودیم و اون موقع هر دومون دانش‌آموز بودیم و من به خاطر خودت دوستت داشتم، الان به خاطر شغلت بهت احترام قائلم! 

...

(این مکالمه می‌تواند تا مدت‌ها ادامه داشته باشد.)

خلاصه که فعلا تصمیم ‌گرفتم از خطاب‌کردن دوستان و آشنایانم(خصوصا اونایی که برای «خود»شون بیشتر ارزش قائلم) با عنوان شغلی‌شون پرهیز کنم. 

در مورد شغل بازم فکرامو خواهم نوشت. ولی خب این فکرا توی لحظات عجیبی به سراغم میان. نمیدونم بقیه هم اینجوری هستن یا نه. ولی من معمولا توی یه لحظه‌هایی یه فکرایی به ذهنم میاد که ... . مثلا تصور می‌کنم اگه یه روز از یه ساختمون خیلی بلند در حال سقوط باشم(به هر دلیل) با دیدن یه ماشین اون پایین، این فکر بیاد تو ذهنم که طبق قوانین راهنمایی و رانندگی همیشه حق تقدم با پیاده‌س. و در تصادف با پیاده همیشه ماشین مقصره حتی اگه پیاده از آسمون بیفته رو ماشین، ولی بعد یادم بیفته که نه دیگه در بعضی بزرگراه‌ها اگه زیر پل عابر پیاده تصادف کنی خونت پای خودته و احتمالا این دنباله‌ی فکر به آخرش نرسیده که صدای برخورد یه جسم با زمین به گوش برسه!

حالا شما خوبی دکتر؟

شما چطوری مهندس؟

۰۲ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۴۲ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
چوپان