گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

فرصت برابر(شخصی درجه 3)

امروز(یعنی دیروز 22 بهمن ) رفتم صدا و سیما. برنامه ی فرصت برابر!!

اولین تجربه ی جلو دوربین رفتنم بود. اولای ترم یه بار با رادیو مصاحبه داشتم.

مثه اینکه بد حرف نزدیم!!!(اعتماد به نفسمون زیاده دیگه) تازه کلی حرف نگفته موند که میخواستم بگم ولی وقت نشد.

بعد الان ساعت از 3 هم گذشت و من هنوز نخوابیدم.

همین دیگه .

۲۲ بهمن ۹۰ ، ۲۳:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

پیشرفت در زندگی

خب این روز ها من احساس میکنم که دارم بزرگ میشم. شاید یک ترم رو اونجوری که باید نبود. ولی من هنوز به آینده امیدوارم.

آرزو: در مورد آرزو باید یه پست خصوصی بزنم اینجا نمیشه. هر کی که آرزویی داره خوشبخته!!!!

هر روز آدم از زندگی یه درسی میگیره. فقط ممکنه بعضی وقتا حواس آدم به درس نباشه و مجبور بشه دوباره اون درس رو ببینه!!!

این پرشین بلاگ هم عجب جای خوبیه!!!

آدم تو دوران دانشجویی باید پیشرفت کنه. من الان خیلی فرق دارم با اولین روز دانشگاهم. خیلی چیزا یاد گرفتم.

درسته اون وسطا یکمی سستی کردم ولی دیگه درست شده اوضاع(شکر خدا)

۱۱ بهمن ۹۰ ، ۲۲:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

صرفه . میصرفه یا میسرفه؟؟؟؟

اگه با یه نگاه به قول اخبار امروز سرمایه داری نگاه کنی شاید نصرفه که یک شنبه عصر ساعت 6 از تهران حرکت کنی که صبح ساعت 4 برسی خونتون و تا ساعت 18 بعد از ظهر تو میاندوآب باشی و بعد ساعت 7 حرکت کنی که سه شنبه صبح بری سر کلاس مبانی.

حالا بگذریم از هزینه ی رفتن و اومدن و هزینه های دیگه. ولی من میگم نه اینکه ضرر نکردم بلکم سود هم کردم. این که 20 ساعت تو راه باشی تا 12 ساعت تو وطنت تو خونت و بین آشناهات باشی خیلی هم به صرفه است.

خیلی خوش گذشت. صبح با بابام رفتم خونه دایی بزرگه. دفعه پیش گلایه کرده بودند که چرا خبر ندادی . منم عهد کرده بودم که این بار اول برم دیدن ایشون. گوسفند قربانی کرده بودند با حاج دایی. با داییم رفتیم مصلی و اونجا هم نماز عید قربان رو خوندیم و کلی از بچه های شهر رو دیدم. بعد هم اومدیم و به مدت چند ساعت داشتم انواع گوشت کبابی رو امتحان میکردم.

فامیل هم که واسه ما سنگ تموم گذاشته بودن و شرمندم میکردن.

برگشتم با مهدی (رفیق شفیق من) قرار گذاشتم رفتیم بیرون و کلی دوچرخه سواری کردیم و تقریبن یه دور کامل بلکم بیشتر تو شهر گشتیم.

ساعت 1 برگشتم خونه. بعد گوشت قربونی بردم واسه عمومینا. و با اونا هم عید دیدنی کردم.

برگشتم و تا 4 خوابیدم. بعد بچه ها زنگ زدن گفتن پاشو بیا بیرون. رفتم کلی از بچه های هم کلاسی دبیرستان تو پارک هادی جمع شده بودند. کمی تو شهر چرخ زدیم.

امین براه یک خبر بد داد. از اون روز خیلی ناراحتم. نمیدونم چی بگم. تو این جور وقتا نمیدونم چیکار کنم ، چی بگم ، فقط میتونم بگم خدایااااااااا!!! فقط تو میتونی کمک کنی!

بعدش هم بچه ها رفتن کانتر بازی کنن . من ولی زیاد حوصله نداشتم . کمی با وحید صحبت کردم.

بعد هم که رفتم خونه و طبق معمول سخت ترین قسمت کار خداحافظی کردن با مامان و خواهرم. نمیتونم تو چشاشون نگاه کنم . بغض گلوی آدم گیر میکنه.

و من در راه. نصف شب تو یه مسافرخوه نزدیک زنجان نگه میدارن. و من واقعن در حیرتم که از کجا به کجا میرم. دارم میرم خونمون یا دانشگاه؟؟؟

۱۸ آبان ۹۰ ، ۲۱:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان