گوشه ای از دنیای یک چوپان امروزی!

آخرین پست ۹۵

کمتر از یک ساعت از سال ۹۵ مونده. هنوز نوشتن وصیت‌نامه‌م رو تموم نکردم! :) 

سال تحویل بشه بریم تقویم جدیدامونو بنویسیم.

تحویل سال و کلا این لحظه‌های تحویل مانند یه چیزی مثل rematch بازی‌های کامپیوتری می‌مونند! می‌تونن بهونه‌ای باشن که آدم تغییر رو شروع کنه! 

برای همه تغییرات خوب آرزو می‌کنم. 

۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

سررسید ۹۵

سررسید ۹۵

(این یه چکیده از اتفاقاتیه که یادم اومد، ته پست هم یه جمع‌بندی کردم)

فروردین:

عید رو که به عنوان یک مثلا کنکوری یه مقدار درس می‌خوندیم. آهان سیل اومده بود. برای همین باغ هم زیاد نرفتیم. بعد در دوران «تا اطلاع ثانوی» به سر می‌بردم و توی وبلاگ چیزی منتشر نمی‌کردم. برگشتیم تهران. بازم کنکور می‌خوندم. 

در این دوره تقریبا به هر کتابخونه‌ای که میتونستم میرفتم که یه کمی درس بخونم. 

۲۳ام،

امروز فرید ستاری پیام داد که وقت داری ببینمت؟

منم فکر کردم شمارمو از عرفان گرفتم. خلاصه گفتم ۲-۳ وقت دارم. گفت با مهران میبینمت. خلاصه رفتیم و صحبت کردیم و قانع شدیم که کار کنیم باهاشون.

اردیبهشت:

کارمون رو با مهران و فرید شروع کردیم. مشغول کار روی ایده‌ی محصول بودیم. آزمون‌های آزمایشی می‌رفتم. یه بار هم بعد آزمون با مهران رفتیم بیرون و روی اسکچ‌هایی که کشیده بودم بحث کردیم و یه کمی هم سوال‌های آزمون رو بررسی کردیم. ۱۷ اینای اردیبهشت آزمون رو دادیم. 

۲۹ اردیبهشت یادداشت کردم که اون اپ آی‌او‌اس پروتوتایپی که زدم رو نشون سجاد دادیم و گفت خیلی زشته. خیلی لحظه‌ی سختی بود برام. واقعا هم اپ زشتی بود ولی خب من کلا ۱ هفته بود بعد از کنکور شروع کرده بودم بودن یه یاد گرفتن آی‌او‌اس. خلاصه از اون لحظه‌های سخت یادگیری امسال بود. یک بار هم قبلش توی یک جلسه‌ی کاری وقتی حجم پروژه رو دیدم گرخیدم. اونم تاریخشو یادداشت کردم. 

۳۱ اردیبهشت توی حیاط خوابگاه یک کلاغ رو از دست یک گربه نجات دادم.

خرداد:

۱۱ خرداد یکی توی اینستا از اون مار شازده کوچولو که ساخته بودم خوشش اومده بود، خواستش، منم ۳ تای دیگه ساختم و بردم توی ایستگاه متروی تئاتر شهر تحویل دادم رفتم. با عرفان رفته بودم. 

در این دوره چون ترم آخر کارشناسی بود، بعد کنکور هم بود، مشغول کار هم بودیم، کلا حوصله‌ی امتحان و میانترم و پایانترم نداشتیم. پایانترم ریاضی مهندسی رو خواب موندم! سیگنال و سیستم رو هم نتونستم بخونم. خلاصه این دو تا درس رو نزدیک بود بیفتم.( در حقیقت افتادم و استاد پاسم کرد!)

ماه رمضون اومد. متاسفانه نتونستم … .

تیر:

عمه اشی فوت کرد. در این قسمت خیلی دیگه توی اون دفترچه‌م چیزی ثبت نکردم. فقط یادمه که سخت درگیر کار بودیم. سالار هم به ما اضافه شده بود. دوران خوبی بود. 

۲۴ تیر با فرید رفتیم قم. سالگرد صفایی حائری. 

مرداد:

درس نقشه‌کشی رو با یک جلسه حضور پاس شدم!

فهیم رفت آمریکا

درگیر پروژه‌ی کارشناسی بودم.

شهریور:

۴ شهریور رفتیم امام‌زاده صالح.

۸ شهریور دفاع پروژه‌ی کارشناسی بود. 

۸ شهریور پدرم بازنشسته شد.

۹ ام

۱۳ شهریور نمره‌ی پروژه‌ی کارشناسی هم رد شد.

۱۷ شهریور کافه لمیز

۱۸ام عروسی سرای احسان

مهر:

مهر تقریبا پرکارترین ماه این وبلاگ بود. 

ماه محرم بود. بازم ناهار تاسوعای روستا و درویش. مهرماه تو بودی. خیلی هم پررنگ بودی. پاییز نارنجی قشنگی بود.

آبان:

درگیر تصمیم‌های سختی بودم. تصمیم‌هایی مثل اینکه کار رو رها کنم و برم آزمایشگاه دکتر سلیمانی. 

خونه‌مون رو عوض کردیم. بدون اینکه من فرصت کنم از خونه‌ی ۱۶ ساله‌ی قبلی خداحافظی کنم. 

۱۷ آبان، حاج سیاوش فوت کرد. شوهر خاله‌م. خاله‌ای که هیچ وقت ندیدمش. خدا رحمتشون کنه.

۱۸ام کافه سپیدگاه. سه‌شنبه بود. مجتبی ورمزیار بعد از تقریبا یک سال،‌ دوباره لطف کرد و منو به یکی از جلسات نشریه دانشکده دعوت کرد و تقریبا بعد از اون جلسه همه‌ی جلسات رو شرکت کردم. ممنونم ازش. نیاز داشتم. 

۱۹ام، سه ساعت توی اون اتاق کوچیک مرکز کارآفرینی با مهران و فرید صحبت کردیم. 

آهان اون چاقوهای morakniv رو سیددخت برام آورد.

آذر:

وای از آذر. ماه جدایی بود. همینقدر الکی. 

۸-۱۲ آذر اومدم خونه. درمان شوپنهاور رو خوندم که کاش نمی‌خوندم! 

آخرای آذر اون سرماخوردگی شدید رو درگیرش بودم که زمینگیرم کرد.

آهان اینجاها ماکاتون هم شروع شده بود. تجربه‌ی جالبی بود.

قرارداد ک هم از وسطای آبان بسته شد.

لپتاپم رو عوض کردم.

رفتم آز دکتر بیگی.

دی:

تولد میثم. 

فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی. رفتم تشییع پیکر، عجب جمعیتی بود.

سرای احسان

تولدم

پلاسکو

برگشتم به کار.

بهمن: 

پدرم و پسرعموم اومدم تهران.

۷ بهمن لیترالی رید بهم! (یاد ۵۰۰ روز تابستون افتادم!)

آخرای بهمن، برگشتن با ماشین پسر عموم.

بستری شدن پسرعموم در بیمارستان و … .

اسفند:

رفتم کلاس منبت!

اسفند رو تقریبا فول‌تایم درگیر پروژه‌ی ک بودم. روز‌های خوب شرکت. 

—————————————————————————————

تا اینجا بیشتر چکیده‌ی اتفاقات سال ۹۵ بود. ولی حالا میخوام یه جور دیگه نگاه کنم به ۹۵. ۹۵ خوب بود. یعنی به صورت کلی یا به قول با کلاس‌ها ( overall) در جنبه‌های مختلف خوب بود. البته توی بعضی جنبه‌های خیلی هم بد بود! 

مثلا از نظر درسی بد نبود. کنکور دادیم و پروژه‌ی کارشناسی زدیم و ارشد رو شروع کردیم. ترم اول ارشد هم خوب بود. تجربه‌ی جالبی بود. هر چند بعضی امتحانارو به زور پاس کردم.

از نظر کاری خیلی خوب بود. شروع یک کار جدید، کار کردن در کنار یک تیم خوب، هم‌تیمی‌هایی که برای بودن کنارشون باید خدا رو شکر کنی، چون حالا حالا ها میتونی ازشون یاد بگیری. و این کار و این تیم نه تنها از نظر کاری باعث رشدم شدند باعث شدند یاد بگیرم جنبه‌های دیگه‌ی زندگیم رو هم با یک تعادلی پیش ببرم. از اون حالت قبلی دویدن از یک هدف تا هدف دیگه (دویدن از یک مایل‌استون یا ددلاین تا بعدی) دور بشم. بفهمم که میشه هدف‌های بزرگتری توی زندگی داشت. میشه برنامه‌ی خوب مطالعه، تفریح، فوق‌برنامه و … هم داشت و به خاطر امتحان و پروژه و … از اینا نزد. 

امسال خیلی چیز‌ها را برای بار اول تجربه کردم. رفتم جمعه‌بازار،‌ رفتم چوب خریدم، برگشتم به نشریه، رفتم کلاس منبت. رفتم چوبفروشی سروش! 

امسال کلی کافه گشتم. کلی اطراف انقلاب و ولیعصر پیاده گز کردم. کلی چارسو رفتم! 

امسال سینما هم خوب رفتم. چند وقت پیش یه برنامه‌ی تلویزیونی یه نظرسنجی گذاشته بود انتخاب فیلم‌های خوب سینمایی امسال، دیدم تقریبا همه‌شون رو رفتم دیدم. 

نسبتا کتاب‌های خوبی هم خوندم. و میگم شاید یکی از دلایل اینها دوستان خوب و تازه‌ای بود که پیدا کردم. اصلا خود دوست پیدا کردن رو هم امسال تمرین کردم. امسال مهربون بودن با آدم‌ها رو تمرین کردم، دوست داشتن آدم‌هارو، دوست داشته شدن رو و … . امسال شاید برای اولین بار معنای دوست برام پررنگ شد، روی تصمیماتم اثر گذاشت. باید از آدمایی که امسال بهم کمک کردند که بتونم این خاطرات رو بنویسم تشکر کنم. 

امسال سختی‌هایی هم داشت، اول سالش سخت بود، داشتم روز‌های سختی پشت سر میذاشتم. فشارهای درسی و کاری و عاطفی زیادی رو پشت سر گذاشتم. ولی به قول دوستی، این فشارها مثل باد شدن بادکنک، اگه نترکی ظرفیتت رو بیشتر می‌کنن، دفعه‌ی بعد دیگه با این فشار پاره نمی‌شی. تصمیمات سختی باید می‌گرفتم که امیدوارم درست گرفته باشم. امسال رفتم سراغ خیلی از ترس‌هام و باهاشون مواجه شدم. مثل ترس ارتباط با آدمها. ترس از شکست. 

تا قبل از این سال کنکور کارشناسی بهترین سالم بود، ولی ۹۵ رو حالا می‌تونم به عنوان بهترین سال جای اون بذارم، امیدوارم ۹۶ هم جای ۹۵ رو بگیره توی این لیست!

باید برای ۹۶ یک سری هدفگذاری بکنم. کلی ترس دیگه دارم که باید باهاش روبرو بشم. 

۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

صبح برفی اسفند

زندگی در خوابگاه سختی‌های خاص خودشو داره و من معمولا نمی‌نویسم از این سختی‌ها. مثلا صبح بیدار شدن. من آدمی هستم که به کمبود خواب حتی در حد نیم الی یک ساعت هم بدنم حساسه و یه ذره کمبود خواب یا کیفیت بدش میتونه روزم رو خراب کنه. از درد جسمانی زانو بگیر تا بی‌اعصاب بودن و ... . دیگه بقیه‌شو نگم که امروز به دلایلی ۲-۳ ساعت زودتر از چیزی که قرارم بود بیدار شدم. دیدم نمیتونم بخوابم زدم بیرون. اومدم دیزی‌سرا املت زدم. داشت بارون قشنگی می‌بارید. تا املت من تموم شد بارون تبدیل شد به برف.

هوای خوبی بود. اومدم آزمایشگاه. یه دمنوش دم کردم و یک عکس از لیوان چایی و پنجره و ... گرفتم که بذارم اینستاگرام. البته از حیاط دانشگاه هم عکس گرفته بودم. الان هم نشستم پشت همون پنجره و این پست رو می‌نویسم.

روزهای آخر ساله و من مثل هر سال دارم به مرگ فکر می‌کنم. 

بازم اونقدری کار و درس ریخته روی سرم که این وسط آدم نمیتونه با وجدان راحت بشینه حتی یک پست توی وبلاگش بنویسه و هی افکارش تلنبار میشه و مثل نونی که بمونه توی خونه بدون استفاده و کپک بزنه مجبوری بندازیشون دور. و حتی یادت میره که به چی داشتی فکر میکردی و چی میخواستی بنویسی. 

مثلا میخواستم بنویسم در مورد این خداحافظی که یادم نرفته که اسفند بود. پنجشنبه بود. فرداش انتخابات بود. 

میخواستم در مورد مرگ بنویسم. یه تصمیمی دارم میگیرم در مورد نوشتن وصیت‌نامه. من چندسالی میشه که آخر سال یه پست سال‌نامه می‌نویسم و کل اون سال رو مرور می‌کنم. میخوام در کنار این پست یه پست منتشر نشده یا رمزدار هم بنویسم آخر هر سال که وصیت‌نامه‌م باشه با این فرض که اگه به آخر سال بعد نرسیدم منتشر بشه!

حتی وقت نمی‌کنم برم چوب بخرم. ولی خدا رو به خاطر این وقت نکردن هم شاکرم. اگه این پست رو همین الان تمومش نکنم تموم نمیشه. این وسط دو تا چایی هم خوردم و خواب حمله کرده. یه کمی سرم رو بذارم روی میز تا کلاسم شروع نشده!

۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۷ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان

نیم‌هفته‌ی پرخاطره

از هفته‌ی قبل برنامه ریخته بودم دوشنبه حرکت کنم، که بتونم چهار روز خونه باشم و سه شب. دوشنبه پسرعموم اومده بود تهران ماشین بخره. خرید و عصر گفتیم با هم بریم. از خونه گفتن نیایید بمونید صبح حرکت کنید، ساعت ۱۱ شب حرکت کردیم و ساعت ۳ رسیدیم زنجان. کنار یه پمپ بزنین گفتیم کمی استراحت کنیم، خوابیدیم تا ۶ صبح. حرکت کردیم و ۹ رسیدیم مراغه. صبحانه خوردیم. اومدم خونه. 

عصر با قاسم رفتم بیرون، گشتیم و صحبت کردیم. شب ساعت ۱۱ تازه از خستگی کل روز روی کاناپه داشت خوابم میبرد که تلفن خونه زنگ زد، تلاش کردم به خوابم ادامه بدم ولی بیدار شدم و تلفن رو دادم به مادرم، نیمه‌بیدار شنیدم که پسرعموم انگار چیزیش شده، بیدار شدم، گفتن موقع خوردن شام استخون پریده تو گلوش. پا شدیم رفتیم بیمارستان، چند روزی بود ماشینمون رو فروختیم با تاکسی تلفنی رفتیم. 

شب بستریش کردن، من موندم کنارش! تا صبح روی صندلی نشستم، البته حدود یک ربع روی تخت کناری دراز کشیدم، ولی یه مریض دیگه هم آوردن، اتاق دو تخته بود. خلاصه تا صبح بیدار بودم و هر حرکتی یا صدایی شنیدم گفتم چی شده؟ مجید هم خوب خوابش برده بود. البته صبح ساعت ۷ تا ۸ یه کمی سرم رو گذاشتم روی کمد کناری و یه کمی خوابیدم.

صبح ساعت ۹:۳۰ بردنش اتاق عمل و یک دانه استخوان جناغ مرغ رو از گلوش در آوردن! :)

برگشتم خونه و یه کمی خوابیدم. 

امروز ظهر رفتیم جاده‌ی جمعه‌بازار و کباب خوردیم.

این چند روزه نفهمیدم چطوری گذشت. ولی خب خاطرات جالبی بودن. یک ربع دیگه باید سوار اتوبوس بشم! 

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

مخاطبین

یک بار فکر کنم داشتم از تهران میرفتم شهرستان، سوار اتوبوس که شدم از این چهارصندل‌تو‌یک‌ردیفی‌ها بود، بغل دستم پسر کُردی نشست که اهل مهاباد بود، صحبت که کردیم فهمیدم برای امتحان عملی معماری آمده تهران، ازش خوشم آمد،‌ همیشه در تخمین سن کُردها دچار مشکل می‌شوم، یعنی خیلی بزرگتر از سنشان به نظر میرسند، این بنده خدا هم از من کوچکتر بود. این همه مدت اتوبوس سوار شدن دیگه کنترل درون‌گرا یا برونگرا بودنم دست خودمه! میتونم با یکی گرم بگیرم صحبت کنم، میتونم با یکی تا خود مقصد کلمه‌ای حرف نزنم. با سامان کلی صحبت کردم. آخرش گفتیم شماره رد و بدل کنیم. من اسمش رو ذخیره کردم «سامان فلانی مهاباد معماری اتوبوس» اون ذخیره کرد «آقا علی».

۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
چوپان

ربع قرن

امروز تولدم بود. صبح زود رفتم شرکت. از چند روز قبل میدونستم که عرفان به فکره! در واقع کلا تولد من رو در این سال‌ها چند نفر بیشتر نمیدونستن. یکیش که همیشه مادرمه. پریروز تلفنی داشتم صحبت میکردم باهاش پیشاپیش هم تبریک گفت. دیروز هم عرفان گفت فردا ناهار بریم یه طرفی! جفتمون هم به روی خودمون نیاوردیم و امروز ظهر رفتیم ناهار.

انتظار داشتم که یک لیوان دمنوش برام بگیره‌،‌ چون خودم به صورت تابلویی توی توییتر گفته بودم که یه دونه میخوام، و اونم فهمیده بود و پرسید که دیجی‌کالا داره آیا؟ منم گفتم نه! البته میترسیدم که چیزی بگیره که خوشم نیاد البته راحت‌تر بودم چون خودم هر چی توی اینترنت گشته بودم به مورد خوبی نرسیده بودم و میگفتم اگه عرفان بگیره دیگه خودم دشواری انتخاب رو نخواهم داشت. ولی خب اونم انگار به همین دلیل ترجیح داده بود کتاب بگیره برام. خب من که همیشه عاشق کتابم. اونم سلیقه‌ی عجیب و جالب عرفان! 

بعدش باز برگشتم شرکت و عصر با سالار رفتیم بیرون. البته از یک نفر هم یه سری کتاب امانتی باید میگرفتم. اونارم گرفتم، همون موقع هم یه مغازه دیدم که کلی مدل‌های لیوان داشت، رفتم یه پسر خوبی بود با حوصله کلی لیوان نگاه کردم و آخرش یکی برداشتم.

بعدش رفتیم کمی گشتیم و کافه رفتیم و پیاده گز کردیم انقلاب تا ولیعصر و بالعکس رو. بعد برگشتم. آهان چوبفروشی چی بود اسمش اونجا هم رفتیم. یاد دفعه‌ی قبلی افتادم که رفتم اون چوبفروشی. تولد آدم میتونه همینجوری بگذره. بدون اینکه غافلگیر بشه، بدون اینکه از تعجب شاخ در بیاره یا الکی زیاد بخنده. 

روز تولد بیشتر برای خود آدم مهمه تا اطرافیان. مهم هم از این نظر که شاید یه کمی به فکر فرو بره که خب میتونه هر روز دیگه‌ای هم به فکر فرو بره ولی ما بعضی روزهارو علامت میزنیم که یادمون نره که به فکر فرو بریم. مثل عیدها، مثل سالگردها، مثل سال خمسی، مثل هر چیز دیگه‌ای. 

مثل این یادآور‌ها که ببین، الان ۲۵ سال گذشت! چیکار کردی؟ اگه به جای تو یه درخت میکاشتن توی ۲۵ سال بیشتر به درد نمی‌خورد؟ یه درخت! میوه‌ش‌، چوبش، سایه‌ش، ... . فایده‌ش بیشتر نبود؟ تو چیکار کردی؟ این ۲۵ سال چندتا درخت کاشتی؟ 

گفتم چند وقت پیش یه فکری زده بود به کله‌م که آدم باید یه کاری رو به عنوان معیار در نظر بگیره و هر چند وقت یه بار کار خودشو با اون مقایسه کنه. مثلا کاشتن درخت. مثلا اگه هر روز برید یه جایی درخت بکارید، آیا از این کاری که الان میکنید فایده‌ش بیشتر نخواهد بود؟‌ این فکر خامه. خام از این نظر که سوال بعدی که پیش میاد اینه که فایده برای کی؟‌ برای بشریت؟ فایده در چه جهت؟‌ ولی خب میشه توجیه کرد. خلاصه که هر چند وقت یه بار آدم باید فکر کنه ببینه مثلا الان اینجا بشین توی دانشگاه درس بخونی و کاغذ هدر بدی بهتره یا بری درخت بکاری؟

ای که ۲۵ گذشت و در خوابی،‌ بقیه‌ش رو هم می‌خوابی! 

یه دید کلی هم به زندگی جدیدا پیدا کردم که یه حس جالبی داده بهم. بعضی وقتا از پنجره حرکت‌های یک گربه رو در نظر میگیرم، نحوه‌ی راه رفتنش،‌ مواظب این طرف و اون طرف بودنش،‌ حساب کردن پریدن و راه رفتنش، سرک کشیدنش به سطل زباله و ...، وقتی این قدر جزئی نگاه میکنی،‌ انگار اون گربه مرکز هستیه! یعنی از دید خودش اون گربه مهم‌ترین موجود هستیه! داره میگرده که غذایی، سرپناهی، یا نیمه‌ی گم‌شده‌ای پیدا کنه، ولی وقتی کلان نگاه میکنی به قضیه، مثلا از پشت همین پنجره، این گربه هم یک گربه‌س مثل هزاران هزار گربه‌ای که اومدن و رفتن. ممکنه چند ساعت دیگه بره زیر یه ماشین. یا نه چند سال دیگه همینجوری با همین وسواس زندگی کنه. 

راستی مثل دفعه‌ی قبل که گفتم آدم خیالپردازی هستم و از نویز سیگنال میگیرم،‌ یه اپسیلونی احتمال میدادم که امروز غافلگیر بشم. که شاید این کتاب پس‌دادن‌ها و ... همه‌ش نقشه باشه و من چقدر زرنگم که متوجه نقشه به این پیچیدگی شدم! :)

۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۳ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

سرای احسان

بار دومی بود که میرفتم. دفعه‌ی قبل به پیشنهاد آقا جواد رفتیم و اینبار دیگه از صفحه‌ی اینستای گروه خبردار شدم.

اینجا رو دوست دارم برم چون خیلی به سوال‌هایی که دارم میتونم فکر کنم یا حتی سوال‌های جدیدتری برام بوجود بیاد.

چندتا نکته‌ از دیروز ذهنمو درگیر کرده که دوست دارم خالیشون کنم اینجا.

۱- نگاهی که در مورد بیماری‌های اعصاب و روان داریم کمی نادرسته (سرای احسان مرکز نگهداری بیماران اعصاب و روانه). یعنی به نظر نباید به صورت صفر و یکی به قضیه نگاه کرد. مثلا شما توی خیابون یک نفر شانسی انتخاب کنی با احتمال بالایی یه دندون خراب داره، یا یه کمی زانوش درد میکنه، ولی ما اینارو نمیذاریم تو دسته‌ی بیماران دندان و زانو! بیماری‌های اعصاب و روان هم به نظرم اینجوری نیست که یه چراغ روشن/خاموش باشه که یه نفر یا بیماری اعصاب و روان داره یا نه! بیشتر شبیه یه طیفه، یه محور از دو طرف باز. و هر کسی یه جایی از این طیف قرار گرفته. یه نقطه‌ای یا حتی یه قسمتی از این طیف رو هم به عنوان مرز قرارداد کردن! بازم دقت کنیم قرارداد کردن! پس «از اینجا که منم تا جنون فاصله‌ای نیست!» جمله‌ی خیلی عجیبی نیست! همچنان که شاید اینجا خیلیا میگفتن «از اینجا که منم تا شما فاصله‌ای نیس». شاید هم فاصله‌ در چنین دنیایی واقعا متقارن نیست! یعنی فاصله از این طرف به اونطرف کمه ولی برعکسش زیاده! نمیدونم.

۲- گذر زمان: دیروز با حجت صحبت میکردیم که معقول پسری بود ۳۴ ساله. در مورد ارتباطش با خانواده پرسیدم گفت که آره پدر پیرم هر هفته پنجشنبه‌ها زنگ میزنه، هر ۶-۷ ماه یک بار هم میاد ملاقاتم. همینجا دیگه فکرم رفت. میگفت از ۸۸ اینجاست. یعنی ۷ سال. بعد این هفت سال رو یه جوری میگفت انگار اصلا وقتی نگذشته. هر ۶-۷ ماه یعنی تو این مدت ۱۵-۱۶ بار پدرش اومده ملاقاتش. در مورد سال و ماه یه جوری صحبت میکرد که انگار داره در مورد ساعت و دقیقه صحبت میکنه. برنامه‌ی روزانه‌شون رو پرسیدم گفت که ۵:۳۰ بیدار میشن و صبحونه میخورن و قرص. بعدش یه کمی دیگه میخوان. بعدش میرن کارگاه‌ها. ۱۲:۳۰ ناهاره. ۷ هم شام. این وسط هم خواب و تلویزیون و ورزش و سیگار. ما که رفتیم خوابیده بودن. همین. ما یه کمی زود رسیده بودیم و یه کمی توی نگهبانی منتظر موندیم. از مسئولشون پرسیدم که آیا از اینا کسی مرخص هم میشه؟ گفت تقریبا نه. و باز رفتم تو فکر که کسی که میاد اینجا دیگه فقط گذاشته رو دنده خلاص که بره تا ... (اینجا نوشته بودم مرگ ولی نتونستم). فکر کردن به این موضوع اذیتم میکنه. و راستشو بخواید اینجا دیگه نه میشه تقصیرو انداخت گردن دولت! نه حکومت! و نه با هشتگ و چالش کاری حل میشه. 

۳- گذر عمر: یه فکر عجیبی به ذهنم رسیده که حتی گفتنش هم سختمه. یکی دو سال پیش با فردی مصاحبه می‌کردیم برای کاری که میگفت یک مدت ناراحت و افسرده بوده(فکر کنم به خاطر فوت پدرش) و تحصیل و درس و دانشگاه رو ول کرده. میگفت داروهایی که دکترم میداد به یه حالت بی‌حالی و خمودی دچارم کرده بود که چندسال هیچ کاری نکردم. بعدش دیگه ول کردم اون دکتر رو و گفتم به زندگیم برگردم و خوب هم برگشته بود و سراغ کار میگشت. وقتی سنش رو پرسیدیم گفت سی‌وخورده‌ای سال داشت ولی اصلا بهش نمیومد (بعد از مصاحبه برامون جالب بود و حتی به شوخی گفتیم سراغ دکترشو بگیریم!). دیروز هم که سن حجت رو پرسیدم باز همین فکر اومد سراغم. این که چرا این افراد نسبت به سنشون جوونتر می‌مونن. انگار چین و چروک پیری دیرتر میاد سراغشون و معمولا یک زیبایی معصومانه‌ی خاصی هم دارن. نمیدونم شاید به خاطر خود بیماری باشه یا به خاطر داروهایی که مصرف میکنن. نمیدونم. این صرفا یک فکر عجیب بود. 

۴- باز هم همون قسمت اول. فکر نمی‌کنم ماها خیلی فاصله‌ی معناداری با این افراد داشته باشیم. (راستش نمی‌دونم وقتی این جمله رو میگم باید از «بلانسبتِ شما» استفاده کنم یا نه! :) ). فکر می‌کنیم ما خیلی عاقلیم؟ خیلی سالمیم؟‌ مایی که روز و شبمون اینجوری میگذره؟ آخه اگه مغز ما درست کار میکرد که صنعت تبلیغات باید کلا تعطیل میکرد میرفت پی کارش. در این قسمت یاد رادیو چهرازی افتادم. ما خیلی عاقلیم؟ ما دیوونگی نمی‌کنیم؟ یادته چقدر راهمون رو کج کردیم که شاید نگاه بکنه؟ چقدر سر پا وایسادیم که شاید نگاه بکنه و اگه ببینه نیستیم فکر میکنه نبودیم. ولی ما خیلی پوست کلفتیم. اینا دلشون نازکتر بوده شاید که کارشون کشیده به اونجا. مثل ما مقاوم نبودن. یا بیشتر از ما جرئت داشتن که به فکراشون عمل کنن یا فکراشون رو بلند بگن. اصلا تعریف این مشکلات چیه؟‌ الان روانشناسا خیلی از افراد گذشته رو بررسی میکنن و میگن که مثلا فلان شاعر یا نقاش به فلان بیماری مبتلا بوده! انگار که میان توزیع مردم رو در نظر میگیرن و هر کسی که مثلا از نرم جامعه فاصله داشته باشه میشه آنرمال! 

۵- مساله‌ی دیگه این بود که از نظر ما و خودشون هر کدوم داستانی دارن منحصر به فرد. هر کسی دنیایی داشته. ولی برای دکترها و مسئولین این افراد بعد از یه مدتی اینا همه‌ش میشن یه سری آدم شبیه هم. دسته‌بندی میشن بر اساس علایمشون، که آره فلانی پراکنده‌گویی داره و ... . شاید هم دسته‌بندی بشن بر اساس داروهاشون یا میزان خطرشون. و این دردناک بود برای من. یک سالن بزرگ بود با کلی تخت. دمپایی‌شون رو گذاشته بودن زیربالششون و من حداقل نشانی از تعلقات ندیدم فقط بالای تخت هر کدوم یه سری مشخصات بود، مثل اسم و مشخصات درمانگر و ... . نمیدونم مجتبی از کجای تختش اون قرآن رو در آورد. همه شبیه هم به صف میشدند. البته بالاخره یه فرق‌هایی هم پیدا کرده بودند بین خودشون. مثلا سیف‌الله قهرمان فوتبال‌دستی بود و دو دستی که باهاش بازی کردم رو با اختلاف باختم! واقعا بازیش خوب بود. ولی خیلی از تفاوت‌هایی که توی دنیای ماها بین خودمون قائل میشیم اونجا نبود، اونجا مهم نبود کی از کجا اومده.

این‌ها مشاهدات ناقص من در ۲ ساعت بود. دوست دارم باز هم اینجا برم. باز هم صحبت کنم باهاشون. که چی بشه؟ نمی‌دونم. که درد بکشم؟ نمیدونم. که فکر کنم؟ شاید. 

اینم رادیو چهرازی قسمت ۱۴

۲۴ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۱ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

۱۹ دی

دیروز یکشنبه ۱۹ دی، ظهر رفتم دانشگاه و برای دومین روز در آزمایشگاه نشستم. با دو نفر از بچه‌های آز یه کمی سوال فرآیند تصادفی حل کردیم، عصر زنگ زدم به حسین که برم باهاش بریم تولد میثم. همسر میثم از یک هفته پیش تقریبا برنامه‌ی مفصلی برای غافلگیر کردن میثم چیده بود که خوشبختانه بسیار خوب اجرا شد و ما رفتیم میثم رو از سالن مطالعه کشیدیم بیرون و براش جشن گرفتیم! بعدشم کلی بساط شام فراهم کرده بودن که رفتیم پل طبیعت و خوردیم. من دوست داشتم یک کار چوبی برای میثم هدیه بدم ولی وقت نکردم چیز خاصی بسازم، بهترین چیزی که به نظرم رسید یک کتاب بود! کتابی که خودم هم توش کلی نوشته بودم. امیدوارم بخوندنش.

توی راه حسین گفت که میگن هاشمی رفسنجانی حال بد شده. اخبار رو چک کردم و همون لحظه خبر درگذشتش رو دیدیم. هاشمی مرد بزرگی بود یادمه ۹۲ که رد صلاحیت شد، یک پستی نوشتم و خوان هشتم اخوان رو نوشتم و تهش نوشتم که می‌توانست اگر می‌خواست! و واقعا می‌توانست! امروز تصمیم گرفتم کتاب خاطراتش رو بذارم تو برنامه‌م که بخونم.

شب حسین من رو رسوند و تا الان بیدارم. ساعت ۹ امتحان دارم! کمتر از ۳:۱۵ ساعت دیگه. 

۲۰ دی ۹۵ ، ۰۵:۴۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
چوپان

چاقوهای جدید!

تابستون بود که ما از طریق دوست عزیزی و با چندتا واسطه دوتا چاقوی حکاکی (Carving knife) از آمازون سفارش دادیم برامون بیارن. چاقوهای معروفی بودن. مارکشون هم Moraknive بود. اول اونی که مخصوص ساخت قاشق بود رسید دستم، اون یکی هم بین بارها بود! اسمش دقیقا spoon knifeه. با اون دو تا قاشق ساختم. چند روز پیش هم اون یکی رسید به دستم. آخرای تابستون یادمه که نوشته بودم در حال حاضر تنها چیزی که میتونه یه کمی خوشحالم کنه رسیدن چاقوهامه! که تا الان طول کشید! حالا متن اصلی:

این چاقو جدیده اونقدر تیز و خوش‌دسته که همه‌ش هوس می‌کنم «زنم در دیده تا دل گردد آزاد!»‌ یا مثل اون جوکر، یه کمی این لبخندم رو تا گوشم گسترش بدم! اونقدری تیز هست که فکر می‌کنم هیچ دردی نداشته باشه! ولی خب تهش یه زخم میزنم به انگشت شست دست راستم و کار با گوشی برام سخت میشه با چسب زخم! وقتی هم چسب زخم رو باز می‌کنم تخمه شکوندن نمک میپاشه به زخمم! 

۱۵ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۵ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
چوپان

دوباره خانه

فاصله‌ی پست‌های اخیر را ببین؟ یعنی چه؟

کمترین قیدی که برای نوشتن در این وبلاگ دارم اینه که حداقل ماهی یک بار یک چیزی نوشته باشم که تقریبا به جز یکی دو بازه‌ی ۲-۳ ماهه رعایت شده است.

خب درد نوشتن یا چگونه درمان می‌کنم؟ ساده‌ست،‌ یه سری ابزار یادداشت روزمره دارم که حرفامو اونجا مینویسم. یا حتی بعضی وقتا روی دفترچه‌های مختلف با خودکار می‌نویسم،‌ مشکلم با خودکار اینه که سرعتم دستم کمه!! یعنی تایپ خیلی سریعتره و هم ویرایشش راحتتره و هم اینکه دیگه درگیر بدخطی یا خوش‌خطی یا شکل حروف و کلمات نیستی! فقط مینویسی! بفرما اینم از مدرنیته! واقعا تصور نمیکردم روزی رو که تایپ‌کردن رو اینجوری ترجیج بدم به دستی نوشتن!

ولی خب یه سری چیزا رو میخوام اینجا بنویسم.

یک ماهی که گذشت عجیب بود.

می‌دونم که تو اینجارو نمی‌خونی، هیچ وقت نیومدی مثل آدم به موقع اینجا رو بخونی،‌ من اگه جای تو بودم روزی حداقل یک بار اینجارو چک می‌کردم! حالمو بد میکنن این آدم‌های بیخیالی که به چیزهایی که باید اهمیت نمیدن! مثلا باید همون بار اول آدرس اینجارو حفظ کنی نه اینکه هر بار بیای از من بپرسی آدرس وبلاگت چی بود؟ و من حرص بخورم که یعنی من این همه مدت برات می‌نوشتم نمیخوندی؟

از اون طرف انتظار دارم تابلو بازی هم در نیاری! یعنی اون هم حالمو بد میکنه! آدم باید به این چیزای مهم توجه کنه. باید بتونی از این وبلاگ کل زندگی من رو در بیاری و در عین حال هیچی به روی خودت نیاری! یا با یک اشاره‌های ریزی منو غافلگیر کنی! 

یه چیز دیگه که اذیت می‌کنه(می‌کرد) این بود که به حرفم گوش نمی‌کنی،‌ وقتی بهت میگم فلان فیلم رو ببین، یا فلان کتاب رو بخون،‌ برای من مهمه، برای من صرف یک کتاب یا فیلم نیست، من همه‌ی متن‌ آهنگ‌هایی که میذاری رو میرم پیدا می‌کنم، بارها می‌خونمشون و مثل یک رمز توشون دنبال کدمخفی می‌گردم، حروف اولشو بهم می‌چسبونم، از آخر به اول می‌خونم، هر شامورتی بلدم میزنم تا یک «چیزی» در بیارم یک پرچمی، فلگی چیزی!

یا وقتی شعری میذاری زیر عکسی، میرم شعر کاملشو پیدا میکنم، شاعرشو پیدا میکنم، شعراشو می‌خونم، تا ببینم کی هست،‌ چه جوری آدمیه و تهش می‌فهمم یه شاعر در پیته که اتفاقی شعرشو انداختی زیر عکست و هیچ پیام مخفی یا پرچمی در کار نیست. میدونی چقدر دردناکه؟

یعنی انگار کلی وقت بذاری توی نویز دنبال سیگنال پیام بگردی! «شیوه‌ی چشمت فریب نویز داشت و ما سیگنال پنداشتیم!»

الان هم میدونم که اینجارو نمیخونی، یا وقتی میخونی که کلی پست دیگه اومده باشن و بگی که آره یه نگاه عجله‌ای کردم به پست‌ها و این گفتنت بیشتر منو آزار بده که یعنی چی یه نگاه گذرا؟ مثل اینکه یک نامه رو با هزار زحمت رمز کنی و از این ور دنیا بفرستی اونطرف و این وسط هزار نفر نامه‌ رو بخون و سعی کنن رمزشو باز کنن و هی به خودشون بگیرن و وقتی نامه‌ها رسید به مقصد طرف همه‌شو جمع کنه یه جا یه نگاه گذرا بکنه! نمی‌سوزه آدم؟

در این قسمت حدود ۲۰ ساعت فاصله افتاد بین نوشتن،‌ اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم! خلاصه که اینه زندگی.

الان هم دارم وسایلمو جمع میکنم که راه بیفتم برگردم!

دوباره می‌نویسم و این یعنی حالا باید کرکره‌ی جاهای دیگه پایین بیاد. تو هم خوب باش هر چند سخته خوب بودن.

۱۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۲ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
چوپان