گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درس زندگی» ثبت شده است

رفیق(درس‌هایی از پدرم)

امشب پدرم یه خاطره تعریف می‌کرد از سربازی و خدمتش. خاطره‌ای که قبلا هم تعریف کرده. اینکه آموزشی رو افتاده بودن تهران و زمستون بوده و یه روز که برف سنگینی اومده بوده میگن یه سری بیل شکسته هست، کسی بلده دسته‌ی اینارو عوض کنه؟ و پدرم میگه آره من بلدم! و میگه خب تنهایی که نمیشه این رفیقام هم بیان کمکم. پدرم همیشه توی خاطرات اونموقع از رفیقاش میگه که فکر کنم منظورش جبّار و حمید باشه. 

میگه با اینا رفتیم و بیل‌هارو انداختیم توی بخاری بزرگ چوبی! تا دسته‌های شکسته‌شون بسوزه و ... و خودمون من منتظر موندیم. اینجا مادرم میپرسه بلد بودید؟! میگه چی بلد بودیم؟ تازه دیپلم گرفته بودیم! اگه نمی‌رفتیم اونجا باید می‌رفتیم برفی که دیشب باریده بود رو از محوطه‌ی یک هکتاری صبح‌گاه پارو می‌کردیم! «کافی بود یه کمی مغز به خرج بدیم!» بعدش دستگاه رنده بود خیلی طرز کارشو بلد نبودیم ولی یه کمی ور رفتیم و یاد گرفتیم و بیل‌هارو دسته کردیم و تهش هم گفتند از سربازهایی که اینارو شکوندن اینقدر جریمه بگیرید. 

بعد میگه یه بار هم کلید در خوابگاه رو تعمیر کردم و چندتا کار دیگه اینجوری پیش اومد، انجام دادم. یه فرمانده که درجه‌دار قدیمی بود و مجروح شده بود گفت اگه بخوای بگم همینجا بمونی پیش خودمون و نری جبهه؟ یه نفر فنی لازم داریم اینجا. اینجای داستان با هیجان میگم خب چرا نموندی؟!

میگه گفتم آخه رفیقام؟ نمیتونم من بمونم اینجا اونا برن جبهه! اینجا یه جوری از ته دل میگم! «ای‌بابا آدم گاهی وقتا به خاطر رفاقت چه حماقت‌هایی که نمیکنه!!! می‌موندید دیگه!» ( اینجارو توی دلم میگم: کدوم رفیق؟ کدوم کشک؟ این رفیقایی که میگی آخرین بار کی رفتی خونه‌شون؟ من بگم؟ آخرین بار ابتدایی بودیم رفتیم خونه‌ی حمید اینا. اصلا شما که به هیچ‌وجه رفیق‌باز نیستید!) انتظار هم دارم که بابام تایید کنه حرفم رو و بگه آره راست میگی جوونی و خامی و رفاقت و ... . تهش هم بگه پسرم تو اینجوری نباش! خیلی پابند رفیق نباش! تا من درسی که دلم می‌خواد رو بگیرم از این ماجرا! ولی

 

میگه «اونموقع گفتم آخه بمونم اینجا اگه اتفاقی بیفته، چطوری برگردم روستا؟» (بازم توی ذهنم به صورت سریع! میگم یعنی چی چطوری برگردم روستا؟! با ماشین! اتوبوس! یعنی اینقدر وابسته بودید بهشون؟! یعنی چی؟) یه لحظه سکوت می‌کنه! (تازه دوزاری من هم میفته!) تازه می‌فهمم منظور از «اتفاق» و «چطوری» چیه! تازه می‌فهمم منظور از رفیق اونموقع چی بوده. تازه می‌فهمم اینکه تا آخرین نقطه کنار هم بودن یعنی چی. تازه می‌فهمیم چی رو نمی‌فهمم.

۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۲ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
چوپان

درس‌هایی از پدر-(ایده‌آل گرایی عملی)

راستش این چند وقت درگیر امتحانات و پروژه‌ها و کار و ... بودم و کلی مطلب توی ذهنم بود که می‌خواستم بنویسم ولی خب همون احساس عذاب وجدان نمی‌ذاره، یعنی آدم جاهای دیگه کلی وقتش تلف میشه‌ها ولی نمی‌تونه وقت کنه یه پست بنویسه. چرا؟ چون این به صورت مکتوب سند میشه که تو مثلن درس نخوندی یا مثلن برای فلان پروژه وقت نذاشتی! پس همون بهتر که بدون مدرک وقتتو تلف کنی!

در مورد عنوان پست، از پارسال بهار توی ذهنم بود که یک سری پست بنویسم در مورد درس‌هایی که از پدرم می‌آموزم و باید بیاموزم. ایده از اونجایی به ذهنم رسید که پدرم حدود ۲ سال پیش تصمیم گرفت کشاورزی بکنه. یعنی دید که بعد از بازنشستگی آدمی نیست که تو خونه بشینه پس شروع کردیم روی زمینی که به مادرم ارث رسیده بود کار کردیم. درخت کاشتیم و یونجه کاشتیم و موتورخونه ساخت و کلی کار دیگه. دو سال تموم داره در کنار کار اداره کشاورزی هم می‌کنه. 

میگن که بچه‌ها تا وقتی بچه‌ هستن والدینشون براشون قهرمان حساب میشن ولی بزرگتر که میشن دیگه کم‌کم متوجه میشن که والدین اونقدرها هم آدم‌های قهرمانی نبودن ولی نمی‌دونم یا من هنوز بچه‌م یا پدرم واقعن برام قهرمان بوده. توی این دوسال بیشتر نمود داشته این قضیه برام. تا جایی که حتی گاهی وقتا خودم می‌ترسیدم که چشم بزنم پدرم رو. و حتی‌تر تصادفشو ربط میدم به همین. 

پدرم آدم درون‌گراییه! یعنی اگه من بشینم پیشش و یا با هم بریم جایی، هیچ وقت نمیاد بگه پسرم بیا میخوام برات یه درس زندگی بدم! یا حتی خیلی وقتا من باید تلاش کنم سر صحبت رو باز کنم و مکالمه رو زنده نگه دارم! ولی خب این هم یکی از خصلت‌هاشه و اتفاقن بعضی وقتا من حسرت همین سکوتشو می‌خورم! بعضی وقتا که از پرحرفیم پشیمون می‌شم!

پس این درس‌ها از نصیحت‌های پدرم ناشی نشده چرا که پدرم خیلی مستقیم نصیحت نمی‌کنه منو. اینا درسایی هستن که من از نحوه‌ی برخورد پدرم با مسائل زندگی، با مشکلاتش و راه‌حل‌هاش سعی کردم یاد بگیرم. معمولن وقتایی که میرم خونه این درسا میان سراغم. دقتم به خصوص از وقتی زیاد شد که دیدم کارهایی که می‌کنه توی کشاورزی یا زندگیش چقدر شبیه مسائلی هست که من توی زندگی خودم و کارم دارم. 

یه مثال بزنم. این بار آخری که رفته بودم خونه بین امتحاناتم بود. سه روز رفتم خونه. روز اول صبح بابام اومد دنبالم و بعد خریدن نون روغنی رفتیم از خونه مادرم رو برداشتیم و رفتیم سمت باغ. صبحونه رو اونجا خوردیم و من دفعه‌ی قبل یه دسته‌ی چاقو بریده بودم از چوب گردو. با اینکه نخوابیده بودم ولی تصمیم گرفتم که بشینم اون دسته چاقو رو تمومش کنم. پس شروع کردم با چاقو روی چوب کار کردن! دوست داشتم یه پست در مورد ساخت دسته‌ی چاقو بنویسم. ولی این پست جاش نیست.

یه جایی باید چوب رو سوراخ می‌کردیم که تیغه‌ی چاقو رو با میخ وصل کنیم به دسته‌ها. بابام گفت مته‌ی کوچک نداریم. من اولش خواستم با همون نوک چاقو سوراخ کنم ولی خب مطمئنا سوراخ‌ها کثیف و غیر دقیق می‌شدند پس تقریبن بی‌خیال شدم و گفتم بمونه برای بعد.

هردوی ما (من و پدرم) ایده‌آل‌گرا هستیم ولی من ایده‌آل‌گراییم در سطح ابزاره! و پدرم در سطح نتیجه‌ی حاصل از ابزار موجود! یعنی من می‌گفتم باید مته‌ی مناسب می‌بود! وگرنه با ابزار موجود(چاقو) یه چیز متوسط یا حتی بد می‌سازم!(همون سوراخ‌های کثیف!)

ولی پدرم اولش پیشنهاد داد که میخ که هست، میخ رو بذار رو آتیش بعد با انبر چوب رو سوراخ کن! خوب میشه فقط یه کمی چوب میسوزه سیاه میشه! (از ابزار موجود به نتیجه‌ی خوب رسیدن!) بعدش گفت حالا که میخ هست بیا همون میخ رو به عنوان مته استفاده کنیم! پس ته میخ‌رو جدا کردیم و با دریل چوب رو سوراخ کردیم! تقریبن همون نتیجه‌ای حاصل شد که با مته به دست میومد! 

اونروز به این مساله خیلی فکر کردم. به مثال‌های دیگه‌ش که چطور پدرم وقتی ابزاری نیست تا جایی که ممکنه با ابزارها و امکانات موجود سعی می‌کنه به نتیجه‌ی مطلوب برسه و وقتی دید نمیشه به نتیجه‌ی متوسط راضی(رازی) نمیشه!

مثلن همون روز برای صاف کردن سر میخ‌ها به چکش کوچیک نیاز داشتیم ولی تو باغ فقط چکش بزرگ داشتیم پس بازم کار داشت متوقف میشد که گفت میشه با سر انبر هم صاف کرد میخ‌هارو و کردیم و شد!

ولی بعدش گفت اگه یه سوهان چوب بود دسته رو می‌تونستیم سوهان‌کاری کنیم و فردا که عصر من می‌خواستم برم بیرون، گفت میتونی از ابزارفروشی یه سوهان چوب و یه مته‌ی کوچک بخری؟!

//

چقدر نوشتن این پست طول کشید!(بعد از ۵-۶ روز دوباره اومدم سراغش) خلاصه این اولین درسی بود که دوست داشتم بنویسم. اسمشو میذارم ایده‌آل‌گرایی عملی!(مثلا پراگماتیک!) خلاصه‌ش هم این میشه که با توجه به امکاناتی که داری بهترین نتیجه‌ی ممکن رو بسازی، ایده‌آل‌گرایی مانع عمل‌کردن نشه و از طرف دیگه کار رو سمبل نکنی!

 

/// درس بعدی احتمالن در مورد تخصیص وظیفه باشه!

 

۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۴:۱۸ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
چوپان

آماده شدن برای بازگشت

خب امروز میشه دو ماه و ۱۳-۱۴ روز که اومدم خونه. زمان خیلی زود میگذره. پدرم شکر خدا حالش خوبه. میتونه با عصا راه بره. حدود ۴۰ روز کامل فقط روی تخت خوابید. اون روزهای اول فقط بالشهای زیر سرش رو زیاد می‌کردیم که بتونه غذا بخوره، یادمه اولین باری که تونست توی تختش جابجا بشه و دیوار پشت‌سرش رو ببینه چقدر خوشحال شدیم و شد. یا اولین باری که به کمک واکر تونست روی پای سالمش بایسته. یا اولین باری که با ماشین بردیمش باغ. این روزا دیگه خودش میتونه ماشین رو هم برونه. 

توی این چهارسالی که تهران می‌رفتم و میومدم همیشه پدرم منو سوار اتوبوس کرد. یعنی هیچ‌وقت بدون بدرقه‌ش سوار اتوبوس نشدم. وقتی که برای حذف این ترم اقدام می‌کردم، یه جایی بود که فکر کردم لازمه خودم برم تهران، ولی خب شکر خدا و با زحمت‌های دوست این بار هم نیاز نشد بدون بدرقه برم. بهش گفتم می‌مونم تا وقتی که خودت بتونی منو ببری :)

حالا دیگه کم‌کم آماده میشم که برگردم تهران. دو ماه و نیم خیلی عجیب بود. خیلی چیزا یاد گرفتم. توی این چهارسال هیچ‌وقت این قدر پیوسته خونه نبودم. حتی تابستون امسال هم در مجموع ۲۰ روز خونه بودم. باز شروع شد حساب کردن آخرین‌ها. آخرین شنبه‌ی خونه بودن! آخرین دفعه‌ی باغ رفتن! ولی نباید نگران بود. خیلی نباید روی برنامه‌های خودت فکر کنی. یادت نره "اگه خدا بخواد" و "ان‌شاءالله" و هر چی خدا بخواد. یادت باشه که چطور شد که با خونه بحث می‌کردی که این بار اگه برم تا چله باید بمونم ولی یه هفته نشدی برگشتی! یا وقتی به همکارت می‌گی که فردا می‌پرسم و اون میگه "اگه خدا بخواد" یعنی چی!

همینه که باید قدر هر لحظه رو بدونی. هیچ هیچ هیچ تضمینی نیست که لحظه‌ی دیگه‌ای هم باشه. هیچ کس تضمین نکرده که این آخرین لحظه نباشه. وقتی که امانتی رو دادم به یه دوستم و گفتم که باشه فردا ازت پس می‌گیرم و اون فردا بیش از دو ماه طول کشید!

یا وقتی که می‌خواستم آخرین بار با کامیار خداحافظی کنم و نشد. یا وقتی دوچرخه‌ت دو ماه و نیم می‌مونه شرکت. خلاصه که هیچی.

من همیشه یه تصور غلطی که از مرگ داشتم و دارم اینه که فکر می‌کردم( و می‌کنم) که آدم قبل مرگش حتمن یه جوری بهش خبر داده میشه! مثلن خوابی،‌ نشانه‌ای، دلشوره‌ای ... . ولی به نظرم مرگ خیلی فرتی‌تر یا حتی زرتی‌تر از این ممکنه به سراغ آدم بیاد و این یه کمی ترسناکه! و همینه که باید آدم رو به خودش بیاره. که فکر کنه که قدر لحظه رو بدونه. که اتقان صنع داشته باشه! شاید این آخرین کارت تو دنیاست. شاید این آخرین آدمیه که باهاش برخورد می‌کنی. 

توی این مدت یاد گرفتم که چقدر تعلقات دنیوی زیاد داشتم. چقدر خرت و پرت الکی دور خودم جمع کردم. وقتی با یک کوله‌پشتی اومدم خونه و بعدن هم یه کیف دیگه برام فرستادن چقدر احساس کردم که وسایل توی خوابگاه اضافه‌س. چقدر راحت‌تره سبک‌بار بودن. 

نمیدونم این اواخر دی و اوایل بهمن چرا احساس نیاز من به random chat with strangers زیاد میشه! :| (فکر می‌کردم این پست مال یک سال پیشه، بعد دیدم مال دو ساله!)

 

۰۴ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان