گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماهیگیری» ثبت شده است

ماهی‌ها

امروز صبح ۹ یک امتحان داشتم و ساعت ۱۳:۳۰ هم امتحان دیگه. بعد امتحان گفتم چیکار کنم؟ فردا هم امتحان دارم. رفتم کتاب این درس فردا رو از مرکز معارف گرفتم. از دیروز می‌گفتم کاش می‌تونستم منم برم به این مراسم تشییع پیکر ۲۷۰ شهید که ۱۷۵ نفرشون همون شهدای غواصی بودن که در مورد نحوه‌ی شهادت مظلومانه‌شون ... .

ظهر گفتم اگه کسی تو دانشکده پیدا کنم که پایه باشه میرم باهاش. به هر کی گفتم نیومد. خودم هم دیگه دیدم خواب و خستگی غلبه کرده برگشتم خوابگاه و دراز کشیدم روی تخت. (البته این وسط به یکی دو نفر هم زنگ زدم ولی خب جوابی نگرفتم)

داشت خوابم می‌گرفت که یکی از دوستان گویا توییتمو دیده بود و زنگ زد که پاشو بریم. ساعت از ۱۶ هم گذاشته بود. پاشدم. از خونه کمی برام آلوچه گذاشته بودن اونارو هم برداشتم که تو راه بخوریم. 

رفتیم و رسیدیم و جمعیت بسیار و مظلومیت و اشک و ... .

خدایا اگه یه روز قرار شد با این آدما چشم‌تو‌چشم بشیم کاش سرافکنده نباشیم. 

امروز آدم مظلومیت شهدا رو از نزدیک می‌دید وقتی یه عده از همین مراسم تشییع پیکر هم برای منافع حذبی و ... سوء‌استفاده می‌کردن. یه عده که انگار دوست نداشتن بین جمعیت بعضی طیف آدم‌هارو ببین.

ذهنم درگیره که الان اون شهدا دارن چی فکر می‌کنن؟ چیکار می‌کنن؟ واقعن عند ربهم یرزقون؟ بعد اینا ۱۷۵ نفری بودن که تازه پیدا شدن، خدا می‌دونه چه تعداد شهید دیگه، مظلومانه کشته شدن و هنوز خبری ازشون نیست؟ ممکنه هیچ‌وقت دیگه هم ازشون خبری نشه؟ یا نه مثلن قراره ۲۰۰ سال دیگه بیان و یه عده رو از خواب بیدار کنن؟!

نمی‌دونم.

۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

خستگی فیزیکی!

امروز:

قبل از ظهر با حامد رفتیم شهرگردی. کلی صحبت کردیم. امسال میخواد کنکوری بشه. یاد گذشته.

بعد نماز هم با پدرش(مدیرسابقمون) حدود ۱-۲ ساعت صحبت کردم. خوشحالم.

برگشتم خونه. ایرانسل قطع بود امروز. رفتم سیمکارت دائمیمو پیدا کردم. به یه نفر باید زنگ میزدم.

با بابام میریم باغ. میرسیم. بیل‌رو برمیدارم ،‌میرم چندتایی کرم خاکی پیدا میکنم!! میذارم تو جیبم!

لنسر رو برمیدارم میرم کنار رودخونه. فکر نمیکردیم روزی کرم خاکی رو بذارم توی جیبم و مثل کباب به قلاب بکشمش! بعد بندازم تو آب و ماهی‌ها بیان بخورن و به ریش من بخندن!!!!

فکر نمیکردم روزی با دستم کرم خاکی نصف کنم!!

میشینم یه کناری و قلابم توی آب. سه تا سگ بهم حمله میکنن. با لنسر میخوام از خودم دفاع کنم! نترسیدم ،فقط یه کمی جا میخورم، آخه به همین سگا دیروز غذا دادیم! ولی خداییش سگ هم عجب موجودیه! یارو با این که چوپانش گفته بشین، چشم از من برنمیداشت و زیر لب غرغر میکرد!

برمیگردم پیش بابام.

میریم لوله‌ی موتور آب رو درست میکنیم میندازیمش تو رودخونه.(چسب میچسبه به دستم.

*یاد یکی از تفریحات قدیمم میفتم! عاشق این بودم که چسب ‌PVC بچسبه به دستم،‌ بعد سفت بشه،‌بعد آروم بکنمش،‌دستم احساس خنکی بکنه!!!! احساس اینکه داری پوست خودتو میکنی!)

 این‌بار تفنگ بادی رو برمیدارم و توی آب قورباغه میزنم!!!

همه‌ش تو ذهنم به این فکر میکنم که فرق قورباغه و وزغ چیه؟ قبلن فکر کنم خونده بودم فرق دارن این دوتا!

زندگی یه جورایی شبیهه تیراندازیه. با خیال راحت و تنفس آروم، هدف رو پیدا کن، تصمیم بگیر چی‌رو، چه‌جوری و کی میخوای  بزنی. بعدش نباید زیاد معطلش کنی ممکنه هدف جاشو عوض کنه،‌حالا نوبت حبس نفسه. اینجاس که باید برای چند لحظه نفستو حبس کنی، دقیق نشونه بری و شلیک کنی، بدون کمترین معطلی، چون اگه یه ذره معطل کنی ، دست و دلت شروع میکنن به لرزیدن و خودت هم اضطراب میگیری و به خطا میزنی!(عجب تشبیهی!)

فکر کنم یکی رو زدم. آخه بدجور رو اعصاب بود. ده تا گلوله زدم بافاصله یکی دو سانتیش میخورد به آب. اصلن به روی خودش نمیاورد. ولی بالاخره یه بار دیگه محو شد. ناراحت شدم! گفتم الانه که یه بلایی سرم بیاد!!

هوا تاریک شده. وسایلو جمع میکنیم. برمیگردیم. 

این چند روزه که میرم باغ کلی احساسات عجیب دارم. از نظر فیزیکی خیلی خسته میشم. خستگیش خیلی باحاله. مغزت میخواد کار کنه ولی بدنت یاری نمیکنه! حتی نمیتونی تایپ کنی.

فردا هم قراره از صبح زود بریم یه حوض بسازیم!

نمیدونم تنوعی که اونجا میبینم برام خیلی جذابه. بوی گیاه، صدای قورباغه‌ها و پرنده‌‌ها، نور آفتاب، وزوز پشه‌ها. این که توی آب ماهی میبینی، بچه ماهی میبینی، حتی یه مار زنده‌ی آبی میبینی که روی آب داره میره به سمت یه قورباغه، یه کمی میری نزدیک‌تر، بعد دیگه نمیبینیش، یه جورایی میترسی ولی آروم برمیگردی عقب! :) همه‌ی این‌ها در مقابل با زندگی دانشجویی تنوع محسوب میشن.

/////////////

وَمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّیَ إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ

اینو پیامبر خدا میگه. اونوقت ما آدمای عادی خیلی با تواضع میگیم که "نه بابا حواسم هست، مواظبم، خیالت راحت، و ..." اینو پیامبر برای تواضع نمیگه‌ها! چون جایی دیگه به فرعون میگه که من توانایی این رو دارم که کشور رو از این بحران نجات بدم. 

حالا حساب کنید اگه اون این حرفو زده، ما باید چی بگیم؟‌

 

//////////

یک زمانی به یه عده میگفتم بابا فوقش بیخیال بشید. دست از عقیده‌تون بردارید. ولی حالا میفهمم اگه یه ذره احساس مورد ظلم واقع شدن بکنی نمیتونی راحت بشینی! سخته. خدا کمک کنه.

 

۰۲ خرداد ۹۲ ، ۲۳:۵۵ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان