گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۱۳۵ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

نصف ۹۶

بیشتر از نصف سال ۹۶ گذشت،‌ سالی که هنوز هم هرچند وقت یه بار میگم امسال چه سالی بود؟ آهان ۹۶!

بعد برو تعداد پست‌های وبلاگم رو ببین! یعنی نه یه ماه، نه دو ماه، کل این هفت ماه فقط تونستم اون آب باریکه‌ی ماهی یک پست رو نگه دارم! این دیگه آخرین سنگره که اگر امروز یک پست توی این وبلاگ نذارم اون یک شرط هم نقض میشه.

ولی باید دوباره برگردم به نوشتم. راستش این وبلاگ یه ذره تکلیفش نامشخص شده، نامشخص هم بود. 

اینجا جایی بود که برای تو بنویسم، ولی خب خیلی نمیشه اینجا برای تو نوشت، از بس که گوش نامحرم زیاد شده که می‌ترسم حتی خودت نخونی!

راستش مثل قدیم دیگه نمیشه بی‌دغدغه نوشت، آدما اینروزا اولین کاری که میکنن اینه که اسمت رو سرچ می‌کنن و به وبلاگت میرسن و اینکه با دست خودت پته‌ی خودت رو بریزی روی آب یه جوریه! 

راستش من هم آدمی نیستم که توی این وبلاگ بخوام خودم رو تبلیغ کنم، مثل بعضیا که وبلاگشون ماشالله مجمع محاسنه! من بخوام بنویسم از ضعف‌هام می‌نویسم، از شناخت‌هام می‌نویسم، از همین رویه‌ی ایده‌آل‌گرایی یا اجتنابی یا اهمال‌کاری یا همین دغدغه‌های روزمره می‌نویسم.

نترس هنوز تصمیم جدی نگرفتم برای ناشناس نوشتن، هنوز همین چند خط قاطی پاتی رو همینجا برای خودم می‌نویسم. 

آدم‌ها عجیبن! یکی به خاطرت کچل می‌کنه، تو هم امسال برای اولین بار توی عمرت! تابستون کچل نمی‌کنی! :)

مهر هم داره تموم میشه، رفیق وقت نمیشه آدم یه دل سیر بره قدم بزنه توی انقلاب، زندگیم یه جوری پر شده، غر نمی‌زنم هیچ وقت از پر بودن زندگی، اتفاقا همین شلوغی رو دوست داشتم، فقط باید بتونم هندلش کنم. 

فعلا همین رو ارسال کنم. امیدوارم فحشم ندی به خاطر این پست! :)

۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

مدل حجمی حیطه‌های زندگی

سلام!

چند وقتی هست که کم‌ می‌نویسم. اصلا یادم رفته نوشتن چطور بود! چطوری پست می‌نوشتم؟ درگیر هستم و راستش نمی‌فهمم زمان از کجا میاد و کجا میره، قدیما قرار بود این وبلاگ جایی باشه برای خالی کردن ذهنم، و خب احتمالا الان ذهنم داره جایی دیگه خالی میشه! :)

خب چرا اسم این پست رو گذاشتم؟ قبلا یک پستی داشتم به اسم اولویت‌ها

توی اون پست نوشته بودم که در حال حاضر نقش‌های من در زندگی هستند: خانواده، درس، کار و دوستی (که این دوستی رو هم به زور چپونده بودم) دوست دارم یه مروری داشته باشم به این مساله. الان در حال حاضر زندگی من شامل این حیطه‌ها میشه : کار،‌ درس، خانواده، شخصی!، چوب!!. بعله درست می‌بینید! در حال حاضر چوب و یا به نوعی کارهای هنری چوبی بخشی از زندگی من شده. 

هر کدوم از این حیطه‌ها هم ممکنه شامل زیرحیطه‌هایی بشن. مثلا کار خودش دو بخش فنی و غیرفنی داره، یا شخصی خودش مقوله‌ی خیلی گسترده‌ای هست!

توی اون پست گفته بودم که این نقش‌ها اولویت دارند، و یادمه یه تغییراتی هم کرده بودند، مثلا گفته بودم که اولویت درس بیشتر مساوی کار شده، از اون موقع تا حالا این اولویت‌ها چندباری عوض شدند و حالا می‌خوام علاوه بر اولویت با یه مدل دیگه هم به این مساله نگاه کنم، اون هم بحث حجمه.

با آغاز دوره‌ی ارشد برنامه‌ی من این بود که درس اولویتش خیلی خیلی بیشتر از کار باشه برام، ولی بعد از مدتی نظرم عوض شد و عملا اولویت درس خیلی خیلی کاهش پیدا کرد. خانواده برای من اولویت خیلی بالایی داره همچنان.

و اما مدل حجم. این مدل رو نمی‌دونم میشه مستقل از اولویت در نظر گرفت یا نه. منظور از حجم مقدار زمان و توجه و دغدغه‌ای هست که برای یک حیطه می‌ذارم. مثلا خانواده با اینکه اولویت بالایی داره ولی حجم کمی از زندگی من رو گرفته. هر روز یک بار با خونه صحبت می‌کنم و هر یک ماه هم می‌رم خونه. اولویت بیشتر وقتایی پیش میاد که توی باید بین چند حیطه تصمیم بگیرم، ولی در زمانی که اوضاع آرومه، این حجم حیطه‌هاست که مهم میشه.

به نظرم در این برهه از زندگیم نیاز شدیدی دارم روی تنظیم حجم حیطه‌های زندگیم و پایبند بودن به اون حجم‌ها. مثلا در حال حاضر چیزی که به صورت تئوری برای حجم این حیطه‌ها دارم این شکلیه:

خ-ک-ک-ک-ک-ک-د-د-ش-ش-چ

یعنی اگه ده واحد زمان داشته باشم دوست دارم اینجوری بین این حیطه‌ها پخش بشه،‌ ولی نمی‌دونم در عمل چقدر اینجوری هست. باید از یه جایی شروع کنم اندازه گرفتن رو. مثلا می‌دونم که بعضی وقتا اون د-د صفر میشه(یعنی مدت‌ها میشه برای درس دانشگاه هیچ کاری نکنم)، یا اون چ میشه چ-چ-چ، یا اون ش هم کم میشه، شاید بخش خوبی از وقتم پرت میره، یا شاید حیطه‌های مخفی توی زندگیم هست. باید لاگ بگیرم از زندگیم. (یعنی ثبت کنم زندگیم رو)

نمی‌دونم چجوری میشه به این حجم‌ها پایبند بود؟‌ چجوری باید برنامه‌ریزی کرد؟ چجوری باید جلوی فراموش شدن یه حیطه یا پرخوری و افراط یه حیطه‌ی دیگه رو گرفت. همیشه وقتی به این مسائل زندگی فکر می‌کنم یاد سیستم‌عامل می‌افتم، یاد اولویت‌بندی پردازه‌ها، یاد چندپردازه‌ای و مدیریت منابع و ... . حس می‌کنم یه زمانی برای ساخت سیستم‌عامل و حل اون مشکلات از زندگی ایده گرفتند و راه‌حل‌های خوبی ساختند، و الان شاید باید برگردیم از اون ایده‌ها توی زندگی استفاده کنیم! یا شاید بعضی از اون ایده‌ها توی زندگی خوب نباشن. چند وقت پیش ایده‌ی این که اگه تعداد تسک‌هات زیاد باشه تغییر بافتار(concept switch) میشه یه مشکل رو به میثم گفته بودم و کلی حال کرده بودم. 

شما ایده‌ای ندارید که چجوری میشه این تعادل رو بین حجم‌ها حفظ کرد؟

این که حجم مناسب هر کدوم از این حیطه‌ها چی هست و اصلا حیطه‌ای باید اونجا باشه یا نه، اینا هم سوالات سختی هستن برام، راستش برای حلشون هم ایده‌ی خاصی ندارم، نمی‌تونم برم به یکی بگم، سلام، این مدل حجمی من رو می‌بینید؟ به نظرت چجوری حجم‌های حیطه‌ها رو تعیین کنم؟ 

شما چیکار می‌کنید؟ کسی ایده‌ای داره؟ من‌ می‌شنوم!

۲۳ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

بازی مافیا

امروز روز جهانی بازی‌های رومیزی هست و به همین مناسبت دیروز در تعدادی از کافه‌های تهران و شهرهای دیگه‌ی ایران، سانس‌های بازی بود. عرفان از چند روز پیش بلیط گرفته بود که بریم. جمعه صبح با اینکه دیشب یه کمی فوتبال بازی کرده بودم و خاملاماخ(گرفتی عضلات) داشتم پاشدم و رفتیم اولین کافه. بازی که انجام دادی دیکسیت نام داشت، یه سری کارت بود و یه سری مفاهیم و حدس زدن و گمراه کردن و ... . اون بازی رو اول شدم. از یه جایی به بعد دیگه علاوه بر کارهای معمول مثل انتخاب کارت مناسب، یا روایت مناسب، دست به کارهای تخریبی هم زدم. مثلا وقتی مطمئن بودم که کارت بازیکن کدومه، تلاش می‌کردم با ورانداز کردن کارت خودم، نظر بقیه رو به سمت اون معطوف کنم! چون بالاخره توی بازی اینجوری نیست که شما امتیاز کسب کن کاری به بقیه نداشته باش، شما امتیاز کسب کن و بقیه امتیاز کسب نکنن!

بازی که تموم شد وقت دو ساعته‌ی سانس ما هم تموم شد. رفتیم کافه‌ی بعدی. وقت نشد ناهار هم بخوریم. بازی بعدی اونجا یه چیزی تو مایه‌های بلوف زدن و بلوف گرفتن و ریسک و خرید و فروش بود. اونم بازی هم من امتیاز اول رو گرفتم. اینجا هم، هم می‌شد فقط بازی خودتو بکنی، هم اینکه بقیه رو به جون هم بندازی، بالاخره وقتی یه نگهبان رو وسوسه می‌کنی که بلوف یک نفر رو بگیره، در هر صورت به نفع تو هست! یا بلوفش گرفته میشه و کارتاش ضبط میشن، یا شهردار اشتباه میکنه و باید جریمه بده! حتی بهتره این وسط یه پولی هم بدی به شهردار که ریسک کنه! یا اینکه به این نتیجه برسی که اصلا بار مجاز وارد شهر نکنی و کلا بری تو کار قاچاق!

بازی سوم ولی مافیا بود. مافیا رو اگه بازی کرده باشین، مثل ما نسخه‌ی ساده و معمولشو بازی کردین، ولی توی این کافه گفته شده بود که یه نسخه‌ی جالب از مافیاست، در واقع هر بازیکنی علاوه بر مافیا و شهروند بودن یه نقش دیگه هم داشت و این بازی رو از اون حالت گوسفند بودن شهروندا در آورده بود، هر کسی توی بازی نقشش تاثیرگذار بود. آدمایی که توی جمع بودن بعضیاشون از از قدیمی‌ها و حتی طراحای همین سبک خاص بودن و خیلی حرفه‌ای بازی می‌کردن. راستش اولش مطمئن بودم که با ۲۰ نفر مافیا بازی کردن چرت خواهد بود و همون دست‌های اول حذف میشم، کارت‌ها رو دادن من شدم مافیا با نقش محافظ. بغل‌دستیم یه آقایی بود که خیلی بازیش خوب بود، از همون دست اول تاثیرگذار بازی کرد و حتی وقتی بازی ما تموم شد داور سانس بعدی شد! من بغل دست این بودم و با اتهام‌هایی که این میزد یا نکته‌های ریزی که می‌دید، دیدم اگه گاف بدم این درجا میفهمه! پس از نقش موردعلاقه‌م در فیلم مظنونین همیشگی استفاده کردم. با اعتماد کامل هر اتهامی که این میزد رو منم تکرار میکردم، دلایلش رو تایید می‌کردم! هماهنگ باهاش رای می‌دادم و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، یه سری سوال‌های واضح و احمقانه از خود بازی ازش می‌پرسیدم! بقیه حتی شک کرده بودن که ما چرا اینقدر هماهنگیم و شاید مافیا باشیم! با کشتن یک مافیا و یک سندیکا با رای‌های نوید! دیگه همه بهش یه جور اعتماد کردن و خب با همین اعتماد کلی از شهروندها کشته شدن! مثلا ازش میپرسیدم به کی رای بدیم؟ می‌گفت علی، و من می‌نوشتم الهام! و هر بار تعجب و افسوس که وای فلانی نقشش چی بود؟ حتی برای کشتن هر سه تا از مافیاهای دیگه هم رای دادم. چون دیگه سوخته بودن! 

آخرش هم یه شب خود نوید رو کشتم و از اون شب به بعد من شدم جانشین معنوی نوید، هر جا لازم شد از نوید مایه گذاشتم که آره بنده‌خدا نوید که ۳ تا مافیا رو کشت، شب کشتنش، چون دیروزش داشت به فلانی اتهام می‌زد! پس امروز فلانی رو بکشیم! من به نوید اعتماد داشتم، و نتیجه‌ی این اعتماد رو هم دیدیم، دیدید فلانی همه‌ش به نوید اتهام می‌زد؟ بهش رای می‌داد؟ پس اونم بکشیم، از یه جای بازی به بعد من موندم و ۵ یا ۶ تا شهروند دیگه. متاسفانه بالاخره منم بین سه‌تای آخر موندم و کشته شدم(البته بعدا فهمیدیم که جناب داور یه جا رو اشتباه کرده بودن و چون من محافظ رئیس مافیا بودم تا زمان زنده بودن من رئیس مافیا نباید با بمب‌گذاری کشته می‌شد ولی کشته شد!). ولی واقعا حال کردم، ملت هم بعد بازی ابراز احساسات بود که کردن. (اینجاها رو نمیگم چون می‌دونم ممکنه خودخفن‌پنداری تلقی بشه) من فقط به قول مرد هزار چهره جوگیر شدم و خوب بازی کردم! همین!

دیروز روز عجیبی بود، سرشار از رقابت، سرشار از حس خوب برنده شدن. و خیلی نکته‌های جالب داشت. مثلا در مورد مافیا، واقعا مهم نبود اتهام شما چقدر درست باشه! مهم اینه چقدر با قاطعیت مطرحش کنید، مثلا همینجوری از روی هوا بگید، علی وقتی داشت به فلانی‌ها رای می‌داد تعلل کرد، چرا؟ چون مافیا بودن! ملت اصلا چک نمیکنن که علی به فلانیا رای داد یا نه! یادشون هم که نمیمونه، حتی خود علی هم یادش نمیمونه! ولی همین یک اتهام کافیه که علی اونروز کشته بشه! یا اینکه اون استراتژی احمق نشون دادن خود، یا مظلوم‌نمایی خیلی نتیجه میده، من توی کل بازی هیچ وقت به رای‌گیری دوم نرفتم! اصلا هیچ وقت بیشتر از ۴تا رای بهم ندادن! هیچ شبی کارآگاه به من شک نکرد که مافیا بودن من رو چک کنه و تقریبا به جز دو نفر آخر هیچ کسی قبل از مرگش فکر نمی‌کرد من مافیام. و دیروز باز برام تکرار شد که در بد شدن! چقدر خوبم! و این چقدر ترسناک میتونه باشه که زندگی رو هم با مافیا اشتباه بگیره آدم. اگه یه سری اصول نداشته باشه برای زندگی، اگه بازی زندگیت یه سری قانون نداشته باشه، دیگه نمی‌تونی حدی برای بد بودن تصور کنی!

همین و اینکه دیروز فهمیدم چقدر از رقابت انرژی می‌گیرم!

۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

بیستم فروردین

خب ۱۴ فروردین طبق رسم هر ساله برای نهمین سال پیاپی رفتم سرم رو کچل کردم. دیگه فکر کنم کم‌کم باید به فکر یک کمپین برای این سنت باشم!

۱۶ام هم برگشتم تهران. کار و درس شروع شده.

فردا میانترم نظریه اطلاعات دارم و الان دارم می‌خونمش! حیف درس به این قشنگی که تا حالا نخوندمش! :))

اگه الان در عرض چند دقیقه این پست رو ننویسم معلوم نیست بمونه برای کی.

جمعه هم با حسین رفتیم موزه‌ی ایران باستان. فرض کن یه چیزایی بود از ۴-۵ هزار سال پیش یا حتی پیش از میلاد! فکرشو بکن! یه حس بیهودگی عجیبی بهم دست می‌داد! فکر کن این زمین چند هزار سال دیگه هم قراره باشه همینجوری! فکرشو بکن! 

۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

سررسید ۹۵

سررسید ۹۵

(این یه چکیده از اتفاقاتیه که یادم اومد، ته پست هم یه جمع‌بندی کردم)

فروردین:

عید رو که به عنوان یک مثلا کنکوری یه مقدار درس می‌خوندیم. آهان سیل اومده بود. برای همین باغ هم زیاد نرفتیم. بعد در دوران «تا اطلاع ثانوی» به سر می‌بردم و توی وبلاگ چیزی منتشر نمی‌کردم. برگشتیم تهران. بازم کنکور می‌خوندم. 

در این دوره تقریبا به هر کتابخونه‌ای که میتونستم میرفتم که یه کمی درس بخونم. 

۲۳ام،

امروز فرید ستاری پیام داد که وقت داری ببینمت؟

منم فکر کردم شمارمو از عرفان گرفتم. خلاصه گفتم ۲-۳ وقت دارم. گفت با مهران میبینمت. خلاصه رفتیم و صحبت کردیم و قانع شدیم که کار کنیم باهاشون.

اردیبهشت:

کارمون رو با مهران و فرید شروع کردیم. مشغول کار روی ایده‌ی محصول بودیم. آزمون‌های آزمایشی می‌رفتم. یه بار هم بعد آزمون با مهران رفتیم بیرون و روی اسکچ‌هایی که کشیده بودم بحث کردیم و یه کمی هم سوال‌های آزمون رو بررسی کردیم. ۱۷ اینای اردیبهشت آزمون رو دادیم. 

۲۹ اردیبهشت یادداشت کردم که اون اپ آی‌او‌اس پروتوتایپی که زدم رو نشون سجاد دادیم و گفت خیلی زشته. خیلی لحظه‌ی سختی بود برام. واقعا هم اپ زشتی بود ولی خب من کلا ۱ هفته بود بعد از کنکور شروع کرده بودم بودن یه یاد گرفتن آی‌او‌اس. خلاصه از اون لحظه‌های سخت یادگیری امسال بود. یک بار هم قبلش توی یک جلسه‌ی کاری وقتی حجم پروژه رو دیدم گرخیدم. اونم تاریخشو یادداشت کردم. 

۳۱ اردیبهشت توی حیاط خوابگاه یک کلاغ رو از دست یک گربه نجات دادم.

خرداد:

۱۱ خرداد یکی توی اینستا از اون مار شازده کوچولو که ساخته بودم خوشش اومده بود، خواستش، منم ۳ تای دیگه ساختم و بردم توی ایستگاه متروی تئاتر شهر تحویل دادم رفتم. با عرفان رفته بودم. 

در این دوره چون ترم آخر کارشناسی بود، بعد کنکور هم بود، مشغول کار هم بودیم، کلا حوصله‌ی امتحان و میانترم و پایانترم نداشتیم. پایانترم ریاضی مهندسی رو خواب موندم! سیگنال و سیستم رو هم نتونستم بخونم. خلاصه این دو تا درس رو نزدیک بود بیفتم.( در حقیقت افتادم و استاد پاسم کرد!)

ماه رمضون اومد. متاسفانه نتونستم … .

تیر:

عمه اشی فوت کرد. در این قسمت خیلی دیگه توی اون دفترچه‌م چیزی ثبت نکردم. فقط یادمه که سخت درگیر کار بودیم. سالار هم به ما اضافه شده بود. دوران خوبی بود. 

۲۴ تیر با فرید رفتیم قم. سالگرد صفایی حائری. 

مرداد:

درس نقشه‌کشی رو با یک جلسه حضور پاس شدم!

فهیم رفت آمریکا

درگیر پروژه‌ی کارشناسی بودم.

شهریور:

۴ شهریور رفتیم امام‌زاده صالح.

۸ شهریور دفاع پروژه‌ی کارشناسی بود. 

۸ شهریور پدرم بازنشسته شد.

۹ ام

۱۳ شهریور نمره‌ی پروژه‌ی کارشناسی هم رد شد.

۱۷ شهریور کافه لمیز

۱۸ام عروسی سرای احسان

مهر:

مهر تقریبا پرکارترین ماه این وبلاگ بود. 

ماه محرم بود. بازم ناهار تاسوعای روستا و درویش. مهرماه تو بودی. خیلی هم پررنگ بودی. پاییز نارنجی قشنگی بود.

آبان:

درگیر تصمیم‌های سختی بودم. تصمیم‌هایی مثل اینکه کار رو رها کنم و برم آزمایشگاه دکتر سلیمانی. 

خونه‌مون رو عوض کردیم. بدون اینکه من فرصت کنم از خونه‌ی ۱۶ ساله‌ی قبلی خداحافظی کنم. 

۱۷ آبان، حاج سیاوش فوت کرد. شوهر خاله‌م. خاله‌ای که هیچ وقت ندیدمش. خدا رحمتشون کنه.

۱۸ام کافه سپیدگاه. سه‌شنبه بود. مجتبی ورمزیار بعد از تقریبا یک سال،‌ دوباره لطف کرد و منو به یکی از جلسات نشریه دانشکده دعوت کرد و تقریبا بعد از اون جلسه همه‌ی جلسات رو شرکت کردم. ممنونم ازش. نیاز داشتم. 

۱۹ام، سه ساعت توی اون اتاق کوچیک مرکز کارآفرینی با مهران و فرید صحبت کردیم. 

آهان اون چاقوهای morakniv رو سیددخت برام آورد.

آذر:

وای از آذر. ماه جدایی بود. همینقدر الکی. 

۸-۱۲ آذر اومدم خونه. درمان شوپنهاور رو خوندم که کاش نمی‌خوندم! 

آخرای آذر اون سرماخوردگی شدید رو درگیرش بودم که زمینگیرم کرد.

آهان اینجاها ماکاتون هم شروع شده بود. تجربه‌ی جالبی بود.

قرارداد ک هم از وسطای آبان بسته شد.

لپتاپم رو عوض کردم.

رفتم آز دکتر بیگی.

دی:

تولد میثم. 

فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی. رفتم تشییع پیکر، عجب جمعیتی بود.

سرای احسان

تولدم

پلاسکو

برگشتم به کار.

بهمن: 

پدرم و پسرعموم اومدم تهران.

۷ بهمن لیترالی رید بهم! (یاد ۵۰۰ روز تابستون افتادم!)

آخرای بهمن، برگشتن با ماشین پسر عموم.

بستری شدن پسرعموم در بیمارستان و … .

اسفند:

رفتم کلاس منبت!

اسفند رو تقریبا فول‌تایم درگیر پروژه‌ی ک بودم. روز‌های خوب شرکت. 

—————————————————————————————

تا اینجا بیشتر چکیده‌ی اتفاقات سال ۹۵ بود. ولی حالا میخوام یه جور دیگه نگاه کنم به ۹۵. ۹۵ خوب بود. یعنی به صورت کلی یا به قول با کلاس‌ها ( overall) در جنبه‌های مختلف خوب بود. البته توی بعضی جنبه‌های خیلی هم بد بود! 

مثلا از نظر درسی بد نبود. کنکور دادیم و پروژه‌ی کارشناسی زدیم و ارشد رو شروع کردیم. ترم اول ارشد هم خوب بود. تجربه‌ی جالبی بود. هر چند بعضی امتحانارو به زور پاس کردم.

از نظر کاری خیلی خوب بود. شروع یک کار جدید، کار کردن در کنار یک تیم خوب، هم‌تیمی‌هایی که برای بودن کنارشون باید خدا رو شکر کنی، چون حالا حالا ها میتونی ازشون یاد بگیری. و این کار و این تیم نه تنها از نظر کاری باعث رشدم شدند باعث شدند یاد بگیرم جنبه‌های دیگه‌ی زندگیم رو هم با یک تعادلی پیش ببرم. از اون حالت قبلی دویدن از یک هدف تا هدف دیگه (دویدن از یک مایل‌استون یا ددلاین تا بعدی) دور بشم. بفهمم که میشه هدف‌های بزرگتری توی زندگی داشت. میشه برنامه‌ی خوب مطالعه، تفریح، فوق‌برنامه و … هم داشت و به خاطر امتحان و پروژه و … از اینا نزد. 

امسال خیلی چیز‌ها را برای بار اول تجربه کردم. رفتم جمعه‌بازار،‌ رفتم چوب خریدم، برگشتم به نشریه، رفتم کلاس منبت. رفتم چوبفروشی سروش! 

امسال کلی کافه گشتم. کلی اطراف انقلاب و ولیعصر پیاده گز کردم. کلی چارسو رفتم! 

امسال سینما هم خوب رفتم. چند وقت پیش یه برنامه‌ی تلویزیونی یه نظرسنجی گذاشته بود انتخاب فیلم‌های خوب سینمایی امسال، دیدم تقریبا همه‌شون رو رفتم دیدم. 

نسبتا کتاب‌های خوبی هم خوندم. و میگم شاید یکی از دلایل اینها دوستان خوب و تازه‌ای بود که پیدا کردم. اصلا خود دوست پیدا کردن رو هم امسال تمرین کردم. امسال مهربون بودن با آدم‌ها رو تمرین کردم، دوست داشتن آدم‌هارو، دوست داشته شدن رو و … . امسال شاید برای اولین بار معنای دوست برام پررنگ شد، روی تصمیماتم اثر گذاشت. باید از آدمایی که امسال بهم کمک کردند که بتونم این خاطرات رو بنویسم تشکر کنم. 

امسال سختی‌هایی هم داشت، اول سالش سخت بود، داشتم روز‌های سختی پشت سر میذاشتم. فشارهای درسی و کاری و عاطفی زیادی رو پشت سر گذاشتم. ولی به قول دوستی، این فشارها مثل باد شدن بادکنک، اگه نترکی ظرفیتت رو بیشتر می‌کنن، دفعه‌ی بعد دیگه با این فشار پاره نمی‌شی. تصمیمات سختی باید می‌گرفتم که امیدوارم درست گرفته باشم. امسال رفتم سراغ خیلی از ترس‌هام و باهاشون مواجه شدم. مثل ترس ارتباط با آدمها. ترس از شکست. 

تا قبل از این سال کنکور کارشناسی بهترین سالم بود، ولی ۹۵ رو حالا می‌تونم به عنوان بهترین سال جای اون بذارم، امیدوارم ۹۶ هم جای ۹۵ رو بگیره توی این لیست!

باید برای ۹۶ یک سری هدفگذاری بکنم. کلی ترس دیگه دارم که باید باهاش روبرو بشم. 

۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

ربع قرن

امروز تولدم بود. صبح زود رفتم شرکت. از چند روز قبل میدونستم که عرفان به فکره! در واقع کلا تولد من رو در این سال‌ها چند نفر بیشتر نمیدونستن. یکیش که همیشه مادرمه. پریروز تلفنی داشتم صحبت میکردم باهاش پیشاپیش هم تبریک گفت. دیروز هم عرفان گفت فردا ناهار بریم یه طرفی! جفتمون هم به روی خودمون نیاوردیم و امروز ظهر رفتیم ناهار.

انتظار داشتم که یک لیوان دمنوش برام بگیره‌،‌ چون خودم به صورت تابلویی توی توییتر گفته بودم که یه دونه میخوام، و اونم فهمیده بود و پرسید که دیجی‌کالا داره آیا؟ منم گفتم نه! البته میترسیدم که چیزی بگیره که خوشم نیاد البته راحت‌تر بودم چون خودم هر چی توی اینترنت گشته بودم به مورد خوبی نرسیده بودم و میگفتم اگه عرفان بگیره دیگه خودم دشواری انتخاب رو نخواهم داشت. ولی خب اونم انگار به همین دلیل ترجیح داده بود کتاب بگیره برام. خب من که همیشه عاشق کتابم. اونم سلیقه‌ی عجیب و جالب عرفان! 

بعدش باز برگشتم شرکت و عصر با سالار رفتیم بیرون. البته از یک نفر هم یه سری کتاب امانتی باید میگرفتم. اونارم گرفتم، همون موقع هم یه مغازه دیدم که کلی مدل‌های لیوان داشت، رفتم یه پسر خوبی بود با حوصله کلی لیوان نگاه کردم و آخرش یکی برداشتم.

بعدش رفتیم کمی گشتیم و کافه رفتیم و پیاده گز کردیم انقلاب تا ولیعصر و بالعکس رو. بعد برگشتم. آهان چوبفروشی چی بود اسمش اونجا هم رفتیم. یاد دفعه‌ی قبلی افتادم که رفتم اون چوبفروشی. تولد آدم میتونه همینجوری بگذره. بدون اینکه غافلگیر بشه، بدون اینکه از تعجب شاخ در بیاره یا الکی زیاد بخنده. 

روز تولد بیشتر برای خود آدم مهمه تا اطرافیان. مهم هم از این نظر که شاید یه کمی به فکر فرو بره که خب میتونه هر روز دیگه‌ای هم به فکر فرو بره ولی ما بعضی روزهارو علامت میزنیم که یادمون نره که به فکر فرو بریم. مثل عیدها، مثل سالگردها، مثل سال خمسی، مثل هر چیز دیگه‌ای. 

مثل این یادآور‌ها که ببین، الان ۲۵ سال گذشت! چیکار کردی؟ اگه به جای تو یه درخت میکاشتن توی ۲۵ سال بیشتر به درد نمی‌خورد؟ یه درخت! میوه‌ش‌، چوبش، سایه‌ش، ... . فایده‌ش بیشتر نبود؟ تو چیکار کردی؟ این ۲۵ سال چندتا درخت کاشتی؟ 

گفتم چند وقت پیش یه فکری زده بود به کله‌م که آدم باید یه کاری رو به عنوان معیار در نظر بگیره و هر چند وقت یه بار کار خودشو با اون مقایسه کنه. مثلا کاشتن درخت. مثلا اگه هر روز برید یه جایی درخت بکارید، آیا از این کاری که الان میکنید فایده‌ش بیشتر نخواهد بود؟‌ این فکر خامه. خام از این نظر که سوال بعدی که پیش میاد اینه که فایده برای کی؟‌ برای بشریت؟ فایده در چه جهت؟‌ ولی خب میشه توجیه کرد. خلاصه که هر چند وقت یه بار آدم باید فکر کنه ببینه مثلا الان اینجا بشین توی دانشگاه درس بخونی و کاغذ هدر بدی بهتره یا بری درخت بکاری؟

ای که ۲۵ گذشت و در خوابی،‌ بقیه‌ش رو هم می‌خوابی! 

یه دید کلی هم به زندگی جدیدا پیدا کردم که یه حس جالبی داده بهم. بعضی وقتا از پنجره حرکت‌های یک گربه رو در نظر میگیرم، نحوه‌ی راه رفتنش،‌ مواظب این طرف و اون طرف بودنش،‌ حساب کردن پریدن و راه رفتنش، سرک کشیدنش به سطل زباله و ...، وقتی این قدر جزئی نگاه میکنی،‌ انگار اون گربه مرکز هستیه! یعنی از دید خودش اون گربه مهم‌ترین موجود هستیه! داره میگرده که غذایی، سرپناهی، یا نیمه‌ی گم‌شده‌ای پیدا کنه، ولی وقتی کلان نگاه میکنی به قضیه، مثلا از پشت همین پنجره، این گربه هم یک گربه‌س مثل هزاران هزار گربه‌ای که اومدن و رفتن. ممکنه چند ساعت دیگه بره زیر یه ماشین. یا نه چند سال دیگه همینجوری با همین وسواس زندگی کنه. 

راستی مثل دفعه‌ی قبل که گفتم آدم خیالپردازی هستم و از نویز سیگنال میگیرم،‌ یه اپسیلونی احتمال میدادم که امروز غافلگیر بشم. که شاید این کتاب پس‌دادن‌ها و ... همه‌ش نقشه باشه و من چقدر زرنگم که متوجه نقشه به این پیچیدگی شدم! :)

۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۳ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

دوباره خانه

فاصله‌ی پست‌های اخیر را ببین؟ یعنی چه؟

کمترین قیدی که برای نوشتن در این وبلاگ دارم اینه که حداقل ماهی یک بار یک چیزی نوشته باشم که تقریبا به جز یکی دو بازه‌ی ۲-۳ ماهه رعایت شده است.

خب درد نوشتن یا چگونه درمان می‌کنم؟ ساده‌ست،‌ یه سری ابزار یادداشت روزمره دارم که حرفامو اونجا مینویسم. یا حتی بعضی وقتا روی دفترچه‌های مختلف با خودکار می‌نویسم،‌ مشکلم با خودکار اینه که سرعتم دستم کمه!! یعنی تایپ خیلی سریعتره و هم ویرایشش راحتتره و هم اینکه دیگه درگیر بدخطی یا خوش‌خطی یا شکل حروف و کلمات نیستی! فقط مینویسی! بفرما اینم از مدرنیته! واقعا تصور نمیکردم روزی رو که تایپ‌کردن رو اینجوری ترجیج بدم به دستی نوشتن!

ولی خب یه سری چیزا رو میخوام اینجا بنویسم.

یک ماهی که گذشت عجیب بود.

می‌دونم که تو اینجارو نمی‌خونی، هیچ وقت نیومدی مثل آدم به موقع اینجا رو بخونی،‌ من اگه جای تو بودم روزی حداقل یک بار اینجارو چک می‌کردم! حالمو بد میکنن این آدم‌های بیخیالی که به چیزهایی که باید اهمیت نمیدن! مثلا باید همون بار اول آدرس اینجارو حفظ کنی نه اینکه هر بار بیای از من بپرسی آدرس وبلاگت چی بود؟ و من حرص بخورم که یعنی من این همه مدت برات می‌نوشتم نمیخوندی؟

از اون طرف انتظار دارم تابلو بازی هم در نیاری! یعنی اون هم حالمو بد میکنه! آدم باید به این چیزای مهم توجه کنه. باید بتونی از این وبلاگ کل زندگی من رو در بیاری و در عین حال هیچی به روی خودت نیاری! یا با یک اشاره‌های ریزی منو غافلگیر کنی! 

یه چیز دیگه که اذیت می‌کنه(می‌کرد) این بود که به حرفم گوش نمی‌کنی،‌ وقتی بهت میگم فلان فیلم رو ببین، یا فلان کتاب رو بخون،‌ برای من مهمه، برای من صرف یک کتاب یا فیلم نیست، من همه‌ی متن‌ آهنگ‌هایی که میذاری رو میرم پیدا می‌کنم، بارها می‌خونمشون و مثل یک رمز توشون دنبال کدمخفی می‌گردم، حروف اولشو بهم می‌چسبونم، از آخر به اول می‌خونم، هر شامورتی بلدم میزنم تا یک «چیزی» در بیارم یک پرچمی، فلگی چیزی!

یا وقتی شعری میذاری زیر عکسی، میرم شعر کاملشو پیدا میکنم، شاعرشو پیدا میکنم، شعراشو می‌خونم، تا ببینم کی هست،‌ چه جوری آدمیه و تهش می‌فهمم یه شاعر در پیته که اتفاقی شعرشو انداختی زیر عکست و هیچ پیام مخفی یا پرچمی در کار نیست. میدونی چقدر دردناکه؟

یعنی انگار کلی وقت بذاری توی نویز دنبال سیگنال پیام بگردی! «شیوه‌ی چشمت فریب نویز داشت و ما سیگنال پنداشتیم!»

الان هم میدونم که اینجارو نمیخونی، یا وقتی میخونی که کلی پست دیگه اومده باشن و بگی که آره یه نگاه عجله‌ای کردم به پست‌ها و این گفتنت بیشتر منو آزار بده که یعنی چی یه نگاه گذرا؟ مثل اینکه یک نامه رو با هزار زحمت رمز کنی و از این ور دنیا بفرستی اونطرف و این وسط هزار نفر نامه‌ رو بخون و سعی کنن رمزشو باز کنن و هی به خودشون بگیرن و وقتی نامه‌ها رسید به مقصد طرف همه‌شو جمع کنه یه جا یه نگاه گذرا بکنه! نمی‌سوزه آدم؟

در این قسمت حدود ۲۰ ساعت فاصله افتاد بین نوشتن،‌ اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم! خلاصه که اینه زندگی.

الان هم دارم وسایلمو جمع میکنم که راه بیفتم برگردم!

دوباره می‌نویسم و این یعنی حالا باید کرکره‌ی جاهای دیگه پایین بیاد. تو هم خوب باش هر چند سخته خوب بودن.

۱۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۲ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

تصمیم‌های دردناک

این کتابی که امروز میخوندم و دوست ندارم عنوانشو بگم، حرف جالبی زده بود، که البته طبق معمول من برداشتی که میکنم از حرفاش به درد خودم میخوره، میگه اگه میخوای به مردم بدی بکنی، جمع کن همه‌ی بدی‌هارو یه جا بکن، مردم بعدش یادشون میره، عادت میکنن، ولی اگه میخوای خوبی بکنی کشش بده، ریزه ریزه به خورد مردم بده، هی توی بوق و کرنا بکن. اگه سرزمینی رو فتح کردی یکروزه همه‌ی مخالفانت رو گردن بزن. بعضی از این حرف‌های به ظاهر سخت! رو وقتی میشنوی مقاومت می‌کنی ولی اگه یه کمی دقت کنی به اتفاقات دور و برت متوجه بعضی شباهت‌های عجیب میشی. بگذریم.

داشتم فکر می‌کردم توی زندگی شخصی هم باید چنین کاری بکنی، اگه میخوای پروژه‌ای اجرا کنی که هزینه‌ی زیادی داره بهتره پروژه کاملا به صورت ضربتی اجرا بشه، چیزی مثل کشتار مایکل کورلئونه در پدرخوانده که همه چیز به صورت همزمان اتفاق میفته و بعدش یه سکوتی و همه دیگه عادت میکنن به نظم جدید. ولی اگه پروژه زیاد طول بکشه، ممکنه هی بخش‌های مختلف مقاومت بکنن و خلاصه اینرسی سیستم اجرای پروژه رو با مشکل مواجه کنه. 

تغییرات زندگی هم بعضیاش تدریجی هستند بعضی انقلابی، انقلابی‌ها هزینه‌ی زیادی دارند ولی بعضی وقت‌ها اجتناب‌ناپذیرند. بعضی وقتا نمی‌شود چیزی را به تدریج حذف کرد، ولی اضافه‌شدنی‌ها چرا، به تدریج اضافه میشن، اگه میخوای شروع کنی یک عادت رو باید کم‌کم وارد زندگیت بکنیش، عقاید و باورها معمولا به تدریج و آروم آروم وارد زندگی میشن، و همچنین است آدمها، اون‌ها هم به تدریج توی زندگیت جا باز میکنن.

ولی از اون طرف حذف‌کردنی‌ها، جراحی‌ها، توده‌های بدخیم، اشتباهات، باورهای غلط و ... رو نمیشه کم‌کم حذف کرد، چون خودشون رو دوباره بازسازی میکنن، یا اینکه اصلا در حال رشد هستند، اینجاست که باید یک شبه تموم کنی کار رو، باید تبر رو برداری و بیفتی به جون این بت‌ها.

معمولا هم اینجوریه که میشینی فکر می‌کنی و به نتیجه‌ای می‌رسی و تموم میشه، توی ذهنت یه چیزی تموم میشه و نقشه توی ذهنت شکل میگیره و میمونه اجرای برنامه بدون حتی لحظه‌ی درنگ و شک. «اول کنم اندیشه‌ای تا برگزینم تیشه‌ای/ آنگه به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم». بازم اگه بخوام مثال بزنم مثل اون قتل‌های همزمان والتر وایت (برکینگ‌بد) که باید ۱۰ نفر در سه زندان مختلف در عرض ۲ دقیقه به قتل می‌رسیدند، همینقدر دقیق و سریع.

خلاصه دارم احساس می‌کنم که باید اندیشه‌ای برای وضعیت فعلی زندگیم بکنم (البته یه طرح‌های اولیه‌ای کشیده شده ولی باید دقیقتر بشن)، و بهتره این تغییرات پرهزینه در ابعاد مختلف رو همزمان و سریع انجام بدم تا بدنم(بدن چیه؟ خودم، خودم) فرصت مقاومت نداشته باشم و بدون اندیشه‌ی مجدد بهشون عمل کنم. توی زندگیم وضعیت‌های مشابه این رو زیاد تجربه کردم، یک نمونه‌ش همین اسفندماه اخیر، و نمونه‌های پیشین. 

۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

جمعه‌ی شلوغ

بر خلاف بقیه‌ی روزهای هفته که بعد از بیدار شدن مدت زیادی طول می‌کشید بلند بشم روز جمعه ولی ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و چشمام رو دیگه نبستم، پاشدم آماده شدم‌ و هرچقدر هم به مهتابی زنگ زدم جواب نداد. قرار بود بریم کله‌پاچه بخوریم. خواستم برگردم بخوابم ولی حسی گفت که حیف جمعه‌س پاشو برو بیرون.

رفتم بیرون. هوای صبح خیلی خوب بود، با اینکه دیشب ساعت ۲-۳ خوابیده بودم ولی دوست داشتم اون موقع صبح رو و من هر وقت صبح زود رو درک می‌کنم یاد اون جملات جلال در خسی در میقات میفتم در مورد صبح. خلاصه به جای کله‌پزی محله رفتم پایین معین. و هی به مهتابی زنگ میزدم ولی جواب نمیداد. کله‌پاچه رو خوردم و خواستم برگردم خوابگاه، یادم افتاد امروز بیان کارگاه آموزشی بود،‌ گفتم برم یه سر بزنم، پس کج کردم سمت شرکت. رفتم. آقا ذبیح رو دیدم، گل از گلم شکفت، همکارهای قدیمی بیان، واقعا ارتباطمون فراتر از همکار بود،‌ یه جورایی یک پیوند برادری بین بچه‌ها هست. یه کمی نشستم و یه چایی خوردم و کمی صحبت کردیم و برگشتم خوابگاه.

خواستم بخوابم که باز مقاومت کردم و کتاب خوندم کمی. بعدش هم باز رفتم بیرون سمت انقلاب و ولیعصر. محمد هم این وسط زنگ زد که خواب بوده و قرار شد عصر ببینمش. یه کمی دور و بر ولیعصر و فردوسی و کشاورز پیاده‌روی کردیم ،رفتیم سیکا ناهار خوردیم و بعدش رفتم خونه‌ی ممد. صحبت کردیم. بعد فریبرز اومد. شام رو اومدیم معین‌مال. و برگشتم خوابگاه. خیلی خلاصه کردم ولی روز شلوغی بود. 

امروز هوا خوب بود. صحبت‌های خوبی کردم. و چون جمعه بود کلی هم پرخوری کردم. کلی هم پیاده‌روی. میخواستم یه چیزای دیگه هم بنویسم که ترجیح می‌دهم یک پست جدا براش اختصاص بدم. پس فعلا همین. خواستم بگم یک روز جمعه چقدر میتونه پرکار باشه. 

۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

تصمیم‌ها-لحظه‌های رهابخش

این چند وقت اخیر و آینده درگیر یک سری تصمیم هستم. البته تصمیم‌ها کاری و درسی هستند! 

تقریبا باید بین چندتا راه یکی رو انتخاب کنم که خود این راه‌ها هم دارن حرکت می‌کنن، یعنی اگه شما امروز این راه رو انتخاب کنید فردا ممکنه همونجا نباشه. و معمولا سر این انتخاب‌هاست که اساسی‌ترین سوالات زندگی آدم میان سراغش. «که چی»ها هجوم میارن به سمتت و تو باید جواب بدی. راستش من آدمی نبودم که خیلی توی تصمیم‌گیری بمونم، یعنی تهش با یه ذره رندم‌نس سر و ته قضیه رو هم می‌آوردم حالا شما بهش بگید رندم‌نس من می‌گم فال و استخاره!

وای که چقدر این چند روزه حرف توی سرم بود که میخواستم بنویسم و الان چیزی نمی‌تونم بنویسم. صحبت می‌کنم با آدمای مختلف و تهش باید تصمیم بگیرم. البته می‌دونم که می‌تونم اینقدر الکی بزرگ نکنم قضیه رو. تهش همه‌مون می‌میریم دیگه و این واقعا آدم رو آروم میکنه.

گاهی فکر می‌کنم مثل فایت‌کلاب من هم درونم یک تایلر دارم که بعضی وقتا افسار زندگی رو دستش میگیره و اون وسط هم بعضی وقتا اون نریتور فقط میتونه چندتا لگد به تایلر بزنه که نکن این کارارو. و این قصه سر دراز دارد. حالا شما اسم یکی رو بذار احساس، اون یکی رو منطق. یکی رو بگو اماره یکی رو لوامه، یکی تایلر یکی نریتر. چیزی که هست همین دوگانگی یا حتی چندگانگیه که دهن آدم رو سرویس میکنه.

یک چیزی بود که میخواستم توی یک پستی در موردش بنویسم ولی وقت نمیشد. چند وقت پیش بعد یک فیلمی برای دو نفر گفتم. یک جایی از کتاب «وقتی نیچه گریست» یک صحنه‌ای رو توصیف میکنه که کل تصورات برویر از هم میپاشه، درسته به یک آرامشی میرسه ولی اون صحنه واقعا هم سخته هم رهابخش. لحظه‌ای که دیوار فرضیاتت فرومیریزه، و این فرضیات هر چیزی میتونه باشه، از اینکه فکر کنی صمیمی‌ترین دوستِ صمیمی‌ترین دوستت هستی، یا یک نفر به اندازه‌ای که تو بهش فکر میکنی به تو فکر میکنه و خلاصه هر فکری که یک نوع «خاص» بودن برای خودت یا دیگری یا رابطه‌ای قائل باشی، حتی در مقابل مدیرت یا استادت یا هر فرد دیگه. و وقتی که میفهمی خیلی از اتفاقات و نشانه‌هایی که فکر می‌کردی خاص هستند بخشی از یک نمایشنامه‌ی تکراری هستند، مثل وقتی که یک جواهر داشته باشی که فکر کنی توی دنیا مشابهی نداره ولی توی یک بازار ببینی مثل خرمهره! فراوانه. چیزی مثل اون صحنه‌ی بوسیدن شکر در فیلم «Gone Girl» یک حس عجیب پوچی بهت دست میده و این حس پوچی هست که بهت جرئت میده، که هر کاری که دلت می‌خواد بکنی، وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، اونوقته که دیگه بدون ترس بازی میکنی. 

و وقتی چند بار از این تجربه‌های سخت و رهابخش داشته باشی دیگه کم‌کم توی زندگی چیزی برات «خاص» نمیشه و همینجوری سِر زندگی می‌کنی. و راستش سخته، آدم گاهی دلش برای اون دوران تنگ میشه. و دوست داری دوباره گوش کنی به حرف ذهنت که هی دنبال نشونه بگرده و فرضیه بسازه ولی تهش با یه «نه بابا چیزی نیست» خفه‌ش میکنی.

۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان