گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۳۴ مطلب با موضوع «شخصی :: روزنوشت» ثبت شده است

بیستم فروردین

خب ۱۴ فروردین طبق رسم هر ساله برای نهمین سال پیاپی رفتم سرم رو کچل کردم. دیگه فکر کنم کم‌کم باید به فکر یک کمپین برای این سنت باشم!

۱۶ام هم برگشتم تهران. کار و درس شروع شده.

فردا میانترم نظریه اطلاعات دارم و الان دارم می‌خونمش! حیف درس به این قشنگی که تا حالا نخوندمش! :))

اگه الان در عرض چند دقیقه این پست رو ننویسم معلوم نیست بمونه برای کی.

جمعه هم با حسین رفتیم موزه‌ی ایران باستان. فرض کن یه چیزایی بود از ۴-۵ هزار سال پیش یا حتی پیش از میلاد! فکرشو بکن! یه حس بیهودگی عجیبی بهم دست می‌داد! فکر کن این زمین چند هزار سال دیگه هم قراره باشه همینجوری! فکرشو بکن! 

۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

ربع قرن

امروز تولدم بود. صبح زود رفتم شرکت. از چند روز قبل میدونستم که عرفان به فکره! در واقع کلا تولد من رو در این سال‌ها چند نفر بیشتر نمیدونستن. یکیش که همیشه مادرمه. پریروز تلفنی داشتم صحبت میکردم باهاش پیشاپیش هم تبریک گفت. دیروز هم عرفان گفت فردا ناهار بریم یه طرفی! جفتمون هم به روی خودمون نیاوردیم و امروز ظهر رفتیم ناهار.

انتظار داشتم که یک لیوان دمنوش برام بگیره‌،‌ چون خودم به صورت تابلویی توی توییتر گفته بودم که یه دونه میخوام، و اونم فهمیده بود و پرسید که دیجی‌کالا داره آیا؟ منم گفتم نه! البته میترسیدم که چیزی بگیره که خوشم نیاد البته راحت‌تر بودم چون خودم هر چی توی اینترنت گشته بودم به مورد خوبی نرسیده بودم و میگفتم اگه عرفان بگیره دیگه خودم دشواری انتخاب رو نخواهم داشت. ولی خب اونم انگار به همین دلیل ترجیح داده بود کتاب بگیره برام. خب من که همیشه عاشق کتابم. اونم سلیقه‌ی عجیب و جالب عرفان! 

بعدش باز برگشتم شرکت و عصر با سالار رفتیم بیرون. البته از یک نفر هم یه سری کتاب امانتی باید میگرفتم. اونارم گرفتم، همون موقع هم یه مغازه دیدم که کلی مدل‌های لیوان داشت، رفتم یه پسر خوبی بود با حوصله کلی لیوان نگاه کردم و آخرش یکی برداشتم.

بعدش رفتیم کمی گشتیم و کافه رفتیم و پیاده گز کردیم انقلاب تا ولیعصر و بالعکس رو. بعد برگشتم. آهان چوبفروشی چی بود اسمش اونجا هم رفتیم. یاد دفعه‌ی قبلی افتادم که رفتم اون چوبفروشی. تولد آدم میتونه همینجوری بگذره. بدون اینکه غافلگیر بشه، بدون اینکه از تعجب شاخ در بیاره یا الکی زیاد بخنده. 

روز تولد بیشتر برای خود آدم مهمه تا اطرافیان. مهم هم از این نظر که شاید یه کمی به فکر فرو بره که خب میتونه هر روز دیگه‌ای هم به فکر فرو بره ولی ما بعضی روزهارو علامت میزنیم که یادمون نره که به فکر فرو بریم. مثل عیدها، مثل سالگردها، مثل سال خمسی، مثل هر چیز دیگه‌ای. 

مثل این یادآور‌ها که ببین، الان ۲۵ سال گذشت! چیکار کردی؟ اگه به جای تو یه درخت میکاشتن توی ۲۵ سال بیشتر به درد نمی‌خورد؟ یه درخت! میوه‌ش‌، چوبش، سایه‌ش، ... . فایده‌ش بیشتر نبود؟ تو چیکار کردی؟ این ۲۵ سال چندتا درخت کاشتی؟ 

گفتم چند وقت پیش یه فکری زده بود به کله‌م که آدم باید یه کاری رو به عنوان معیار در نظر بگیره و هر چند وقت یه بار کار خودشو با اون مقایسه کنه. مثلا کاشتن درخت. مثلا اگه هر روز برید یه جایی درخت بکارید، آیا از این کاری که الان میکنید فایده‌ش بیشتر نخواهد بود؟‌ این فکر خامه. خام از این نظر که سوال بعدی که پیش میاد اینه که فایده برای کی؟‌ برای بشریت؟ فایده در چه جهت؟‌ ولی خب میشه توجیه کرد. خلاصه که هر چند وقت یه بار آدم باید فکر کنه ببینه مثلا الان اینجا بشین توی دانشگاه درس بخونی و کاغذ هدر بدی بهتره یا بری درخت بکاری؟

ای که ۲۵ گذشت و در خوابی،‌ بقیه‌ش رو هم می‌خوابی! 

یه دید کلی هم به زندگی جدیدا پیدا کردم که یه حس جالبی داده بهم. بعضی وقتا از پنجره حرکت‌های یک گربه رو در نظر میگیرم، نحوه‌ی راه رفتنش،‌ مواظب این طرف و اون طرف بودنش،‌ حساب کردن پریدن و راه رفتنش، سرک کشیدنش به سطل زباله و ...، وقتی این قدر جزئی نگاه میکنی،‌ انگار اون گربه مرکز هستیه! یعنی از دید خودش اون گربه مهم‌ترین موجود هستیه! داره میگرده که غذایی، سرپناهی، یا نیمه‌ی گم‌شده‌ای پیدا کنه، ولی وقتی کلان نگاه میکنی به قضیه، مثلا از پشت همین پنجره، این گربه هم یک گربه‌س مثل هزاران هزار گربه‌ای که اومدن و رفتن. ممکنه چند ساعت دیگه بره زیر یه ماشین. یا نه چند سال دیگه همینجوری با همین وسواس زندگی کنه. 

راستی مثل دفعه‌ی قبل که گفتم آدم خیالپردازی هستم و از نویز سیگنال میگیرم،‌ یه اپسیلونی احتمال میدادم که امروز غافلگیر بشم. که شاید این کتاب پس‌دادن‌ها و ... همه‌ش نقشه باشه و من چقدر زرنگم که متوجه نقشه به این پیچیدگی شدم! :)

۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۳ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

جمعه‌ی شلوغ

بر خلاف بقیه‌ی روزهای هفته که بعد از بیدار شدن مدت زیادی طول می‌کشید بلند بشم روز جمعه ولی ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و چشمام رو دیگه نبستم، پاشدم آماده شدم‌ و هرچقدر هم به مهتابی زنگ زدم جواب نداد. قرار بود بریم کله‌پاچه بخوریم. خواستم برگردم بخوابم ولی حسی گفت که حیف جمعه‌س پاشو برو بیرون.

رفتم بیرون. هوای صبح خیلی خوب بود، با اینکه دیشب ساعت ۲-۳ خوابیده بودم ولی دوست داشتم اون موقع صبح رو و من هر وقت صبح زود رو درک می‌کنم یاد اون جملات جلال در خسی در میقات میفتم در مورد صبح. خلاصه به جای کله‌پزی محله رفتم پایین معین. و هی به مهتابی زنگ میزدم ولی جواب نمیداد. کله‌پاچه رو خوردم و خواستم برگردم خوابگاه، یادم افتاد امروز بیان کارگاه آموزشی بود،‌ گفتم برم یه سر بزنم، پس کج کردم سمت شرکت. رفتم. آقا ذبیح رو دیدم، گل از گلم شکفت، همکارهای قدیمی بیان، واقعا ارتباطمون فراتر از همکار بود،‌ یه جورایی یک پیوند برادری بین بچه‌ها هست. یه کمی نشستم و یه چایی خوردم و کمی صحبت کردیم و برگشتم خوابگاه.

خواستم بخوابم که باز مقاومت کردم و کتاب خوندم کمی. بعدش هم باز رفتم بیرون سمت انقلاب و ولیعصر. محمد هم این وسط زنگ زد که خواب بوده و قرار شد عصر ببینمش. یه کمی دور و بر ولیعصر و فردوسی و کشاورز پیاده‌روی کردیم ،رفتیم سیکا ناهار خوردیم و بعدش رفتم خونه‌ی ممد. صحبت کردیم. بعد فریبرز اومد. شام رو اومدیم معین‌مال. و برگشتم خوابگاه. خیلی خلاصه کردم ولی روز شلوغی بود. 

امروز هوا خوب بود. صحبت‌های خوبی کردم. و چون جمعه بود کلی هم پرخوری کردم. کلی هم پیاده‌روی. میخواستم یه چیزای دیگه هم بنویسم که ترجیح می‌دهم یک پست جدا براش اختصاص بدم. پس فعلا همین. خواستم بگم یک روز جمعه چقدر میتونه پرکار باشه. 

۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

نوشتن

دلم برای نوشتن تنگ شده بدجور. 

یه جورایی دلم برای خودم تنگ شده و می‌دونم که برگشتن به اون خودم دیگه ممکن نیست. یکی از مشکلات شاید این باشه که جدیدا کانتکست سویچم زیاد شده، وسط نوشتم میرم سراغ یه کار دیگه. اینو باید حل کنم. 

یعنی کل مساله توی زندگیم هست که باید حل بشه. باید یه سری هدف نسبتا بلند مدت انتخاب کنم و بعد هم ریزشون کنم. 

باید بنویسم.

باید بخونم.

باید بعضی چیزا رو هم قیچی کنم.

[اینجا یه اینتراپت دیگه خورد]

باید یه سری لاگ بگیرم از زندگیم. یه چیزی مثل دفتر برنامه‌نویسی قلم‌چی. استاد بلامنازع لاگ‌گرفتن میثم بود. توی دفترش حتی آمار تعداد نمازهای اول وقتش رو هم ثبت می‌کرد! 

وای چرا من نمیتونم بنویسم. یه زمانی چطوری می‌نشستیم می‌نوشتیم؟

یادش به خیر! مثل یک شبکه‌ی اجتماعی هر روز فیدلی رو چک می‌کردم و تقریبا هر روز یکی از وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردیم مطلب داشتن، الان چی؟ دیگه کسی چیزی نمی‌نویسه. همه رفتن پی زندگیشون. گم شدن. اونایی هم که موندیم که یه سری مطلب روزمره و سطحی و از سر رفع تکلیف می‌نویسم. چی شدیم ما؟ 

قدیما فیلم می‌دیدیم، میومدیم می‌نوشتیم، کتاب می‌خوندیم، می‌نوشتیم. 

اصلا قدیما فیلم و کتاب هم بهتر می‌دیدیم و میخوندیم. الان یه کتاب نمیشینم درست کامل بخونم. هی اینتراپت،‌ هی اینتراپت. باید اینم درست کنم. خلاصه که زندگیم جای کار زیاد داره و باید از یه جایی شروع کنم. و من عاشق شروعم.

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

همین دیروز

دیروز مثلا می‌تونست روز مهمی باشه،

صبح ساعت ۱۱ دفاع پایان‌نامه‌ی کارشناسیم بود که با کلی مشکلات و تاخیر تونستم برسونم به دفاع، بعدش ساعت ۱۴ آخرین امتحان دوره‌ی کارشناسیم بود(آزمایشگاه شبکه)، بعدش نتایج کنکور ارشد اومد که همینجا قبول شدم به انتخاب اولم. دیروز پدرم بازنشسته شد! قشنگ چند وقتی بود که میگفت هشت شهریور بازنشسته میشم. همه‌ی اینا اتفاق افتاد، فکر می‌کردم مثل مردم به عنوان یه روز مهم یه عکسی بذارم اینستاگرام حداقل ولی نذاشتم. حتی میخواستم پست بذارم توی وبلاگم که موند برای امروز و امروز هم الان در اوج خستگی از سر رفع تکلیف گفتم یه چیزی بنویسم. فکر میکردم دیروز عصر خستگیم در میره ولی این خستگی در برو نیست، بیشتر هم تلنبار میشه، امروز هم که شنیدم باید تا آخر هفته متن پایان‌نامه‌م رو باید تموم کنم بدم. از کار هم که دیگه خجالت می‌کشم کم بذارم باید عقب‌موندگی‌هارو هم جبران کنم. 

دیروز داشتم به حسین می‌گفتم که واقعا هیچ حسی ندارم، کرخت شدم، نه شادی خاصی دارم و نه ناراحتم،‌ صرفا دارم ادامه میدم مسیر رو.

به شوخی گفتم یاد اون «هیچی» معروف امام بزرگوار افتادم! واقعا به نظرم حرف عجیبی بوده! 

الان هم از یه طرف می‌ترسم ادا در آوردن باشه ولی از طرف دیگه واقعا حس خاصی ندارم.

همین.

۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

روزهای سخت

امسال خیلی کم پست نوشتم توی وبلاگم. روزهای اخیر و آتی (چه کلمات عربی زیبایی) سرم شلوغه.

باید پروژه‌ی کارشناسیمو یه کاریش بکنم که بتونم فارغل بشم. پروژه‌ی کار هم هست.

زندگی هم هست. 

ترس‌هایی هم هست.

۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

عمه اشی

دیشب رفتم خونه‌ی عرفان که با هم دی‌اس‌دی (طراحی سیستم‌های دیجیتال) بخونیم. مادرم زنگ زد و دیدم که از جای پر سر و صدایی صحبت میکنه و بعد از حال و احوالپرسی و ... گفت که اومدیم روستا و اشی‌عمه رفت. حاج اشرف عمه‌ی مادرم بود. خدا رحمتش کنه. یکی دو سالی بود که مریض می‌شد. ولی آخرش چه روز‌ قشنگی رفت. رفت در حالی که فکر کنم عروسی نتیجه‌هاش! (بچه‌ی نوه‌ش) یا حتی پایین‌تر رو هم دید. 

آخرین باری که دیدمش عید بود. همون موقع هم زمزمه‌ش بود که رفتنیه. با دقت نگاش کردم. یاد اون پست‌ دایره‌ها افتادم. به همین سادگی دیگه وقتی میریم روستا عمه‌اشی نداریم. وقتی از کنار خونه‌ی حاجی‌ننه رد میشیم یاد عمه‌اشی هم می‌افتیم. فوت حاجی‌ننه هم از اون خاطرات عجیب کودکیمه. پنج ساله بودم. حاجی‌ننه مادر حاج اشرف و مادر بزرگ مادرم بود. شیرزنی بود.

چیز خاصی نتونستم بنویسم. خدا رحمتش کنه. زن خوبی بود و خوب هم از دنیا رفت. خدایا کمک کن خوب زندگی کنیم و خوب بریم. 

۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۴ ۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
چوپان

دو روز

این پست صرفا یک وقایع‌نگاریه برای خودم. در واقع اتفاقات افتاده توی دو روزه. شاید هیچ جذابیتی برای شما نداشته باشه. میتونید نخونیدش. یا هر جا دیدید حوصله‌تون سر رفت ادامه‌شو بیخیال بشید.

ادامه مطلب...
۱۷ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۴ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان
سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ب.ظ چوپان
دایره‌ها (تولدم)

دایره‌ها (تولدم)

۱۲۰ که خیلی خوشبینانه‌س. اونقدری که آدم خودش هم باورش نمیشه، اونم با این سبک‌های زندگی ما. ولی ۹۰ هم خوش‌بینانه‌س هم یه کمی قابل باور. اولین باری که با Wait But Why آشنا شدم با همین پستش بود. کل چیزی که این پست به آدم می‌فهمونه اینه که اتفاقات زندگیمون تعدادشون بی‌نهایت نیستن. محدودن. حتی تعداد روزهای زندگی. این عکس که گذاشتم یک نمونه‌ش. اگه نود سال عمر کنم اینقدر ماه توی زندگیم هست. اونایی که رنگ شدن گذشتن و دایره‌های سفید محدود همون ماه‌های مونده از عمرم هستن. همون‌هایی که تا چشم به هم می‌زنیم آخرش میرسه و منتظر حقوق میشیم! اصلا انگار دی‌ماه دیروز شروع شد. امروز ۲۹امش بود. بهتون قول میدم بهمنی که شروع نشده هم تا چشم به بزنیم می‌رسیم به ۲۹‌امش. ۲۹ هر ماه می‌خوام یکی از اینارو پر کنم. خوبی ۲۹ اینه که آخرین روز ماهه که همه‌ی ماها دارنش.

توی اون پست مثال‌های زیادی آورده از اتفاقات زندگی.میاندوآب که بودم، رفته‌بودم پیش پسرعموم، گفتم این پست رو بیار و اون نمودارهای خالی‌شو پرینت رنگی گرفتیم(اجازه داده). کلا به هرکس نشون دادیم این نمودار‌هارو یه حال عجیبی پیدا کرد. بعضیا ناامید میشن. بعضیا به فکر فرو می‌رن. فکر‌های عجیب. اینکه بعضی دیدارها هر چقدر هم که فکر کنی نامحدود باشن، محدودن. شاید این باری که یک کاری رو می‌کنی یا یک آدمی رو میبینی یکی از پنج‌دایره‌ی سفید باقی‌مونده رنگی میشه. بعضی دوستاتون رو مگه سالی چند بار می‌بینید؟ یا تا آخر عمرتون جمعا چند بار قراره ببینید؟(چند بار شام با هم بخورید؟) 

سالی چندبار دلمه می‌خورید؟ چند وقت یک بار برف‌بازی می‌کنید؟ چند سال یکبار توی دریا شنا می‌کنید؟ بعضی از فامیل‌هارو سالی چند بار می‌بینید؟ چندتا دایره سفید مونده؟

مثلا از وقتی دانشگاه‌هامون شروع شده من شاید سالی ۱۰ بار خواهرم رو می‌بینم. وقتایی که میرم خونه بعضی‌وقتا اون نیست بعضی‌وقتا من. اصلا سالی چندبار میرم خونه؟

وقتی داشتم این دایره‌هارو پر می‌کردم سعی می‌کردم یادم بیاد هر کدومش چطور گذشته. برای همین کنار بعضیاشون علامت‌هایی زدم. مثلا نوروز هر سال. اطلاعات بعدی که اضافه شدند سال‌های تحصیلی بودند. این که اول مهر هر سال چه پایه‌ای شروع شده، معلمامون کیا بودن؟ دوستام؟ کی رفتم مدرسه،‌ کی رفتم راهنمایی، دبیرستان،‌ کنکور، دانشگاه و … . چیزی که برام عجیب بود این بود از نظر خاطرات ۸۳ تا ۹۰ خیلی پُرتر از این ۴-۵ سال دانشگاه بودند. برای این ۴-۵ سال اخیر واقعا نقطه‌ی خاصی نذاشتم. فوقش چند اتفاق شغلی یا خانوادگی. 

به آینده فکر می‌کنم که مثلا توی کدوم یک از این دایره‌ها قراره فلان اتفاق خوب بیفته؟ 

به گذشته فکر می‌کنم، سال ۸۴ کلاس دوم راهنمایی بودیم. 

تا یک مدت خوبی هم انگار فراداده‌ی(metadata) کنار این دایره‌ها تحصیلی باشن، بعدش شاید بشه بیشتر شغلی، بعدش خانوادگی ( تولد بچه‌ها و … :)) ) و بعدش هم می‌رسیم به دایره‌ای که خودم نیستم و شاید قراره توسط یک نفر دیگه پر بشه. 

همین. 

من تا حالا برای دوستام تولدی نگرفتم،‌ کسی هم برای من از این تولد‌ها که جمع بشن و کیک و … نگرفته. ولی همیشه توی ذهنم مطمئن هستم که اگه یک روز قرار باشه کسی رو با جشن تولدش غافلگیر کنم این کار رو خیلی خوب انجام خواهم داد. ولی خب گفتم که تا حالا انگار قرار نشده. 

امروز عصر شانسی عرفان رو دیدم و رفتیم بیرون و کمی گشتیم. مثل قدیم انقلاب-ولی‌عصر. کتابفروشی افق. نوشت‌افزارها. خیابون ولی‌عصر، بلوار کشاورز … . 

یکی از دایره‌ها پر شد. اون دایره یادته که کلی گشتیم بعدش توی راه یک دسته گل نرگس گرفتیم. توی اتاق بچه‌ها شک کرده بودند.

امروز برگشتی کمی شیرینی و نوشیدنی گرفتم و آوردم اتاق با بچه‌ها جشن بگیریم. گفتم که چون تا حالا برای کسی جشن نگرفتم نمی‌دونم کیک و شیرینی رو کی میگیره!

معمولا تولد‌هام برای خودم کادو هم می‌گیرم. امسال هم گرفتم.

خلاصه قدر دایره‌هامون رو بدونیم. خوب رنگشون کنیم.

۲۹ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۶ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
چوپان

تهران

دیروز پریروز حداقل دو تا مطلب پیش‌نویس رو فقط عنوانشونو نوشتم که یادم نره و ملزم باشم به نوشتنشون. 

هوای تهران آلوده‌س. داره اذیتم می‌کنه. من آدم جون‌سخت یا حتی پوست‌کلفتی هستم ولی دیگه دارم اذیت می‌شم. هر روز دارم به این فکر می‌کنم که چرا باید تحمل کنیم این هوای آلوده رو؟ یکی نوشته بود بلا که همیشه به صورت غیرمنطقی سر یک قوم نازل نمیشه، بعضی وقتا همینقدر طبیعی و فیزیکی و علمی میتونه باشه. میتونه اسمش باشه وارونگی هوا و آلودگی ناشی از خودرو‌ها و ... و نازل بشه بر سر یک قوم و نابود کنه اون قوم رو.

روزایی که میام بیرون، شب‌ها ساعت ۷ به بعد چشم‌هام و جلوی سرم درد می‌کنه و عملا هیچ‌کاری نمی‌تونم بکنم. بدنم میره تو حالت (NOP (No Operation. مفید‌ترین کاری که به نظرم می‌رسه اونموقع انجام بدم خوابیدنه. تلاش می‌کنم یه چیزی بذارم که نور اتاق و سر و صدای  بچه‌ها اذینم نکنه و بتونم یه کمی بخوابم. یکی دو ساعت می‌خوابم و بعدش یه کمی درد کم میشه ولی بازم کار خاصی نمیشه انجام داد و همین میشه که دیگه برای شب‌هام نمی‌تونم انجام کار مهمی رو در نظر بگیرم. 

چرا باید بمونیم تهران؟ چرا باید این سبک زندگی رو پیش بگیریم؟ میخوام بمونم تهران؟ همیشه گفتم تهران برای «زندگی» اصلا خوب نیست. تهران فوقش یک «کارگاه» یا «تحصیل‌گاه»ه. نمیشه توش خانواده داشت، نمیشه توش بچه تربیت کرد. نمیشه توش زندگی کرد. برای زندگی زیادی بزرگ و شلوغه.  

من توی خانواده‌ای بزرگ شدم که همه موقع ناهار جمع می‌شدند و می‌نشستند سر سفره. پدرم همیشه تاکید داره که حتی اگه گرسنه نیستی بیا بشین سر سفره. میگه خوشم نمیاد هر کی برای خودش ناهار بخوره.

شما بگو که این چیزا سنتی هست و دیگه با دنیای مدرن هم‌خونی نداره. توی تهران یا حتی شهرهای بزرگ دیگه میشه این چیزا رو داشت؟ اینجا شما صبحانه و ناهار و عصرانه رو بیرونی. فوقش اینه که شب همه خسته و کوفته برگردن خونه که شام بخورن. این شد خونواده؟ 

به اینا خیلی فکر می‌کنم. قبلا هم گفتم یه ندای رفاه‌طلبی و خودخواهی بهم میگه که سبک زندگی خوب اینه که ساعت کاری مثلا ۷ تا ۱۵ باشه و بقیه‌ش با خانواده باشی و برای خودت باشی. بعضی وقتا واقعا دوست دارم یک زندگی به قول مردم معمولی داشته باشم. توی یک شهر کوچیک. 

ولی عادت کردن اونقدر تدریجی اتفاق میفته که می‌ترسم چند وقت دیگه زندگی توی تهران رو هم برای خودم توجیه کنم. 

راه‌حل‌ موقتم این بود که امروز ماسک زدم. من که نمیرم خودم ماسک بخرم! دیجی‌کالا به عنوان هدیه یه دونه از این فیلتردار داده بود منم گفتم حیفه استفاده نکنم. امروز زدمش و انگار درد کمتری احساس می‌کنم. فقط کمی چشمام می‌سوزه. فکر کنم عینک شنا نمیشه زد!

راه‌حل بعدیم هم اینه که آخر هفته رو برم خونه. یه کمی با خیال راحت نفس عمیق بکشم. برم کنار رودخونه و نفس بکشم.

تازگی خیلی کم گلایه می‌کنم. ولی دیگه هوا رو نمی‌تونستم کاری کنم. شاد باشید. قدر هوای پاکتون رو بدونید.

۰۷ دی ۹۴ ، ۱۹:۲۹ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان